یک بار نوشتم پستم پرید! نه حوصله دارم دوباره بنویسم و نه یادم می آید اصلا چطور نوشته بودمش!
همین قدر بگویم که خوش بحال عنکبوت که محکوم نیست به زندگی جمعی! آنجا که دنیای آدم ها هزاران فرسخ از هم فاصله دارد و باااید کنار هم زندگی کنند؛ هرکس کارهای هزار خروار خودش را دارد و حال و حوصله دیگری را هم ندارد، مکانی که اگر نیاز به وجود کسی داشته باشی هیچ کس دلش نمی خواهد تو را ببیند، نام اجتماع، یک طنز تلخ است.
از تمام زندگی های خوابگاهی و شبه خوابگاهی حالم بهم می خورد.
نه امتحان داخلی را درست خوانده ام و نه اطلاعات خودم را لااقل دوره کرده ام،در حالیکه تا امتحان دوشنبه راهی نیست.باید تا فردا مطالب ارائه ام را به دکتر ف.خ.ف برسانم در حالیکه هنوز ساعتها کار می طلبد.فردا تازه دکتر رجبی تخت راند ccu را مشخص می کند که اگر خدا رحم کند و این یکی نصیب من نشود جا دارد از خوشحالی بال در بیاورم! البته به شرطی که سردرد مرا نکشد و چشمانم را سوراخ نفرماید!