ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزگار نامردی» ثبت شده است

125 می گذرد!

بزرگترامون میگن زندگی در جریانه؛ خوب یا بد، میگذره.مثلا یهو ممکنه به خودت بیای ببینی جدی جدی از 25سالگیت چهارده روز گذشته. اومممم نمیخوام بگم سن زیادیه و احساس پیری دارم و منظورمم این نیست که اوه چقدر زود گذشت اصلا نفهمیدم!! نمیدونم چه جوری باید با کلمات بیانش کنم شاید بشه گفت شبیه مسافری ام که از قطارش جا مونده...توی یه ایستگاه متروکه بین راهی. قطار زندگی، خیلی سریعتر از من ایستگاه رو ترک کرده و کیلومترها دور شده. من فرصت خندیدن، و حتی گریه کردن هم نداشتم. حس میکنم مدتهاست زمان متوقف شده ...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

96 به پیچک های نگران روسری ات

موافقین ۵ مخالفین ۰
آفتابگردون

46 کس جز تو خبر ندارد از من

نمی دانم این یک جور تفاوت محسوب می شود یا یک نقص؟! اینکه دختری ذوق و شوقی برای ازدواج نداشته باشد و شنیدن نام هیچ کس دلش را نلرزاند. هم سن و سال های من دست کم منتظر کسی با معیارهای خاص خودشان هستند و اگر کسی بیاید به امیدی بررسی اش می کنند من اما آرزو می کنم هرگز تمنای وصل را در وجود هیچ کس شعله ور نسازم...

سال ها پیش در دوران دبیرستان و اوایل دانشگاه شاید جزء محدود افرادی بودم که برای ریزترین مسائل زندگی آینده اش هم فکر کرده بود و برنامه داشت. آنقدر دقیق که به رمان ها می ماند. دوستانم همیشه مشتاق شنیدن بودند که فلانی تو رو خدا یکم از زندگیت  بگو از خونتون از گلای باغچه از رفتارت  با شوهرت اصلا اون توصیف معروف از قیافه شوهرتو، جون من میشه یه بار فقط یه بار دیگه بگی؟ آخه اون قدر قشنگ به زندگی مشترک نگاه می کنی که آدم هوس می کنه همین الان بره شوهر کنه!! برنامه داشتم برای تمام خوشی ها و ناخوشی ها قهر و آشتی ها...اکثرشان نتیجه کتاب ها و مطالعاتم در این زمینه بود. این بود که برای هرموقعیتی تصور و راه حلی در ذهنم ساخته بودم. خدا را شکر این ها بعد ها به کار آمد و در زندگی دوستانم مورد استفاده قرار گرفت و من تبدیل شده ام به یک مشاور ازدواج و خانواده!شغل جالبی است مخصوصا وقتی راهکارهایم به کار می آید و دوستانم می گویند خدانکشتت آخه تو اینا رو از کجا میدونی!!

اما از یک جایی به بعد آن فکرها و نقشه ها برایم تنها یک رویا شد، دور و دست نیافتنی. شاید چون متوجه شدم آنچه تعریف من از مردانگی است درواقع در دنیای واقعی خیلی وقت است که منسوخ شده. رفته رفته تمام حس من به مقوله ازدواج فروکش کرد. 

امروز همه تبریک می گویند سعی می کنم خوشحال تر از همیشه به نظر برسم مبادا خاله زنک ها حرف های  نامربوط بزنند. اما از نگاه های خیره و ترحم آمیزشان نمی توانم بگریزم. معمولا همه نگاه ها به یک جمله ختم می شوند که ان شاء الله به زودی برای خودت! لبخندی زورکی تحویلشان می دهم و می گویم ممنون. حتی دایی جانم هم از این قاعده مستثنی نیست.او هم انگار عروسش را نگاه کند می گوید چقدر از درست مونده خانم دکتر؟ با خنده ای عصبی جواب می دهم خیلی!! اصلا من تا آخر عمرم میخوام درس بخونم! او هم لبخند می زند و می گوید ان شاء الله به زودی برای خودت! با دایی راحتم اما این بار دیگر چشمهایم را به روی به سن و احترامش می بندم و می گویم نه! زود نه! حالا حالاها نه! دلم می خواهد هرچه زودتر مهمانی تمام شود. جو اینجا بیش از حد سنگین شده....

+لطفا کسی نظر نگذارد که ازدواج خوب است و چنین باید فکر کنی و چنان باید باشی! می خواهم لااقل اینجا راحت باشم. زندگی و تمام خوبی هایش ارزانی دیگران!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

40 روزگار نامردی آدم ها

1 موقع ردشدن از خیابان مثل همیشه صبر کردم چراغ قرمز شود و با آرامش رد شوم. اما از آنجا که در کشور ما انگار موتورها از همه قوانین راهنمایی مستثنی هستند! چند موتوی داشتند می آمد! یکی دقیقا به سمت من می آمد راهم را ادامه دادم، دیدم انگار نه انگار یک موجود شصت و اندی کیلویی سر راهش هست و احتمالا موتورش آسیب خواهد دید!! باز هم داشت می آمد. کمی مکث کردم تا رد شود. حین عبور  با لحن چاله میدانی اش گفت هووووی خانوووووم کجا؟!!! مخم داشت سوت می کشید و در عین حال کارد میزدی خونم در نمی آمد، در آن دو ثانیه فقط توانستم بگویم آقا چراغ قرمزه هااااا! برای لحظاتی دلم می خواست همان جا می ایستادم و یک دیه حسابی روی دستش می گذاشتم ببینم باز برایم کری می خواند؟! اسم خودشان را هم می گذارند مررررد!
2 این اتفاق حدودا 4-5 ماه پیش هم افتاده بود با این تفاوت که آنجا نه تنها چراغ قرمز بود بلکه موتوری در خلاف جهت با سرعت می آمد! درست کنار پای من متوقف شد و دو جوان سوار بر آن شروع کردند به داد و هوار! که خانوم کوری؟! نفس نفس می زدم و شوکه بودم که له نشده ام! به سختی گفتم آقا دارین برعکس میاین فک کنما! مردان جوان صدایشان را بالاتر بردند و حرف های نامربوط بیشتری زدند! همزمان یک ماشین ایستاد که راننده اش یک پسر جوان بود: نگاهی کرد و گفت خانم برو باهاشون بحث نکن! داشتم فکر میکردم چه بحثی دارم با اینها بکنم؟ که موتورشان حرکت کرد و حین عبور چند فحش رکیک نثارم کردند... نفهمیدم کی برگشتم گفتم: ان شاء الله خدا براتون جبران کنه!....بغض کرده بودم تمام روز را...بغضی به سنگینی مظلومیت تمام هم جنسانم....
3 کسی امروز به پاس سکوت چند ماهه مقابل نامردی ها و پست فطرتی هایش، مرا حرف های نیش دار و زخم زبان مهمان کرد...مثل خودش به رویش لبخند زدم! بگذار لبخندم را حماقت و ساده دلی تعبیر کند چه اهمیت دارد در نظر چون اویی من چگونه باشم؟ اما دلم..."دل که می گیرد تمام سحر و جادو ها کم است"
از زبان بزرگی خواندم دلت را که شکستند پیش هیچ کس گلایه نکن...مستقیم برو پیش خدا و برایشان دعا کن هدایت شود... اینطور که پیش بروی بعد از مدتی دلت از هیچ چیز نمی گیرد...و هیچ چیز در این دنیا توان غمگین کردنت را نخواهد داشت.
زیباست ولی سخت است!
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون