ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سکوت» ثبت شده است

68 شانس

گفته بودین به شانس اعتقاد ندارین... خب منم شاگردتونم و شاید بتونم بگم بین اساتید برای من، در بالاترین سطح مقبولیت هستین. منم اعتقاد پیدا کرده بودم ....تا این مدت که دکتر عظیمی هرروز و هرروز و هرروز به من میگه باز که دیر اومدی! تا حالا که نتیجه آزمون سطح دو رو با اختلاف دو نمره و اون اتفاقات خارق العاده شب امتحان تو سایت زده مردود!! حالا که برای فراموش کردنشون دست به کارای احمقانه زدم ...حالا که چند وقت دیگه امتحان داخلیمه و همه چی حسابی قاطی شده......

حالا دوباره به شانس ایمان آوردم... زندگیم و سلامتیم و آرزوهام به درک

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱
آفتابگردون

61 حال همه ما خوب است!

معذرت می خوام اگه نگرانتون کردم. حالم خوبه خدا رو شکر. پیگیر مشکلات قلبی و MRI مغزم هستم.

فعلا برای کاهش ضربان قلب و بهم ریختن ریتم قلبیم دلیل پزشکی خاصی مشخص نیست.

MRI ام به جز لوب فرونتال که چین و شکنج های بیش از حد داره!!! بقیش خوبه! تشخیص همون میگرنه فعلا! از تومور خبری نیست:)

و دیگه اینکه دارم به palpitation عادت می کنم، بچه خوبیه کم پیش میاد تنهام بذاره:) کلا وفاداره!

از اون عزیزانی که خواستن برم وبشون معذرت می خوام که نمیتونم تک تک سر بزنم. از اون دوست گرامی هم که گفته بود "نترس نمیمیری من دوبار آنژیو شدم" متشکرم!! جناب شما ان شاء الله سلامت و زنده باشید هزار سال و منم از مشکل قلبی نمیرم!! اما سن منم با خودتون یه کوچولو مقایسه کنین، فک کنم یکم زوده برام!!

+ میگن این روزا مهربونتر از همیشه ای! بوی مرگ هر سرکشی رو رام میکنه...

خوشحالم...نه! این کلمه خیلی برای حس من کمه... توی قلبم دختر بچه بی قراری داره بال درمیاره از اینکه خدا بهش اجازه چشیدن ِ یه ماه رمضون دیگه رو داده.


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آفتابگردون

57 تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان

زندگی سخت شده یا من دل نازک و رنجور؟ نمی دانم! فقط می دانم شرایط برای ادامه زندگی دشوار است...

امروز صبح در شرایطی که فقط 5 دقیقه تا مورنینگ باقی بودتا خیابان دویدم که خودم را به یک تاکسی برسانم! ...که خدا خواست و قبل از تاکسی گرفتن،یادم آمد کارت بانکی ام دیروز توی جیب روپوش سفیدم در بیمارستان جا مانده بود،و کیف پولم خالی است. پنچر شدم و عنر عنر برگشتم! در تمام طول مسیر به ساحل زنگ می زدم که پول را بیاورد پایین بلکه کمتر معطل شوم که او هم به خیال اینکه زنگ های من آلارمی برای بیدار کردنش است، هی ریجکت می کرد!! خلاصه که بلاخره با دربست و پول های بی زبانی که به فنا دادم یک رب دیرتر از شروع کلاس رسیدم. سرم در شرف ترکیدن بود. به به چه روزی شود امروز!

دکتر شریعت همینوطور چپ چپ نگاهم می کرد، فکر می کنم یعنی توی نمره ها از خجالتت در می آیم خانم دکتر! بعد از کلاس استاد نداشتیم و راند تشکیل نمی شد،  رفتم دو خط درس بخوانم که دیدم سرم حسابی سنگین شده و درد می کند. گفتم عیبی ندارد روزه بوده ام کمی فشار آمده... یک ساعت که در نماز خانه بخوابم حل می شود. بستن چشمهایم همانا وآمدن و داد و فریاد کردن یک جماعت بی فکر و بی ملاحضه همانا! فکر کنم حالم را می توانید اندکی تصور کنید.

بعد از آن سعی کردم کمی از شرح حال مریض هایم را بنویسم که خب هفت تایی می شوند و فردا گراند راند است.تا حالا فقط از 5 نفرشان شرح حال گرفته ام که آن هم پاک نویس نشده. فکر کن هر مریض حداقل 6 صفحه شرح حال دقیق می خواهد که در مجموع هفت نفری شان 42 صفحه می شود!! نوشتن 42 صفحه مشق بی دقت هم کلی زمان و حوصله از آدم می گیرد چه رسد به شرح حالی که هر خطش باید نتیجه یک معاینه دقیقت باشد و برای هر جمله ات هشتاد من دلیل علمی از حضرت هاریسون و سیسیل اعظم داشته باشی! به هر حال داشتم شروع می کردم به نوشتن که دسته دسته بچه های سال پایینی با ظروف غذایشان به نمازخانه روانه شدند و نشستند به صرف ناهار و گپ دوستانه! همینطور جمعیت و سرو صدا اضافه می شد و بوی غذا بود که می پیچید . یهو به خودم آمدم دیدم تا نیم متری من دوستان ساکن اند! بساط را جمع کردیم و سرسنگین رفتیم توی حیاط. زهرا قبل از ما کتابخانه را تجربه کرده بود که خود محفل گرمی برای درد دل و صحبت های دوستان به حساب می آمد!

دو ساعتی از ظهر گذشته بود که برای تکمیل شرح حال ها و دیدن آزمایشات مریض هایم مجبور شدم دوباره به بخش بروم. گوشی ساحل را به عوض گوشی خودم که باتری اش در حال خواب رفتن بود برداشتم. باتری گوشی ساحل عزیز هم البته مدتی می شود که ترکیده و بعضا دستور ری استارت های مکرر می دهد! از آزمایشات عکس اول و دوم را که گرفتم بازی اش شروع شد! حالا هی مدارا کن هی باتری را در بیاور دوباره جابینداز، پوووووف فایده نداشت که نداشت!

دست از پا درازتر خواستم بروم که یادم آمد برگه شرح حال کم آمده از پرستار های محترم طلب کردم که بلانسبت شما بی محلم کردند و کلا جوابم را ندادند! یاد حرف های اشرف سادات افتادم که می گفت پزشکان خودشان را مقابل ما پرستار ها می گیرند!! من که بارها به پرستارهای عزیز سلام کرده و جوابی نگرفته بودم... در جواب حرف هایم هم کلا عکس العمل خاصی نشان نمی دادند.....اصلا حقشان همان رفتارهای بقیه بود. هرچه آدم تر باشی بیشتر لهت می کنند اینجا. سعی کردم برای مطرح کردن موضع با رئیس بیمارستان آن را به خاطر بسپارم.

راه افتادم به سمت بخش ارو که لااقل از آنجا برگه بردارم. بسیار دیده بودم که دانشجویان عزیز از این برگه ها به عنوان چرک نویس یا برگه نوت استفاده می کنند و حرص فراوان هم خورده بودم. شاید بخاطر همین حساسیت بیت المالم بود که علی رغم کم بودن برگه ها دو بار آنها را شمردم و بعد برداشتمشان. صدایی موقع ترک آنجا گفت خانوم دکتر این همه برگه شرح حالو کجا میبری؟ برگشتم. صاحب صدا یکی از پرسنل بخش بود. گفتم خب مریض دارم باید شرح حال بذارم. انگار دزد گرفته باشد، گفت: نه میگم شما اصن الان کدوم بخشی؟ خون خونم را می خورد. آن از بخش قبلی و رفتار پرستار هایش این هم از بخش ارو و چرندیات این آقای نسبتا محترم! با حرص گفتم: ببینید من الان داخلی ام و بیماران سایر بخش ها که مربوطن به داخلی با منه! اصلا از حرفم سر در نمی آورد همین کلافه ترم می کرد. گفتم: من همین بخش الان 4 تا فقط مریض دارم! گفت آخه اوووون همه برگه برداشتین اصن شما کدوم بخشین؟! گفتم: ببینید آقا شما اصلا در جایگاهی نیستین که اینجوری با من صحبت کنین. و راهم را کشیدم و رفتم. در مسیر خروج صدایش را می شنیدم که میگفت من مسئول بخشم خانوم دکتر اسمتون چیه شما؟ دلم می خواست برگردم و حالیش کنم اما عصبی بودم و ممکن بود کار اشتباهی بکنم فقط در دلم گفتم برو گمشو بابا! و رفتم. سعی کردم در خاطرم بماند که با دکتر ف.خ.ف مطرح کنم این یکی را سرجایش بنشاند!

عصر با ساحل برای تحویل گرفتن بن کتاب به بانک رفتیم. خدا هدایتشان کند که نمایشگاه را برده اند انداخته اند آن سر دنیا. از هفته پیش هرجور برنامه هایم را می چینم می بینم نمی رسم. دو ساعت برای رفت و دو ساعت برگشت و احتمالا دو ساعت هم آنجا، جمعا شش ساعت خالی را در هیچ روزی ندارم:| اما کتب مقدس!! پزشکی با آن قیمت های جنون آورشان را تنها باید با تخفیف نمایشگاه خرید از این رو عصر فردای نازنینم که با هزار بدبختی برای درس های نیمه کاره جور شده بود قرار است در راه نمایشگاه به فنا برود.

به بانک که رسیدیم یادم آمد کارت دانشجوییم را نیاورده ام و تنها کارت ملی را همراه دارم. کارمند بانک گفت نمی دهم! گفتم آقا جون احراز صلاحیت و اثبات دانشجویی من توی سایت یه بار انجام شده الانم که میبینی کارت به اسمم اومده اینم خب کارت ملیمه عکسمم روشه بده بریم دیگه ! حرف هایم را نشنیده گرفت و گفت نه! کارت ملی + کارت دانشجویی! گفتم اذیت نکنین دیگه من باز باید برم و بیام واقعا برام سخته. با لبخندی مسخره حرف های قبلش را تکرار کرد. نگاهی به ساحل انداخت و گفت: تو قراره دندونپزشک بشی میدونی حقوقت چقدره؟130 میلیونه ماهی! و لبخند مسخره دیگری تحویلمان داد انگار ارث بابای گرامیش را بالا کشیده باشیم. به من نگاهی کرد و گفت تو هم دندون پزشکی؟ گفتم نه پزشکی :| خلاصه که هرچه حرف می زدم لبخندش حال بهم زن تر می شد و حس می کرد کل دنیا از آن اوست! گفتم: خعلی خب باشه! ندین..اشکالی نداره شمام بلاخره کارتون به ما میفته دیگه نه؟! جبران می کنم! و مثل خودش لبخندی احمقانه تحویلش دادم....

دلم نمی خواهد اختلاس ها و وام های میلیاری بلاعوض را مرور کنم و به این فکر کنم که من با آن بن کارت دانشجویی نمایشگاهم چقدر می توانستم از بیت المال  اختلاس کنم، تنها دوست دارم فکر کنم قرار است از همین امروز همه قانون را رعایت کنند و دیگر هیچ خبر بدی سوت مغزمان را در نیاورد!

خب گمانم بهتر است من بروم سراغ شرح حال ها و مریض هایم، چیزی تا صبح نمانده...دعا کنید فردا به خیر بگذرد.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آفتابگردون

41 کاش کسی باشد

دلم می خواست کسی باشد

که مرا "بلد" باشد.

بلد بودن مهم تر از عاشق بودن

یا حتی دوست داشتن است.

کسی که تو را "بلد" باشد

با تمام پستی بلندی هایت کنار می آید

می داند کی سکوت کند

کی دزدکی نگاهت کند

کی سرت داد بزند

و کی در اوج عصبانیت

محکم در آغوشت بگیرد

کاش کسی باشد

که مرا "بلد" باشد.


 "ارمغان مهدیقلی"

+حس کسی را دارم که در بیابان گم شده و پس از روزها دویدن، سرجای اولش رسیده است!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

39 مرگ رنگ

دیرگاهی است که در این تنهایی 

رنگ خاموشی در طرح لب است


بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است 


رخنه ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین 

نقش وهمی است ز بندی رسته


نفس آدم ها 

سر بسر افسرده است 

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا 

هر نشاطی مرده است


دست جادویی شب 

در به روی من و غم می بندد 

می کنم هر چه تلاش‌

او به من می خندد 


نقش هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود 

طرح هایی که فکندم در شب‌

روز پیدا شد و با پنبه زدود


دیرگاهی است که چون من همه را 

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این خاموشی 

دست ها پاها در قیر شب است


سهراب
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

35 تعطیلات پفکی!

 در دوران بچگی یادم هست که مغازه ها پفک های خیلی بزرگی داشتند. آن وقت ها به پفک خانواده معروف بود. من عاشق پفک بودم و آرزو داشتم یک روز صاحب یک اتاق پر از پفک شوم! بچه های عمویم از ما بزرگتر بودند گاهی که می خواستند ابتکاری به خرج بدهند یکی از آن پفک های بزرگ را می خریدند؛ چند نفری می نشستیم به خوردن. من معمولا بچه پرحرفی بودم. به همین خاطر سرعتم در پفک خوردن خیلی کمتر از بقیه بود و تا به خودم می آمدم چیزی ته ظرف نمانده بود! به اینجا که می رسید آرزو می کردم ای کاش پسرعمو به جای این پفک بزرگ، یک کوچکش را می خرید اما تنها مال خودم  می بود. و گاهی حتی با خودم فکر می کردم اگر قرار نبود پفک کوچک بخرد اصلا ای کاش همین بزرگش را هم نمی خرید که اینطور پفک را مزه نکرده ام تمام شود و من بمانم با طعم آن چند دانه پفک که فقط حریصم کرده اند!

حالا که بزرگتر شده ام باز هم همان آدمم با همان کلی شقی ها! تعطیلات نوروز را همان پفک های کیسه ای بزرگ فرض کنید! همان فرصت زمانی که آدم ماه ها انتظارش را می کشد و برایش هزار جور برنامه استراحت و درس و مال خود بودن دارد. که انگار همه فامیل و دوست و آشنا کورس گذاشته اند بیایند مهمانی! و تا ته نکشد این روزها، دست بردار هم نیستند... و تو می مانی و روز آخر تعطیلات و هزار جور حسرت، کنارظرف خالی تعطیلات پفکی عید!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

30 اگر تو وجود نداشتی... (آهنگ فرانسوی)

خیلی کم پیش می آید آهنگی خارجی به دل من بنشیند! اما اگر نشست، عمیقا دوستش دارم...

این آهنگ حال عجیبی به آدم می دهد. چیزی شبیه حس الی در پست انکشاف...حسی مبهمی از عشق و امید آمیخته با غمی بغض آلود...تصویر دوست داشتنی با قلم خیالم...

دانلود آهنگ فرانسوی Et si tu n’existais pas به فرمت mp3


French
Et Si Tu N'existais Pas
Et si tu n'existais pas
Dis-moi pourquoi j'existerais
Pour traîner dans un monde sans toi
Sans espoir et sans regret
و اگر تو وجود نمیداشتی
بگو من چرا باید میبودم؟
تا خود را در جهانی بدون تواز سویی به سویی دیگر بکشانم
بی هیچ امید و افسوسی

Et si tu n'existais pas
J'essaierais d'inventer l'amour
Comme un peintre qui voit sous ses doigts
Naître les couleurs du jour
و اگر تو وجود نمیداشتی
سعی میکردم عشق را بیافرینم
مانند نقاشی که از زیر انگشتانش
زایش رنگهای روز را نگاه میکند
و باورش نمی*آید

Et qui n'en revient pas
Et si tu n'existais pas
Dis-moi pour qui j'existerais
Des passantes endormies dans mes bras
و اگر تو وجود نمیداشتی
بگو من چرا باید میبودم؟
با رهگذرانی خفته در آغوشم
که هیچگاه دوستشان نمیداشتم

Que je n'aimerais jamais
Et si tu n'existais pas
Je ne serais qu'un point de plus
Dans ce monde qui vient et qui va
Je me sentirais perdu
و اگر تو وجود نمیداشتی
من فقط نقطه ای دیگر از این جهان میبودم
که می*آمد و میرفت
احساس گم شدن میکرد
و به تو نیاز داشت

J'aurais besoin de toi
Et si tu n'existais pas
Dis-moi comment j'existerais
Je pourrais faire semblant d'être moi
Mais je ne serais pas vrai
و اگر تو وجود نمیداشتی
به من بگو چطور زندگی میکردم؟
میتوانستم تظاهر کنم که "من" هستم
ولی این حقیقت نبود

Et si tu n'existais pas
Je crois que je l'aurais trouvé
Le secret de la vie le pourquoi
Simplement pour te créer
و اگر تو وجود نمیداشتی
گمانم راز هستی را میفهمیدم، چرایی آن را
"فقط آفریدن تو
و نگاه کردن به تو"

+خوش بحال دکتر غلامی که فرانسوی می داند.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

27 حرف هایی از جنس نگفتن

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

از بس که گره بر گره زد حوصله ها را

یک نفر بیاید چشم های مرا تمام و کمال از کاسه دربیاورد.درد می کنند...چیزی برای تماشا ندارد دنیای من

دلم می خواهد سرم را باز کنم و دست ببرم مغز خسته ام را دربیاورم و بگذارمش توی یک جعبه و بعد روی کمد.

آخ گوش هایم...یکی مرا از شر این ها خلاص کند! می خواهم کر باشم و ...

از قرار گرفتن در بسیاری از موقعیت ها، به جایی می رسد آدم، که آرزو می کند کاش پیش ترها مرده بود.


+از لینک دوستانم بروید به جیرو جار حروف و پست دارالمجانین عید را بخوانید!(حوصله گذاشتن لینک مستقیم ندارم، خودتان بروید، می ارزد). به مطالب پستش اضافه میکنم سوالات مسخره ی میهمانان را! که چقدر از درست مونده؟! چرا ازدواج نمی کنی؟! پزشکیه چی میخونی اصلا؟!عمومی چه کوفتیه دیگه!!! ناراحت نشیااا ولی این لباس اصلا بهت نمیاد!عه چقد لاغر شدی تو...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون