ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلتنگی» ثبت شده است

135 شب تو

پوگوشمیدا!

به هرزبان که بخونی... از هرجا! دور با نزدیک. آزار دهنده شدن، ادعاهاشون چندش آوره، وقتی سعی میکنن شبیه تو باشن به طرز وحشتناکی تهوع آور میشن...

بیا یک بار دیگه باهم حساب کنیم! سال هزار و سیصد و نود و شش داره نفسای آخرشو میکشه ...جانا 

آفتابگردون

133 بحران نوشیدن چای بدون تو...


من بی تو در غریب ترین شهر عالمم

بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟

آفتابگردون

124 این موجود سخت جون دوپا

یه وقتایی آدم همزمان چند تا حس مختلف رو تجربه میکنه که شاید بعضیاشون متضاد هم باشن! یه روز خیلی خیلی طولانی رو گذروندم... آدمای کمی پیدا میشن که بعد از ده بیست سال از مرگ عزیزاشون بازم سرخاک زار بزنن و حس کنن چقدر این داغ تازس. حتی مطمئن نیستم که این یه جور نقطه ضعف به حساب میاد یا نقطه قوت. بقیه روز به کندی گذشت و یکی از اساسی ترین دلایل این بود که اونجا کسی همسن و سال من نبود! حس بچه هایی رو داشتم که همبازی ندارن، دلم میخواست برم پیش مامانم لج کنم و غر بزنم بعدشم پابکوبم بگم یالا بریم خونه خودمون اصنشم! یادش بخیر چه دورانی داشتیم. الان همه سرزندگی خودشونن و بعضیاشون بچه هم دارن. پس چرا من ندارم؟! نکنه خر شدم خودم نمیفهمم؟! نکنه دارم راهو عوضی میرم و به قول مامانم زیادی واسه تصمیمات زندگی چرتکه میندازم؟! ولش کن بعدا بهش فک میکنم! بیخودی بهونه گیر شدم. مثلا دلم میخواست اون امروز میومد اینجا ولی نیومد:| خب بیاد که چی بشه؟ من که وقتی هست میگم خدایا چی میشد که نباشه؟! دوساعت خواب عصر اجباری نصیبم شد. کم فکر و خیال میکردم، رسما قرار بود با این دوساعت مخم پخش شه به در و دیوار! قلت میزدم و فکر و فکر و فکر! نفهمیدم کی خوابم برد یکی در زد کوفتم کرد... کلاف سر درگم فکر و خیالاشو دستم داد و رفت...اونم با یه نگاه عمیق... سعی میکنم ذهنمو که مشوش شده با این فکر آروم کنم :خدا روشکر انگار حالش خوب بود همین کافیه. اما نمیشه. گاهی میره سمت خاطرات تلخ گذشته گاهی اراجیف میبافه راجع به آینده! کلافه میشم بلند میشم میرم تو حیاط قدم بزنم. درختاش خوشگلن:) انجیر و سیب و انگور...درخت انگور بیچاره امسال همه محصولش خراب شده و آفت زده انگار. انجیر رو هرچی نگاه میکنم جز تعداد کمی میوه کوچولوی نرسیده، باری نداره. فکر انجیرای بزرگ و سیاه خوشمزه دهنمو آب میندازه! درخت سیب میوه هاش زیادی بالاست عمرا دستم برسه. میشینم روی پله ها و بازم ناخودآگاه میرم تو فکر... اصلا امروز دلمم تنگ شده. واسه کی؟ نمیدونم... واسه یکی که از همه بهم نزدیک تر باشه. واسه کسی که نیست!

بالاخره آخر شب میشه و میخوایم برگردیم خونه. موقع خداحافظی داییم میاد جلوتر دستمو میگیره یه انجیر خیلی گنده خنک میذاره کف دستم. میگه عصر اینو از بالای درخت برات چیدم گذاشتم یخچال خنک شه خودت تنها بخوریا! لبخندی میرنم و میگم چشم وای من عااااشق انجیرم:) همیشه مدل ابراز احساساتش فرق میکنه. یه بار ساعتها باهام حرف میرنه یه بار هوس میکنه باهم بریم کوه یه بار اونقدر محکم بغلم میکنه که نفسم بند میاد و مثلا یک بار دیگه هم نمیدونم از کجا میفهمه من انجیر دوس دارم! انگار تو ژنشه که داده به بچه هاش حتی...... 

دلتنگی، غم، استرس، حسرت، درد، امید، ناز و... فقط یه موجود سخت جون عین آدمیزاد میتونه این همه حس رو همزمان داشته باشه و باز راست راست راه بره!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

115 ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید



می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را 
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را 
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح 
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را 
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد 
یا کودکان خفته به گهواره تاب را 
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل 
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را 
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت 
چونانکه التهاب بیابان سراب را 
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

92 عطر کاهگل

اگر حوصله ی خواندن ندارید بگذرید. چیزی از دست نمی دهید! صرفا دلم می خواست با کسی حرف بزنم...نوشتم

بچه که بودیم گاهی آخر هفته ها، با بقیه نوه ها در خانه مادربزرگم دور هم جمع می شدیم. آن وقت ها خانه مادربزرگم دقیقا شبیه موزه بود! همه چیز انگار با ماشین زمان از دوران قاجار به این زمان آمده بود: طاقچه های متعدد و گنجه، چراغ نفتی های زینتی پایه دار با نقاشی مردان سیبیل کلفت! فرش های دستباف و گلیم هایی با طرح های بز کوهی و گوسفند و جذاب ترین قسمت در و پنجره های چوبی زیبایش بود. مادربزرگم آن روزها سرحال و پرحرف بود. نوه ها، سرجمع هشت،نه نفری می شدیم که من تقریبا وسطی بودم.آنقدر خوش می گذراندیم و خوشبخت بودیم که حتی فکر کردن به آن روزها حالم را خوب می کند.حیاط خانه بزرگ بود. تمام طول روز گرگم به هوا بازی می کردیم و عصر یک گوشه حیاط طناب می بستیم. معمولا یکی از پسرها می رفت خوراکی می خرید. گاهی هم شیطنتمان گل می کرد و می افتادیم به جان مرغ و خروس های بیچاره که مادربزرگ صدایش در می آمد!

شب ها نوبت بازی های شادتر بود! عروسی می گرفتیم و بزن و برقص راه می انداختیم. من همیشه خدا عروس بودم و پسر دایی ام داماد! شاید هزار بار عقد کردیم و من بله گفتم. یادش بخیر. انرژی مان که ته می کشید یکی از لحاف های سنگین مادر بزرگ را می آوردیم وروی دست هایمان می انداختیم، دو گروه می شدیم، آخ که گل یا پوچ چه مزه ای می داد. بعد دیگر نزدیک وقت خواب می شد و پدر و مادرهایمان تازه یادشان می آمد بچه ها را باید سراغی بگیرند! می گفتند بخوابید اما دختر دایی ام همیشه خوب بلد بود همه را بپیچاند! می گفت ما بدون قصه خوابمان نمی برد! مادربزرگم پاهایش را دراز می کرد. همه دراز می کشیدیم و سرمان را به ردیف می گذاشتیم روی پاهایش. شروع می کرد به قصه گفتن...آن وقت ها زبان کردی را خوب بلد نبودم نصف داستان را نمیفهمیدم معمولا. داستان به انتها نرسیده همه از خستگی بیهوش می شدیم... بماند که بزرگترها بیدارمان می کردند که بروید سرجایتان بخوابید و خواب شیرین و قصه کوفتمان می شد! سر اینکه کی دوست دارد پیش کی بخوابد همیشه دعوا بود! زیر سنگینی و گرمای آن لحاف های قدیمی و خوش طرح نفسم بند می آمد و بدخواب می شدم. اما بقیه خیلی زود می خوابیدند... تا چشم هایم گرم میشد نسیم خنک صبح،  بوی نان گرم و صدای مرغ و خروسها از لای پنجره فضای خانه را پر می کرد...."فاطمه! پاشو صبونه تو بخور بریم بازی!"

دوست دارم حالا که بعد از یک سال و اندی می توانم یک ماه تعطیلات داشته باشم تنها یک هفته برای خودم زندگی کنم! چشم هایم را ببنم و وقتی باز می کنم من باشم و یک روستای زیبا و یک خانه کاهگل قدیمی بدون هیچ فکر مزاحمی. دست هایم را باز کنم و نفس عمییییق بکشم و مثل دختر بچه ها موهایم را رها کنم و حیاط را لی لی بدوم... اما نمی شود. سهم من این روزها بی خوابی های بی هدف شبانه و افکار مشوش هرروز است...

+هرچه گشتم عکسی به زیبایی تصویر خاطراتم پیدا نکردم. شما به زیباترین شکل ممکن تصور کنید.

+الی عزیزم...برگرد و باز هم از آن طرف که شب نیست برایمان بنویس. دلم برایت تنگ شده...

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱
آفتابگردون

88 رویای صدا

نمی دونم تا حالا شده خوره چیزی داشته باشید؟! من از وقتی خودمو شناختم خوره رادیو تو جونم بود! از وقتی یادم میاد با زود خوابیدن مشکل داشتم و شبا تا دیر وقت و حتی دم صبح بیدار بودم. همراه همیشگی من یه رادیوی کوچولوی مشکی با هدفون بود که منو میبرد به یه دنیای دیگه...

من کم کم بدون اینکه بخوام عاشق گویندگی شدم و رویاش مثل پیچک در لحظه لحظه ی زندگی با من رشد کرد. نه تنها موقع خواب که خنکای صبح و گرمای ظهر من هم طعم رادیو داشت. حتی موقع درس خوندنم باید صدای رادیو میومد! برنامه های اینجا شب نیست، هفت ترانه، راه شب و... یادش بخیر

سال سوم دانشگاه وقتی برای اولین بار دوستم و شوهرش پیشنهاد تست گویندگی رو دادن؛ بال در آوردم! دیدن سعید پورمحمودی گوینده رادیو جوان که همیشه برنامه هاشو شنیده بودم و تجربه ی حضور در استودیو جز خاطرات شیرینم شد. در مرحله اول پذیرفته شدم اما هرگز فرصت نشد ادامه بدم.

دوهفته پیش تو حیاط بیمارستان بنر مسابقه فرهنگی دانشجویان علوم پزشکی رو دیدم! برای اولین بار گویندگی هم جزء رشته ها بود. خیلی خوشحال شدم و پیگیری کردم.چند روزی سایتشون و کانالشون میرفتم بلکه چیزی دستگیرم بشه و بفهمم چی به چیه اما خب خیلیم این خوشحالی طول نکشید...مسئولین برگزار کننده خسته بودن و گفتن اثرتون رو تهیه کنین بفرستین ما داوری میکنیم! تازه منظورمون از گویندگی، اجرای تلویزیونی بوده نه گویندگی رادیو!! با مدیر کانالشون مثل ادمای بی فرهنگ دعوا کردم! تمام شور و شعفم در یک لحظه مثل حباب ترکید...

بازم دلمو به ضبط متن ها و شعرها و وسواس انتخاب آهنگ پس زمینه خوش می کنم، شاید یه روزی یه جایی...



۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون

81 بهانه ی دیدار

سفر بهانه ی دیدار و آشنایی ماست

از این به بعد «سفر» مقصد نهایی ماست

در ابروان من و گیسوان تو گرهی ست

گمان مبر که زمان گره گشایی ماست

خراب تر ز من و بهتر از تو بسیار است

همین بهانۀ آغاز بی وفایی ماست

زمانه غیر زبان قفس نمی داند

بمان که «پرنزدن» حیلۀ رهایی ماست

به روز وصل چه دلبسته ای ؟ که مثل دو خط

به هم رسیدن ما نقطه ی جدایی ماست

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

75 در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست

می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی

چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟

باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی

دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون