در تمام دوران کودکی فکر میکردم پدرم بی رحم ترین پدر دنیاست! اجازه نمیداد هرچقدر که دوست دارم شیرینی بخورم، سهم قندم برای چایی خوردن را نصف میکرد! کاکائو و شکلات که جزو خط قرمز های وحشتناک بود که گهگاه مگر دزدکی از آنها می گذشتم. و در نهایت جواب همه ی چرا های من این بود که «دختر گلم دندونات خراب میشه باید مواظبشون باشی»!

اولین باری که یک اپسیلون تاکید می کنم تنها یک اپسیلون حس تنفرم به این کارها کمتر شد شاید موقع سنجش دندان هایم برای ورود به مدرسه بود. آقای دندانپزشک همینطور من و بابا را تحسین می کرد. میگفت در تمام طول این مدت (احتمالا طولانی) حتی یک مورد هم شبیه من ندیده که دندان هایش هیچ پوسیدگی سطحی هم نداشته باشند و...

مراقبت های دقیق بابا در دوران کودکی، کارخودش را کرد و بعدها هم بدون اینکه متوجه باشم عادات غذایی من با هم سن و سال هایم کمی متفاوت از آب در آمد. البته نه اینکه مثل بچه سوسول ها بگویم این را می خورم و آن به مزاج من نمی خورد نه! تقریبا همه چیز می خورم اما مثل زری ولع مرگ آور برای شکلات و شیرینی آدامس و قهوه و... ندارم.

چند روز پیش برای بررسی دندان هایم رفتم دندان پزشکی. باز هم تحسین وتشویق پزشکان حاضر بود و شور شعف من که حالا عاشق کارهای منحصر به فرد پدر هستم. این روزها دارم اصرارهای معصومانه علی کوچولو را برای اینجور آت و آشغال ها میبینم، میفهمم چقدر مقاومت درمقابل خواسته بچه ها سخت است؛ تنها عطوفت پدرانه از پسش بر می آید. هر بار پدرم مهربانانه او را توجیه می کند. هر بعد از دنیای پدری خود منظومه ای عاشقانه است...