ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رویا» ثبت شده است

98 خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست


خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست ...

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
آفتابگردون

92 عطر کاهگل

اگر حوصله ی خواندن ندارید بگذرید. چیزی از دست نمی دهید! صرفا دلم می خواست با کسی حرف بزنم...نوشتم

بچه که بودیم گاهی آخر هفته ها، با بقیه نوه ها در خانه مادربزرگم دور هم جمع می شدیم. آن وقت ها خانه مادربزرگم دقیقا شبیه موزه بود! همه چیز انگار با ماشین زمان از دوران قاجار به این زمان آمده بود: طاقچه های متعدد و گنجه، چراغ نفتی های زینتی پایه دار با نقاشی مردان سیبیل کلفت! فرش های دستباف و گلیم هایی با طرح های بز کوهی و گوسفند و جذاب ترین قسمت در و پنجره های چوبی زیبایش بود. مادربزرگم آن روزها سرحال و پرحرف بود. نوه ها، سرجمع هشت،نه نفری می شدیم که من تقریبا وسطی بودم.آنقدر خوش می گذراندیم و خوشبخت بودیم که حتی فکر کردن به آن روزها حالم را خوب می کند.حیاط خانه بزرگ بود. تمام طول روز گرگم به هوا بازی می کردیم و عصر یک گوشه حیاط طناب می بستیم. معمولا یکی از پسرها می رفت خوراکی می خرید. گاهی هم شیطنتمان گل می کرد و می افتادیم به جان مرغ و خروس های بیچاره که مادربزرگ صدایش در می آمد!

شب ها نوبت بازی های شادتر بود! عروسی می گرفتیم و بزن و برقص راه می انداختیم. من همیشه خدا عروس بودم و پسر دایی ام داماد! شاید هزار بار عقد کردیم و من بله گفتم. یادش بخیر. انرژی مان که ته می کشید یکی از لحاف های سنگین مادر بزرگ را می آوردیم وروی دست هایمان می انداختیم، دو گروه می شدیم، آخ که گل یا پوچ چه مزه ای می داد. بعد دیگر نزدیک وقت خواب می شد و پدر و مادرهایمان تازه یادشان می آمد بچه ها را باید سراغی بگیرند! می گفتند بخوابید اما دختر دایی ام همیشه خوب بلد بود همه را بپیچاند! می گفت ما بدون قصه خوابمان نمی برد! مادربزرگم پاهایش را دراز می کرد. همه دراز می کشیدیم و سرمان را به ردیف می گذاشتیم روی پاهایش. شروع می کرد به قصه گفتن...آن وقت ها زبان کردی را خوب بلد نبودم نصف داستان را نمیفهمیدم معمولا. داستان به انتها نرسیده همه از خستگی بیهوش می شدیم... بماند که بزرگترها بیدارمان می کردند که بروید سرجایتان بخوابید و خواب شیرین و قصه کوفتمان می شد! سر اینکه کی دوست دارد پیش کی بخوابد همیشه دعوا بود! زیر سنگینی و گرمای آن لحاف های قدیمی و خوش طرح نفسم بند می آمد و بدخواب می شدم. اما بقیه خیلی زود می خوابیدند... تا چشم هایم گرم میشد نسیم خنک صبح،  بوی نان گرم و صدای مرغ و خروسها از لای پنجره فضای خانه را پر می کرد...."فاطمه! پاشو صبونه تو بخور بریم بازی!"

دوست دارم حالا که بعد از یک سال و اندی می توانم یک ماه تعطیلات داشته باشم تنها یک هفته برای خودم زندگی کنم! چشم هایم را ببنم و وقتی باز می کنم من باشم و یک روستای زیبا و یک خانه کاهگل قدیمی بدون هیچ فکر مزاحمی. دست هایم را باز کنم و نفس عمییییق بکشم و مثل دختر بچه ها موهایم را رها کنم و حیاط را لی لی بدوم... اما نمی شود. سهم من این روزها بی خوابی های بی هدف شبانه و افکار مشوش هرروز است...

+هرچه گشتم عکسی به زیبایی تصویر خاطراتم پیدا نکردم. شما به زیباترین شکل ممکن تصور کنید.

+الی عزیزم...برگرد و باز هم از آن طرف که شب نیست برایمان بنویس. دلم برایت تنگ شده...

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱
آفتابگردون

88 رویای صدا

نمی دونم تا حالا شده خوره چیزی داشته باشید؟! من از وقتی خودمو شناختم خوره رادیو تو جونم بود! از وقتی یادم میاد با زود خوابیدن مشکل داشتم و شبا تا دیر وقت و حتی دم صبح بیدار بودم. همراه همیشگی من یه رادیوی کوچولوی مشکی با هدفون بود که منو میبرد به یه دنیای دیگه...

من کم کم بدون اینکه بخوام عاشق گویندگی شدم و رویاش مثل پیچک در لحظه لحظه ی زندگی با من رشد کرد. نه تنها موقع خواب که خنکای صبح و گرمای ظهر من هم طعم رادیو داشت. حتی موقع درس خوندنم باید صدای رادیو میومد! برنامه های اینجا شب نیست، هفت ترانه، راه شب و... یادش بخیر

سال سوم دانشگاه وقتی برای اولین بار دوستم و شوهرش پیشنهاد تست گویندگی رو دادن؛ بال در آوردم! دیدن سعید پورمحمودی گوینده رادیو جوان که همیشه برنامه هاشو شنیده بودم و تجربه ی حضور در استودیو جز خاطرات شیرینم شد. در مرحله اول پذیرفته شدم اما هرگز فرصت نشد ادامه بدم.

دوهفته پیش تو حیاط بیمارستان بنر مسابقه فرهنگی دانشجویان علوم پزشکی رو دیدم! برای اولین بار گویندگی هم جزء رشته ها بود. خیلی خوشحال شدم و پیگیری کردم.چند روزی سایتشون و کانالشون میرفتم بلکه چیزی دستگیرم بشه و بفهمم چی به چیه اما خب خیلیم این خوشحالی طول نکشید...مسئولین برگزار کننده خسته بودن و گفتن اثرتون رو تهیه کنین بفرستین ما داوری میکنیم! تازه منظورمون از گویندگی، اجرای تلویزیونی بوده نه گویندگی رادیو!! با مدیر کانالشون مثل ادمای بی فرهنگ دعوا کردم! تمام شور و شعفم در یک لحظه مثل حباب ترکید...

بازم دلمو به ضبط متن ها و شعرها و وسواس انتخاب آهنگ پس زمینه خوش می کنم، شاید یه روزی یه جایی...



۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون