ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کشفیات» ثبت شده است

124 این موجود سخت جون دوپا

یه وقتایی آدم همزمان چند تا حس مختلف رو تجربه میکنه که شاید بعضیاشون متضاد هم باشن! یه روز خیلی خیلی طولانی رو گذروندم... آدمای کمی پیدا میشن که بعد از ده بیست سال از مرگ عزیزاشون بازم سرخاک زار بزنن و حس کنن چقدر این داغ تازس. حتی مطمئن نیستم که این یه جور نقطه ضعف به حساب میاد یا نقطه قوت. بقیه روز به کندی گذشت و یکی از اساسی ترین دلایل این بود که اونجا کسی همسن و سال من نبود! حس بچه هایی رو داشتم که همبازی ندارن، دلم میخواست برم پیش مامانم لج کنم و غر بزنم بعدشم پابکوبم بگم یالا بریم خونه خودمون اصنشم! یادش بخیر چه دورانی داشتیم. الان همه سرزندگی خودشونن و بعضیاشون بچه هم دارن. پس چرا من ندارم؟! نکنه خر شدم خودم نمیفهمم؟! نکنه دارم راهو عوضی میرم و به قول مامانم زیادی واسه تصمیمات زندگی چرتکه میندازم؟! ولش کن بعدا بهش فک میکنم! بیخودی بهونه گیر شدم. مثلا دلم میخواست اون امروز میومد اینجا ولی نیومد:| خب بیاد که چی بشه؟ من که وقتی هست میگم خدایا چی میشد که نباشه؟! دوساعت خواب عصر اجباری نصیبم شد. کم فکر و خیال میکردم، رسما قرار بود با این دوساعت مخم پخش شه به در و دیوار! قلت میزدم و فکر و فکر و فکر! نفهمیدم کی خوابم برد یکی در زد کوفتم کرد... کلاف سر درگم فکر و خیالاشو دستم داد و رفت...اونم با یه نگاه عمیق... سعی میکنم ذهنمو که مشوش شده با این فکر آروم کنم :خدا روشکر انگار حالش خوب بود همین کافیه. اما نمیشه. گاهی میره سمت خاطرات تلخ گذشته گاهی اراجیف میبافه راجع به آینده! کلافه میشم بلند میشم میرم تو حیاط قدم بزنم. درختاش خوشگلن:) انجیر و سیب و انگور...درخت انگور بیچاره امسال همه محصولش خراب شده و آفت زده انگار. انجیر رو هرچی نگاه میکنم جز تعداد کمی میوه کوچولوی نرسیده، باری نداره. فکر انجیرای بزرگ و سیاه خوشمزه دهنمو آب میندازه! درخت سیب میوه هاش زیادی بالاست عمرا دستم برسه. میشینم روی پله ها و بازم ناخودآگاه میرم تو فکر... اصلا امروز دلمم تنگ شده. واسه کی؟ نمیدونم... واسه یکی که از همه بهم نزدیک تر باشه. واسه کسی که نیست!

بالاخره آخر شب میشه و میخوایم برگردیم خونه. موقع خداحافظی داییم میاد جلوتر دستمو میگیره یه انجیر خیلی گنده خنک میذاره کف دستم. میگه عصر اینو از بالای درخت برات چیدم گذاشتم یخچال خنک شه خودت تنها بخوریا! لبخندی میرنم و میگم چشم وای من عااااشق انجیرم:) همیشه مدل ابراز احساساتش فرق میکنه. یه بار ساعتها باهام حرف میرنه یه بار هوس میکنه باهم بریم کوه یه بار اونقدر محکم بغلم میکنه که نفسم بند میاد و مثلا یک بار دیگه هم نمیدونم از کجا میفهمه من انجیر دوس دارم! انگار تو ژنشه که داده به بچه هاش حتی...... 

دلتنگی، غم، استرس، حسرت، درد، امید، ناز و... فقط یه موجود سخت جون عین آدمیزاد میتونه این همه حس رو همزمان داشته باشه و باز راست راست راه بره!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

123 وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من

برای اینکه زندگی خوبی داشته باشی باید تمرین کنی برای لحظه لحظه تحصیلات، کار وحتی تفریحاتت برنامه و هدف کوتاه مدت و بلند مدت داشته باشی. اینجوری میشه که نسبت به خودت حس رضایتمندی کنی که در واقع میشه مقدمه ای برای حس خوشبختی! مثلا اینکه من باید تا آخر هفته دو مبحث داخلی رو بخونم و همچنین هوای مامانمو تو آشپزی داشته باشم بعلاوه اینکه باید عصرا دوساعت وقتمو با خانواده بگذرونم و احتمال مهمون سرزده شبها هم وجود داره. اوممم این خودش تایم خواب و درس رو از بقیه سوا میکنه. راستی یک روز در هفته هم باید روز من باشه مثل دکتر ف.خ ف که میگفت !Monday is myday یک روزی که واسه دل خودت هرکاری میتونی بکنی!

هدفای ماهانه و سالانه و حتی دهه ای هم تعریف میشن.من تا اخر این ماه باید این سه تا کتاب رو تموم کنم و سر سال همه کتابا رو...که واسه آزمونم آماده باشم. هدف ده سال دیگه من در زمینه تحصیل و کارم میگه که تو لااقل باید مدیر یه مرکز درمانی تو یه جای محروم باشی...

در زمینه اخلاق، معنویت، خانواده، رشد مهارت های مورد نیاز زندگی، رسیدن به دلخواسته های معقول و...همینطور این اهداف کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت به خوبی باید تعریف بشه وبه برنامه ریزی های دقیقی که براشون داری پایبند باشی. حس خوبی که رسیدن به اهداف زندگی به آدم میده قابل مقابسه با هیچ چیز دیگه ای نیست بعلاوه اینکه کمکت میکنه ناملایمات زندگی و رفت و آمد آدم های اطرافت و احیانا بی مهری ها، خیلی خیلی قابل تحمل تر و ناچیز تر به نظر بیاد...

دکتر غلامی میگفت: بعضیا توی ازدواج کردن، برآورده شدن تموم آرزوهاشون رو میبینن. درواقع اینا همونایی هستن که همسرشونو بعد از مدتی کلافه و دیوونه میکنن... چون کلید رسیدن به تموم محبت های نگرفته و موفقیت های کسب نشده رو اون بنده خدا میدونن که در این موارد کاره ای هم نیست! هرکسی باید برای خودش و زندگی فردیش تلاش کنه صد البته کنار هم بودن و رسیدن به آرامش زندگی مشترک میتونه سرعت این پیشرفت کردنو بالاتر ببره اما هرگز نباید خودمونو فراموش کنیم.

فکر میکنم منظور استاد این بوده که برای موفقیت توی زندگی مشترک، لازمه زندگی فردی خودمون سروسامون داشته باشه.

یه بار دیگه باید نقشه رو نگاه کنم! اوممم الان دقیقا کجا ایستادم و قراره کجا برم. ده سال دیگه کجا باید برسم؟ :)

زندگی چند وقته یکم سخت میگیره، عیبی نداره حتما از دل این سختیا کلی چیز یاد میگیرم و بزرگ میشم. از همه مهمتر اینکه خدا مثل همیشه عاشقانه هوامو داره پس دیگه غم نباید جایی داشته باشه اینورا :)

باید نفس عمیییییییق کشید این هوای خوب شهریور رو! خدا رو شکر که فرصت زندگی دارم...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون

117 محتسب خودت باش!


قراره تمرین کنی که با هرحرفی بهم نریزی. میخوایم با هم تمرین کنیم که خودمون حواسمون به خودمون باشه، من و من! حالا ان شاء الله این جسم که عین رفیق نیمه راه جا زده هم کم کم باهامون راه بیاد و همین طور اون روح مشوشی که هرشب دلش میخواد جغد بازی در بیاره [مسخره زبون نفهم :/ ]

ببین عزیزدلم! آروم باش...زندگی به خودش طوفان زیاد دیده دفعه اول که نیست. تموم میشه به خیر و خوبیم تموم میشه. نگرانی نداره بسپر دست خدا. خب؟ اما و اگه نداریم! آدم اینجور وقتا هیچ پناه دیگه ای نداره اینو خود خدا بهتر از تو میدونه...

هرکی هرچی بهت نسبت میده مگه تو در آن واحد همون میشی؟ پس چرا بهم میریزی؟ اونقدری که بخواد انرژیتو بگیره؟ هوم؟ فقط در یه صورته که تو این ریختی میشی اونم اینه که تو اون مورد از خودت راضی نباشی. اگه نیستی که دیگه بهم ریختن نداره؛ خداروشکر زنده ای و سلامت، تلاش کن اصلاحش کن.

وقتی یکیم یه چیزی رو میخواد خلاف میلت و تو نمیخوای بهش عمل کنی، دیگه غصه خوردنت چیه دختر! خب طرف عزیزه که باشه، توام واسه خودت آدمی نظر خودتو داری. در ضمن خودتم خوب میدونی تصمیمت چیزی از عزت اون کم نمیکنه. 

محکم باش دختر! محکم تر از همیشه. جسور باش! تو خودت حل کن تموم حاشیه ها رو... انرژی خودتو و تموم اترژی های مزاحم اطراف رو دقیقا هدایت کن تو مسیری که میخوای. قراره به هدفت برسی و میرسی. یاعلی بسم الله!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

71 زنده شدن

شماره پست تاریخ تولد منه

و امشب احیاست!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

47 یک نفر، فقط یک نفر...

"خیلی مهم است که یک نفر، فقط یک نفر.."

کمی مکث کرد.انگار بغض راه گلویش را گرفت، اما زود به خودش مسلط شد. "..یک نفر توی دنیا آدم را از ته دل دوست داشته باشد.می فهمی؟ حتی اگر بد دوست داشته باشد یعنی از طرز دوست داشتنش خوشت نیاید" 


همه ی افق - #فریبا_وفی

+هیچ تناقضی با پست قبل ندارد. و این دوست داشتن نباید منجر شود به اینکه فراموش کنیم تنهاییم. باید جایی در پیشانی خلوت درونمان حک شود که هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند در تنهایی من رخنه کند! نه اینکه نخواهد، نمی تواند به هزار و یک دلیل. شاید گاهی کسی برای مدت کوتاهی چنین توهمی به من بدهد اما به زودی در خواهم یافت که اینگونه نیست...اما جایگاه این آدم بالا که فریبا وفی گفته است، به نظر من مهم نیست دوست بداری یا دوستت بدارد، چنین امکانی برای ادامه زندگی قلب تو لازم است! می گفتم، جایگاه این آدم چیزیست به اندازه لبخندی شیرین و حسی گرم است از یادآوری لبخند کسی یا چشمهایش، خلسه گس چند ثانیه ای و بعد ادامه زندگی...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

35 تعطیلات پفکی!

 در دوران بچگی یادم هست که مغازه ها پفک های خیلی بزرگی داشتند. آن وقت ها به پفک خانواده معروف بود. من عاشق پفک بودم و آرزو داشتم یک روز صاحب یک اتاق پر از پفک شوم! بچه های عمویم از ما بزرگتر بودند گاهی که می خواستند ابتکاری به خرج بدهند یکی از آن پفک های بزرگ را می خریدند؛ چند نفری می نشستیم به خوردن. من معمولا بچه پرحرفی بودم. به همین خاطر سرعتم در پفک خوردن خیلی کمتر از بقیه بود و تا به خودم می آمدم چیزی ته ظرف نمانده بود! به اینجا که می رسید آرزو می کردم ای کاش پسرعمو به جای این پفک بزرگ، یک کوچکش را می خرید اما تنها مال خودم  می بود. و گاهی حتی با خودم فکر می کردم اگر قرار نبود پفک کوچک بخرد اصلا ای کاش همین بزرگش را هم نمی خرید که اینطور پفک را مزه نکرده ام تمام شود و من بمانم با طعم آن چند دانه پفک که فقط حریصم کرده اند!

حالا که بزرگتر شده ام باز هم همان آدمم با همان کلی شقی ها! تعطیلات نوروز را همان پفک های کیسه ای بزرگ فرض کنید! همان فرصت زمانی که آدم ماه ها انتظارش را می کشد و برایش هزار جور برنامه استراحت و درس و مال خود بودن دارد. که انگار همه فامیل و دوست و آشنا کورس گذاشته اند بیایند مهمانی! و تا ته نکشد این روزها، دست بردار هم نیستند... و تو می مانی و روز آخر تعطیلات و هزار جور حسرت، کنارظرف خالی تعطیلات پفکی عید!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

32 موی سفید

  به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر
      که به مویم اثر از برف زمستان من است...

تا یاد گرفتن درج ادامه مطلب، پست به دلایلی حذف شد!

+دوستان براشون سوال شده چند سالمه که پست موی سفید گذاشتم! 23سال با کم و بیشش...پیرم دگ نه؟! :) و البته با تشکر از عزیزانی که بهم قرص آهن و چیزای دیگه توصیه کردن.متاسفانه یا خوشبختانه من همیشه حواسم به این موارد بوده.
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون