ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دکتر «ف.خ.ف»» ثبت شده است

123 وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من

برای اینکه زندگی خوبی داشته باشی باید تمرین کنی برای لحظه لحظه تحصیلات، کار وحتی تفریحاتت برنامه و هدف کوتاه مدت و بلند مدت داشته باشی. اینجوری میشه که نسبت به خودت حس رضایتمندی کنی که در واقع میشه مقدمه ای برای حس خوشبختی! مثلا اینکه من باید تا آخر هفته دو مبحث داخلی رو بخونم و همچنین هوای مامانمو تو آشپزی داشته باشم بعلاوه اینکه باید عصرا دوساعت وقتمو با خانواده بگذرونم و احتمال مهمون سرزده شبها هم وجود داره. اوممم این خودش تایم خواب و درس رو از بقیه سوا میکنه. راستی یک روز در هفته هم باید روز من باشه مثل دکتر ف.خ ف که میگفت !Monday is myday یک روزی که واسه دل خودت هرکاری میتونی بکنی!

هدفای ماهانه و سالانه و حتی دهه ای هم تعریف میشن.من تا اخر این ماه باید این سه تا کتاب رو تموم کنم و سر سال همه کتابا رو...که واسه آزمونم آماده باشم. هدف ده سال دیگه من در زمینه تحصیل و کارم میگه که تو لااقل باید مدیر یه مرکز درمانی تو یه جای محروم باشی...

در زمینه اخلاق، معنویت، خانواده، رشد مهارت های مورد نیاز زندگی، رسیدن به دلخواسته های معقول و...همینطور این اهداف کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت به خوبی باید تعریف بشه وبه برنامه ریزی های دقیقی که براشون داری پایبند باشی. حس خوبی که رسیدن به اهداف زندگی به آدم میده قابل مقابسه با هیچ چیز دیگه ای نیست بعلاوه اینکه کمکت میکنه ناملایمات زندگی و رفت و آمد آدم های اطرافت و احیانا بی مهری ها، خیلی خیلی قابل تحمل تر و ناچیز تر به نظر بیاد...

دکتر غلامی میگفت: بعضیا توی ازدواج کردن، برآورده شدن تموم آرزوهاشون رو میبینن. درواقع اینا همونایی هستن که همسرشونو بعد از مدتی کلافه و دیوونه میکنن... چون کلید رسیدن به تموم محبت های نگرفته و موفقیت های کسب نشده رو اون بنده خدا میدونن که در این موارد کاره ای هم نیست! هرکسی باید برای خودش و زندگی فردیش تلاش کنه صد البته کنار هم بودن و رسیدن به آرامش زندگی مشترک میتونه سرعت این پیشرفت کردنو بالاتر ببره اما هرگز نباید خودمونو فراموش کنیم.

فکر میکنم منظور استاد این بوده که برای موفقیت توی زندگی مشترک، لازمه زندگی فردی خودمون سروسامون داشته باشه.

یه بار دیگه باید نقشه رو نگاه کنم! اوممم الان دقیقا کجا ایستادم و قراره کجا برم. ده سال دیگه کجا باید برسم؟ :)

زندگی چند وقته یکم سخت میگیره، عیبی نداره حتما از دل این سختیا کلی چیز یاد میگیرم و بزرگ میشم. از همه مهمتر اینکه خدا مثل همیشه عاشقانه هوامو داره پس دیگه غم نباید جایی داشته باشه اینورا :)

باید نفس عمیییییییق کشید این هوای خوب شهریور رو! خدا رو شکر که فرصت زندگی دارم...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون

57 تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان

زندگی سخت شده یا من دل نازک و رنجور؟ نمی دانم! فقط می دانم شرایط برای ادامه زندگی دشوار است...

امروز صبح در شرایطی که فقط 5 دقیقه تا مورنینگ باقی بودتا خیابان دویدم که خودم را به یک تاکسی برسانم! ...که خدا خواست و قبل از تاکسی گرفتن،یادم آمد کارت بانکی ام دیروز توی جیب روپوش سفیدم در بیمارستان جا مانده بود،و کیف پولم خالی است. پنچر شدم و عنر عنر برگشتم! در تمام طول مسیر به ساحل زنگ می زدم که پول را بیاورد پایین بلکه کمتر معطل شوم که او هم به خیال اینکه زنگ های من آلارمی برای بیدار کردنش است، هی ریجکت می کرد!! خلاصه که بلاخره با دربست و پول های بی زبانی که به فنا دادم یک رب دیرتر از شروع کلاس رسیدم. سرم در شرف ترکیدن بود. به به چه روزی شود امروز!

دکتر شریعت همینوطور چپ چپ نگاهم می کرد، فکر می کنم یعنی توی نمره ها از خجالتت در می آیم خانم دکتر! بعد از کلاس استاد نداشتیم و راند تشکیل نمی شد،  رفتم دو خط درس بخوانم که دیدم سرم حسابی سنگین شده و درد می کند. گفتم عیبی ندارد روزه بوده ام کمی فشار آمده... یک ساعت که در نماز خانه بخوابم حل می شود. بستن چشمهایم همانا وآمدن و داد و فریاد کردن یک جماعت بی فکر و بی ملاحضه همانا! فکر کنم حالم را می توانید اندکی تصور کنید.

بعد از آن سعی کردم کمی از شرح حال مریض هایم را بنویسم که خب هفت تایی می شوند و فردا گراند راند است.تا حالا فقط از 5 نفرشان شرح حال گرفته ام که آن هم پاک نویس نشده. فکر کن هر مریض حداقل 6 صفحه شرح حال دقیق می خواهد که در مجموع هفت نفری شان 42 صفحه می شود!! نوشتن 42 صفحه مشق بی دقت هم کلی زمان و حوصله از آدم می گیرد چه رسد به شرح حالی که هر خطش باید نتیجه یک معاینه دقیقت باشد و برای هر جمله ات هشتاد من دلیل علمی از حضرت هاریسون و سیسیل اعظم داشته باشی! به هر حال داشتم شروع می کردم به نوشتن که دسته دسته بچه های سال پایینی با ظروف غذایشان به نمازخانه روانه شدند و نشستند به صرف ناهار و گپ دوستانه! همینطور جمعیت و سرو صدا اضافه می شد و بوی غذا بود که می پیچید . یهو به خودم آمدم دیدم تا نیم متری من دوستان ساکن اند! بساط را جمع کردیم و سرسنگین رفتیم توی حیاط. زهرا قبل از ما کتابخانه را تجربه کرده بود که خود محفل گرمی برای درد دل و صحبت های دوستان به حساب می آمد!

دو ساعتی از ظهر گذشته بود که برای تکمیل شرح حال ها و دیدن آزمایشات مریض هایم مجبور شدم دوباره به بخش بروم. گوشی ساحل را به عوض گوشی خودم که باتری اش در حال خواب رفتن بود برداشتم. باتری گوشی ساحل عزیز هم البته مدتی می شود که ترکیده و بعضا دستور ری استارت های مکرر می دهد! از آزمایشات عکس اول و دوم را که گرفتم بازی اش شروع شد! حالا هی مدارا کن هی باتری را در بیاور دوباره جابینداز، پوووووف فایده نداشت که نداشت!

دست از پا درازتر خواستم بروم که یادم آمد برگه شرح حال کم آمده از پرستار های محترم طلب کردم که بلانسبت شما بی محلم کردند و کلا جوابم را ندادند! یاد حرف های اشرف سادات افتادم که می گفت پزشکان خودشان را مقابل ما پرستار ها می گیرند!! من که بارها به پرستارهای عزیز سلام کرده و جوابی نگرفته بودم... در جواب حرف هایم هم کلا عکس العمل خاصی نشان نمی دادند.....اصلا حقشان همان رفتارهای بقیه بود. هرچه آدم تر باشی بیشتر لهت می کنند اینجا. سعی کردم برای مطرح کردن موضع با رئیس بیمارستان آن را به خاطر بسپارم.

راه افتادم به سمت بخش ارو که لااقل از آنجا برگه بردارم. بسیار دیده بودم که دانشجویان عزیز از این برگه ها به عنوان چرک نویس یا برگه نوت استفاده می کنند و حرص فراوان هم خورده بودم. شاید بخاطر همین حساسیت بیت المالم بود که علی رغم کم بودن برگه ها دو بار آنها را شمردم و بعد برداشتمشان. صدایی موقع ترک آنجا گفت خانوم دکتر این همه برگه شرح حالو کجا میبری؟ برگشتم. صاحب صدا یکی از پرسنل بخش بود. گفتم خب مریض دارم باید شرح حال بذارم. انگار دزد گرفته باشد، گفت: نه میگم شما اصن الان کدوم بخشی؟ خون خونم را می خورد. آن از بخش قبلی و رفتار پرستار هایش این هم از بخش ارو و چرندیات این آقای نسبتا محترم! با حرص گفتم: ببینید من الان داخلی ام و بیماران سایر بخش ها که مربوطن به داخلی با منه! اصلا از حرفم سر در نمی آورد همین کلافه ترم می کرد. گفتم: من همین بخش الان 4 تا فقط مریض دارم! گفت آخه اوووون همه برگه برداشتین اصن شما کدوم بخشین؟! گفتم: ببینید آقا شما اصلا در جایگاهی نیستین که اینجوری با من صحبت کنین. و راهم را کشیدم و رفتم. در مسیر خروج صدایش را می شنیدم که میگفت من مسئول بخشم خانوم دکتر اسمتون چیه شما؟ دلم می خواست برگردم و حالیش کنم اما عصبی بودم و ممکن بود کار اشتباهی بکنم فقط در دلم گفتم برو گمشو بابا! و رفتم. سعی کردم در خاطرم بماند که با دکتر ف.خ.ف مطرح کنم این یکی را سرجایش بنشاند!

عصر با ساحل برای تحویل گرفتن بن کتاب به بانک رفتیم. خدا هدایتشان کند که نمایشگاه را برده اند انداخته اند آن سر دنیا. از هفته پیش هرجور برنامه هایم را می چینم می بینم نمی رسم. دو ساعت برای رفت و دو ساعت برگشت و احتمالا دو ساعت هم آنجا، جمعا شش ساعت خالی را در هیچ روزی ندارم:| اما کتب مقدس!! پزشکی با آن قیمت های جنون آورشان را تنها باید با تخفیف نمایشگاه خرید از این رو عصر فردای نازنینم که با هزار بدبختی برای درس های نیمه کاره جور شده بود قرار است در راه نمایشگاه به فنا برود.

به بانک که رسیدیم یادم آمد کارت دانشجوییم را نیاورده ام و تنها کارت ملی را همراه دارم. کارمند بانک گفت نمی دهم! گفتم آقا جون احراز صلاحیت و اثبات دانشجویی من توی سایت یه بار انجام شده الانم که میبینی کارت به اسمم اومده اینم خب کارت ملیمه عکسمم روشه بده بریم دیگه ! حرف هایم را نشنیده گرفت و گفت نه! کارت ملی + کارت دانشجویی! گفتم اذیت نکنین دیگه من باز باید برم و بیام واقعا برام سخته. با لبخندی مسخره حرف های قبلش را تکرار کرد. نگاهی به ساحل انداخت و گفت: تو قراره دندونپزشک بشی میدونی حقوقت چقدره؟130 میلیونه ماهی! و لبخند مسخره دیگری تحویلمان داد انگار ارث بابای گرامیش را بالا کشیده باشیم. به من نگاهی کرد و گفت تو هم دندون پزشکی؟ گفتم نه پزشکی :| خلاصه که هرچه حرف می زدم لبخندش حال بهم زن تر می شد و حس می کرد کل دنیا از آن اوست! گفتم: خعلی خب باشه! ندین..اشکالی نداره شمام بلاخره کارتون به ما میفته دیگه نه؟! جبران می کنم! و مثل خودش لبخندی احمقانه تحویلش دادم....

