۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

142 عشق همین حوالیه

آخر هفته گذشته رو چگونه گذراندم؟ خب! به نام خدا! به خفه کردن خودم با فیلمای مختلف و خوابیدن و حال مزخرف.

یک این هفته اما کولاک بود:) بعضی وقتا اینکه اطرافیان ادم به زوووور اونو از لاک تنهایی بکشن بیرون واقعا نعمتیه. دوشنبه بعد از کشیک با زبون روزه بی جون (ریا نباشه :دی) افتاده بودم رو تخت که ز جون زنگ زده میگه حالم خوب نیس بیا بریم بیرون! همون اول یه گلدون ناز بهم هدیه داد. از ذوق زیادی همش میپرسیدم "واااااااااااای نگوووو واسه منه؟" و دائم تکرار میکردم "خیلی خوشگله...من همیشه دلم میخواست بهم گلدون هدیه بدن". قرار بود اون خرید کنه حالش جا بیاد اما من بودم که از هر مغازه یه چیز برداشتم:) بعدم که اذونو گفتن و منم همون بیرون یه افطار حسابی کردم( البته با زور دوست جان وگرنه که ما اشتها نداشتیم:دی). این دیدار صمیمانه ساده رو برای حال من یه چیزی در مایه های اوور دوز رو در نظر بگیرین. طفلی از دهنش پرید گفت امشب ساعت 10 ما میخوایم بریم سینما فیلم جشنواره ... منم معطلش نکردم گفتم میخواید منم باهاتون بیام؟! استقبال کرد و تازه دعوتم کرد تا قبل از فیلم یه سر بریم خونشون. من که روز عادیش با هزار جور برنامه قبلی یک در هزار میرفتم خونشون، چشم وا کردم دیدم که تو خونه ام و با یه انرژی خوب مخ زن و شوهرو کار گرفتم:) سینما و تحیل های کال قبل از فیلم هم چسبید. فیلمش خوب بود، حتی اگه خوب هم نبود مهم نبود چون حال ما اون شب خوب بود و مهم همین حس خوب دور هم بودن بود که روزهای متمادی اثرش غصه های زندگی رو کمرنگ کرده. بعد از فیلم پیاده روی توی خیابونای تهران اونم ساعت 12 شب لطف دیگه ای داشت. راستی چه چیزای کوچیکی حالمون رو خوب میکنه و از خودمون دریغ میکنیم...

دو برای امروز از دو هفته پیش برنامه چیده بودم که برم دیدن زری طلا و نینی نازش. بعد امروز صبح، ش جونم بعد مدتها زنگ زده میگه من تهرانم بیا ببینمت:| هیچی دیگه بدو بدو رفتم شمال شرقی ترین قسمت تهران،بعد از دو ماه، دو ساعت سرسری دیدمشون و زود برگشتم که برسم به دیدن ش جون :( مگه ادم تو دو ساعت کلا میرسه چند بار ببوسه و بغل کنه؟ :((

سه بدو بدو اومدم این سر شهر دیدن ش جونم. بازم یه عالمه از انارای باغشون رو از یزد تا اینجا واسم آورده بعلاوه ترشیا و نونای محلی خوشمزه شون. (میدونه من عاشق انارم زمستون هم یه بار دیگه برام یه کیسه بزرگ انار فرستاده بود) یکم حرف زدیم حوالی ولیعصر قدم زدیم... شام خوردیم آتیش بازیا رو نگاه کردم ومسخره بازی درآوردیم. قرار بود امشب رو پیشم بمونه اما نشد و مجبور شد بره جای دیگه...



احساس میکنم؛

قسمتی از روحم توی قدم زدن های نصفه شبی بعد از سینما،

قسمت دیگری در حال بغل کردن زری جون و ماهان جیگرم

و بخشی هم در حال ذوق مرگ شدن از آتیش بازی با ش عزیزم جا مونده،

شبیه باقی موندن حس زندگی توی عکس های دسته جمعی که هروقت بهشون نگاه میکنی جون میگیری. هر موقع به اون لحظه ها فکر میکنم احساس میکنم عشق تو رگ های من در جریانه:)

  • آفتابگردون
  • جمعه ۲۰ بهمن ۹۶

136 اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد...

نبودنت ذره ذره جانم را می گیرد یعنی

من تدریجی جان بدهم تو ذره ای غیرتی نمی شوی؟


+ چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم

چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده ست...

  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۲۷ آذر ۹۶

91 منظومه ای عاشقانه، به نام پدر

در تمام دوران کودکی فکر میکردم پدرم بی رحم ترین پدر دنیاست! اجازه نمیداد هرچقدر که دوست دارم شیرینی بخورم، سهم قندم برای چایی خوردن را نصف میکرد! کاکائو و شکلات که جزو خط قرمز های وحشتناک بود که گهگاه مگر دزدکی از آنها می گذشتم. و در نهایت جواب همه ی چرا های من این بود که «دختر گلم دندونات خراب میشه باید مواظبشون باشی»!

اولین باری که یک اپسیلون تاکید می کنم تنها یک اپسیلون حس تنفرم به این کارها کمتر شد شاید موقع سنجش دندان هایم برای ورود به مدرسه بود. آقای دندانپزشک همینطور من و بابا را تحسین می کرد. میگفت در تمام طول این مدت (احتمالا طولانی) حتی یک مورد هم شبیه من ندیده که دندان هایش هیچ پوسیدگی سطحی هم نداشته باشند و...

مراقبت های دقیق بابا در دوران کودکی، کارخودش را کرد و بعدها هم بدون اینکه متوجه باشم عادات غذایی من با هم سن و سال هایم کمی متفاوت از آب در آمد. البته نه اینکه مثل بچه سوسول ها بگویم این را می خورم و آن به مزاج من نمی خورد نه! تقریبا همه چیز می خورم اما مثل زری ولع مرگ آور برای شکلات و شیرینی آدامس و قهوه و... ندارم.

چند روز پیش برای بررسی دندان هایم رفتم دندان پزشکی. باز هم تحسین وتشویق پزشکان حاضر بود و شور شعف من که حالا عاشق کارهای منحصر به فرد پدر هستم. این روزها دارم اصرارهای معصومانه علی کوچولو را برای اینجور آت و آشغال ها میبینم، میفهمم چقدر مقاومت درمقابل خواسته بچه ها سخت است؛ تنها عطوفت پدرانه از پسش بر می آید. هر بار پدرم مهربانانه او را توجیه می کند. هر بعد از دنیای پدری خود منظومه ای عاشقانه است...

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۵ دی ۹۵

78 عید عاشقی

رمضان تمام شد... بغض امانم را می برد....

 کسی چون من، هرگز نمی تواند ادعا کند رمضان را درک کرده در همین حد می فهمم که گرمای نگاه عاشقانه ات روح سرد و یخ زده مرا آرامشی بی اندازه بخشید. لحظه هایی که تو را با زبان روزه صدا می کردم آخ که چقدر ناز می خریدی ...آغوش مهربانی تو هر افطار مامن من بود و امید به رحمت و مغفرتت هر سحر، مایه آرامش جانم.

 آه ای بهترین ماه خدا، آه ای دربردارنده ی بی نظیرترین لحظات سال، چه زود گذشتی. چه دنیای حسرت بی نهایتی در قلبم نهادی...با این همه نداشتنت چه کنم؟ با بغض عمیق دوریت که جانم را به آتش می کشد چگونه سر کنم؟ این روح شکسته و بی مقدار را دگر چه کسی خریدار خواهد بود؟؟؟ ای خدای رمضان ای خدای ماه عشق! مرا دریاب! اینجا بدون نگاه مهربان تو من سرگشته و پریشانم. در من کمی عشق بدم، بگذار تمام سالم از جنس ماه عشق باشد...می خواهم عاشقانه بندگی کردن را بیاموزم.

  • آفتابگردون
  • چهارشنبه ۱۶ تیر ۹۵

71 زنده شدن

شماره پست تاریخ تولد منه

و امشب احیاست!

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۶ تیر ۹۵

64 دعا کن

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق


  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۲۴ خرداد ۹۵

60 ما راز غمت به کس نگوییم، اگر... بوی جگر سوخته رسوا نکند

چقدر مرگ نزدیک است... و چقدر ما با تمام دبدبه و کبکبه مان تنهاییم!

موارد قابل ذکر EKG من:

Heart rate: 50

Sinus arrhythmia

و عصر هم تجربه شیرینbrain MRI . تمام مدت توی تونل لذت می بردم. چقدر قشنگ است این رویا که یک روز من هم بتوانم چنین وسیله تشخیصی خوبی را اختراع کنم.


خدایا مرا پاک به حضور بخواه!

مرا از خود رها کردی و بال پرزدن دادی

اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان

+حلالم کنین.

  • آفتابگردون
  • جمعه ۱۴ خرداد ۹۵

56 تو میر عشقی عاشقان بسیار داری


سلام بر جان عالم!

سلام بر بهترین بندگان خدا!

سلام بر مهربانترین و رئوف ترین پیامبر

امروز قلب آدم و عالم سرای توست

امروز هرچه می شنوم از صدای توست

اقرا باسم ربک یا ایها الرسول

فریاد کن رسول که دنیا برای توست



امشب نگاه مهربانت را دمی نصیب ما کن "رحمة للعالمین" ..

+از اینجا پیامبر را در آیینه قرآن ببینید.

  • آفتابگردون
  • پنجشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۵

55 زندگی بدون عشق

با اعتماد به نفسی
که به دندان موریانه ها مزه کرده است
یا با تکیه گاهی
که ندارم
چطور سر پا بمانم؟
دیوارهای دور و برم ریخته اند
باد می آید
دیواری
درختی
عصایی
عشقی
می خواهم
پاهایم کفایت نمی کنند

شعر از م. لطیفی

+ مرا همین گونه که بد هستم دوست بدار
   خوب ها را همه دوست دارند..
  • آفتابگردون
  • چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۵