دلم نمی خواهد اختلاس ها و وام های میلیاری بلاعوض را مرور کنم و به این فکر کنم که من با آن بن کارت دانشجویی نمایشگاهم چقدر می توانستم از بیت المال  اختلاس کنم، تنها دوست دارم فکر کنم قرار است از همین امروز همه قانون را رعایت کنند و دیگر هیچ خبر بدی سوت مغزمان را در نیاورد!

خب گمانم بهتر است من بروم سراغ شرح حال ها و مریض هایم، چیزی تا صبح نمانده...دعا کنید فردا به خیر بگذرد.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آفتابگردون

53 چشم

چشمهایت منتظر بودند ...

چشمهایم مرا آوردند!


و "چشم کلید راز گشای درون آدمی ست"...

+چقدر ماسک های اتاق عمل را دوست دارم که تشریفات کامل را برای این دقایق شکوهمند تدارک می بینند!

++بعدا نوشتم: چقدر اصرار داری هربار که اسم مشهد می آید با حالی عجیب بگویی چشمهایت را امام رضا شفا داده است. آری، اتفاقی نیست این همه زیبایی! چشم های تو شبیه کبوترهای عاشق، به هر بهانه ای جلد حرم اند...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

52 ...

 پیش چشم همه از خویش یلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام ...


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون

49 Golden number

به خاطر شرایط جسمی ام بدجور رنگ پریده بودم! حتی از صبح چند نفر با دیدنم نگران حالم شده بودند.حالا هرروز که می خواستم ببینمش و ساعتها منتظر بودم،نمی شد؛ امروز با این قیافه دوبار اتفاقی همدیگر را دیدیم! پرسیدم کجا می روید، درمانگاه؟ گفت نه کلینیک سلامتم.
مثل همیشه غیبش زده بود! نه کلینیک سلامت و نه درمانگاه هیچ کجا نبود. آسانسور هم که پایین نمی آمد مرا به بخش اورو ببرد به ناچار غرغر کنان از پله ها بالا رفتم که دیدمش.نفهمیدم کی شروع کردم به گلایه: استاد اینقدر از طی الارضتون استفاده نکنین خب گناه ماها چیه که طی الارضمون خرابه؟! می خندد: چی شده؟ با قیافه ای مظلوم که خنده در حال خراب کردنش است می گویم: خب من که هرجا میرم میگن دکتر ف.خ.ف اینجا بود همین الان رفت! خنده اش عمیق تر می شود: من که مثل شما بیکار نیستم! کاملا دهنم بسته می شود:| همچنان می خندد، می گوید: خب بگو چیکارم داشتی؟ دلم می خواهد بگویم خب دلم برایتان تنگ شده بود از بخش مسخره داخلی و استادان کم انصافش خسته شده ام حتی حوصله درس خواندن هم ندارم می خواهم حرفهایتان مرا به حال و هوا و انرژی مضاعف بخش اورو برگرداند! اما رنجیده خاطر فقط می گویم: نه کارم اونقدرا هم مهم نیس شما به کارتون برسین یه وقتم مشخص کنین من میام پیشتون. رنجشم را از حرفش می فهمد انگار اما منظورم را نه! می گوید: نه بگو اشکالی نداره. با من و من می گویم:نه استاد! چیزه آخه نوشتنیه و اینا! میگوید: 10:30بیا کلینیک سلامت.
می روم و یک ساعت و نیم کامل به حرف می گیرمش! به تلافی تمام روزهای قبل از عید که چند ساعت منتظرش شدم و نشد ببینمش. اکثر حرف هایم در مورد golden number و آن کتاب نقاشی های عجیب codex.. بود اما یادم نمی آمد خیلی هایش را! واقعا فکر می کنم باز هم آنمی بیچاره ام کرده! حرف می کشد به جن و شیاطین وارتباط آنها با دنیای ما...خیلی حرفها دارم از مطالعات و سخنرانی های این چند سال و یا حتی خود آیات قرآن اما نمی توانم درست استدلال کنم چقدر حیف...بیچاره استادانی که اینها را به همچون منی آموخته اند:| 
می گوید شنبه بیا ارائه بده. می گویم امتحان داخلی دارم. می گوید کاری ندارد که! راست می گوید...یک زمانی من در یک روز هم امتحان هایم را می خواندم و کلی هم کارهای متفرقه می کردم اما حالا وقتم اصلا برکت ندارد...شاه کلید را باز هم گم کرده ام شاید...
اگر اطلاعات دارید، یا سایت معتبری در مورد موضوع ارائه ام می شناسید یا می تواند کلیپی را به من معرفی کنید لینک بگذارید.سپاس:) 
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

44 آنچه اتفاق می افتد...

قبل از نوشتن این پست دارم فکر می کنم ممکن است افرادی مرا بی حیا تصور کنند اما مهم نیست! فکر می کنم قضیه از این حرف ها گذشته باشد. بعد درمانی اش را که همیشه در رسانه نمی گویند به قول دکتر ف.خ.ف یکی از خط قرمز های رسانه ملی است متاسفانه!! رسانه ای که هنوز هم با تمام ادعایش در تشخیص اهم و مهم لنگ می زند، و چه مردانی که به خاطر تفکرات عام اشتباه یا ندانستن نکات ضروری ترومای این ناحیه و یا به دلیل کارهای احمقانه ای که از عواقبش آگاهی ندارند به سادگی تا آخر عمر ایمپوتنس می شوند. آن وقت به راحتی پشت شیشه هر داروخانه و مغازه ای تبلیغات انواع مواد افزاینده میل جنسی را زده اند! دکتر هربار حرفش پیش می آید با تاسفی عمیق می گوید: محال است شبی چند مریض از این دست نداشته باشم.

بحث تروماها بود. می گفت بیشترین مقالات penis amputation مربوط به تایلند است. می دانید چرا؟ بالاترین آمار آمپوتاسیون را در جهان دارد آن هم نه به خاطر تروما یا پریاپیسم و هرچیز دیگر نه! در این کشور هرمردی به همسرش خیانت کند، اینطور مورد انتقام زنش قرار می گیرد. جالب بود! بالاخره در یک گوشه دنیا کسانی پیدا می شوند که هرزگی مردان را مجازات کنند!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

5 عشق

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند 


با دیدن تو معنی عاشقانه زندگی کردن را فهمیدم! عاشقانه درس خواندن، عاشقانه بندگی کردن،دنیا را عاشقانه نگاه کردن...
معنی حجب وحیای مردانه ...و پایبندی به حریم امن خانواده را؛
جایگاه عقل و تفکر عمیق روی سرسری ترین مسائل را؛
به کاربردن همان 5 درصد شعوری را که همیشه میگویی!

می دانی!
جای تو در زندگی من بسی خالی بود...
                                                                   مهربان استادم...
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

2 چشمهایش!

شماره یک:دوران راهنمایی که بودم، پدرم هر هفته روزنامه یالثارات می خرید.یک ستونش را همیشه می خواندم: ستونی به نام چشم! ستون شعر بود...در توضیح نام ِ ستون نوشته بودند: چشم کلید راز گشای درون آدمی ست... (بقیه اش را یادم نمی آید!!)

شماره دو:سعی کردم در دوره استاژری، آخرین حد تلاشم را برای یاد گرفتن ابه کار گیرم.درسم را بخوانم و در حضور استاد علمم را نشان بدهم و بخواهم که بیشتر به من یاد دهد!تا حالا موفق شدم. اما بخش تازه ی من ارولوژی است...ارولوژی که به سختی درس و سخت گیری استادانش شهره دانشکده شده..برنامه ام با درس ها و استادن خوب پیش می رود اما با آقای دکتر" خ" عزیز نه! سعی میکنم علمم را بالا ببرم و تلاشم را بیشتر کنم اما بی فایده است :| استاد که سوال می کند تا می خواهم جواب بدهم چشمهایش... چشمهایش نمی گذارند! نمیتوانم فکر کنم، حرف بزنم، و یا حتی عکس العمل معقولی نشان بدهم!! چشمهایش حالت عجیبی دارند ... از آن چشم هایی که هم توجه شان را دوست داری هم آنقدر نافذ اند که نگاه خیره شان دلت را هرری می ریزد پایین!چرایش را نمی دانم...اما برایم خیلی خاص هستند!دو تیله ای که دقیقا نمی دانی چه رنگی اند! یک رنگی بین عسلی، آبی و طوسی!!!نه می شود خیره اش نشوی و نه می توانی ممتد نگاهش کنی...اما خدا را شکر!خدا را شکر که دکتر "خ" جزو افرادی ست که انگار خداوند سهم ویژه ای از هوش و درک را به آنان بخشیده، عجیب است اما میفهمد که جواب همه سوال هایش را می دانم و از میان همان جواب های گنگ و تکه پاره ام یک دلیل می یابد برای اثبات علمی که چشم هایش از زبانم ربوده اند! 
گاهی فکر میکنم اگر پدرم می شناختش حتما دوستان خوبی برای هم می شدند....نگاهش مرا یاد قهوه ی مست کننده چشم های پدرم می اندازد.
شعارش این است: تو پزشکی! نباید هر چیزی را بپذیری اصلا به جز قرآن که نور واقعی است تو همه چیز را رد کن، از بیخ و بن! و بعد راه بیفت به دنبال اثباتش!خیلی از قانون های علمی دنیا غلط است...یک نفری در یک زمانی فکر کرده، وبرای زمان خودش هم فکر خوبی بوده اما برای زمان ما نه! بعد از آن دیگر کسی پی اش را نگرفته.
چند اختراع دارد.شیوه درس دادنش کاملا متفاوت و جذاب است و به همان اندازه توجه کردنش هم با بقیه استادان فرق می کند...انگار با همه ی وجودش دارد زندگی میکند... 
برای میزان کنجکاوی ها و دقتمان روی مسائل و تحلیل  های دائمی ارزش بالایی قائل است و کمتر نکته ای از چشمان نافذ اش دور می ماند...تشویق هایش برای من با کنجکاوی های دردسر سازم و تحلیل های همیشگی ام  گنجی بزرگ است:) من هم دلم میخواهد با همه وجودم زندگی کنم.

شماره سه:امروز یکی از مریض ها باید سوندش را می کشید.آقای 60 ساله ای به نظر می سید.دکتر "خ" مرا فراخواند! گفت: می کشی؟! و چشم هایش منتظر جواب، خیره...فکر کردم: تا حالا سوند نکشیده ام.اما این یکی آقاست.فکر کردم طرحم را چه خواهم کرد؟! گفتم: مشکلی نیست، میکشم. گفت: پس مثل یه مررررد بکش بعد مکثی کرد ونگاهی عمیق تر: یا شایدم مثل یک زن...
در دلم گفتم اره مثل یه شیر زن کرد!دکتر "الف" را فرستاد اگر کمک خواستم دست تنها نباشم.می دانستم که کار سختی نیست و این کار استاد فقط برای حمایت بیشتر است...سخت بود کنترل شرم دخترانه ام و سخت تر از آن رعایت مسائل اخلاقی. از خدا کمک خواستم و جواب داد مثل همیشه:)  رضایت در چشمهایش می درخشید...

شماره چهار:برای بخش ارو نگرانم دعا کنید خوب پیش برود،علمم، مسئولیت سنگینم...شوخی برنمیدارد جان آدم ها.

شماره پنجم:فردا امتحان آمار پزشکی....این یکی بگذرد یک بار عظیم از دوشم برداشته شده!!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون