ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دردنامه» ثبت شده است

126 کز دیو و دد ملولم و...

وقتی کسی براتون از غم هاش میگه (مخصوصا اگه خانم باشه) اصلا نیاز نیست به مخ مبارکتون فشار بیارید و راه حل ارائه کنید! یا بدتر از اون، قضاوتش کنید و شروع کنید به نصیحت کردن:/ حتی اگه موضوع تکراری بود و حرف از یه درد کهنه چند ساله بود، اینو یادتون باشه که شما جای اون نیستید. بعضی دردها هرچه میگذره ابعاد تازه تری پیدا میکنن، ضمن اینکه روحی که آزرده و شکسته بشه هیچ وقت مقاومت گذشته رو در مقابل درد های کوچکتر هم نداره. شبیه کانسری که یک روز ظاهرش آزار دهندس، روز بعد اثرات فشاریش روی عروق و اعصاب و اعضای مجاور ناتوان کننده میشه و بعدها متاستاز دامن گیرت میشه و تو با اثرات داروهای ایمونوساپرسیو حتی ممکنه با یه آنفولانزای ساده، جون بدی...

وقتی کسی درد دل میکنه حداقل کاری که میشه براش کرد سکوته. لطفا سکوت کنید و بذارید حرف بزنه. شاید برای نشکستن، این تنها راهیه که براش مونده...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

48 اتوبوس

در اتوبوس می نویسم. با نتی نصفه و نیمه و اعصابی آش و لاش:|

چند سالی با هواپیما رفت و آمد می کردم که البته آدم های فرودگاه هم نوع خاصی از ادا و اصول های مسخره و چندش آور را داشتند اما خب باز هم چون زمانش بسی کوتاهتر بود، می شد تحملش کرد.اما حالا که قیمت ها را به نرخ خون پدرشان بالا برده اند و رفت و آمد های من هم بیشتر شده ناگزیرم به اسکانیا و vip.

اتوبوس یکی از بدترین مناطق دنیاست گمانم گرد خود جهنم در آن پاشیده اند! از خدا می خواهم هرگز مجبور نشوید به صورت متناوب این شکنجه را تحمل کنید.

اتوبوس برای من یعنی بوی عرق و بوی پا و بوی آروغ های پی در پی. یا برای بعضی از رونشنفکران عزیزی که نمی فهمند فضای بسته یعنی چه، جایگذین اینها بوی ادکلن...اووووق

اتوبوس یعنی محل نمایش مو و بدن برای بعضی ها. جای دیدن فیلم های آنچنانی. مکان دست درازی بعضی احمق های حیوان. یعنی محل دیدن دختران و پسران جوان با رفتار رقت انگیزی که تاکنون ندیدی...اتوبوس یعنی راننده گوگوش و هایده و مهستی و کوفت و زهر مار با صدای بلند تا خود صبح پخش کند و هیچ کس هم صدایش در نیاید و بلکه از خدایشان هم باشد. یعنی ردیف اول برای زنان ممنوع باشد و هربار که سوار می شوی بلیط های جلو را به زنان فروخته باشند و با چشمان خودت ببینی راننده تا مقصد چشم چرانی می کند! یعنی جای شنیدن فحش های رکیک و دعوا های چاله میدانی...اتوبوس یعنی راننده ای یکبار برای نماز صبح بایستد و حتی یک نفر هم برای نماز خواندن نباشد. اتوبوس یعنی تهوع اتوبوس یعنی مرررررگ...اتوبوس یعنی گریه و بغض تا مقصد.....

+الی می گفت: و خدا خواجه امیری را برای روزهای سخت آفرید! دارم "درد عمیق" و "بغض" خواجه امیری را می شنوم....

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

43 در زمستانی غبار آلود و دور


دو سال پیش ازدواج کرد. روند آشنایی شان را دوست نداشتم. همیشه ازدواج با هم دانشکده ای را یک احساسات آتشین و یک شتاب زدگی می پنداشتم، مگر اینکه خلافش ثابت شود.
در مورد او مطمئن نبودم چند درصد تصمیمش عقل بوده و چقدر احساس. از وقتی شناختمش بنظرم دختر عاقل و مستقلی می رسید که به خاطر شرایط شغلی پدر و مادرش کمی از سنش هم بزرگتر بود. یک سال قبل از ازدواجش یک روز که با دوستان دور هم جمع شده بودیم معیارهایش را برای ازدواج گفت و پزشک بودن را برجسته کرد. گذشت تا خبرعقدش را داد، تا شناسنامه اش را ندیدم باور نکردم آخر این کجا و آن کجا؟! اما خب کنگره ها و رفت و آمدها کار خودشان را کرده بودند. می گفت من که پزشک می خواستم ایشان هم که پزشک بودند...انگار پزشک بودن او، تمام خواسته های دیگرش را از یادش برده بود....
آدم از بیرون که نگاه کند ممکن است فکر کند چقدر عجله داشت یا چقدر دکتر ندیده بود! اما من به خوبی می دانم، برای دختری با موقعیت او، پزشک یک آدم معمولی به حساب می آمد اما اینکه چه می شود آدم یک باره بعضی معیارها را گم می کند نمی دانم...برای من هم در ابعاد کوچکتر پیش آمده.مثلا در دوران مدرسه دختری یک ویژگی برجسته ی مورد پسند مرا اگر داشت هرطور شده طرح دوستی با او می ریختم بی آنکه حواسم به بقیه خصلت هایش باشد و عموما بعد از چند روز می دیدم زمین تا آسمان با تصویر ذهنی من متفاوت است...
پارسال برای اولین بار از اختلاف های عمیقشان حرف زد و گفت می خواهم جدا شوم. در عین ناباوری سعی کردم کنترل خودم را از دست ندهم و با آرامش گفتم ای بابا همه اول زندگی همینن مامانم گفته تا دختر و پسر چم و خم همدیگه رو یاد بگیرن چند سال طول می کشه! او که انگار حرف های مرا نشنیده باشد از عمر تباه شده اش گفت و از سکوتی طولانی و تلخ.
شنیده های اطرافیان و حرف های ناپسند شوهرش در هر مکان نامربوطی خشم همه را شعله ور تر می کرد. ماه ها رفت و آمد، دادگاه و دعوا، هرگز باعث نشد اعصاب خوردی ها و غصه هایش را ببینم. آرام بود و ساکت. چند ماهی بود که خبر داشتم کلاس کوه نوردی و صخره نوردی می رود. امتحاناتش را هم مثل همیشه خوب می داد حتی نمره پره اینترنی اش هم خوب شد. از دوست صمیمی اش چند ماهی کاملا فاصله گرفته بود.انگار در سکوت و تنهایی می خواست خودش را فارغ از همه پیدا کند. شاید اگر من جای او بودم زندگی را  درس را و اطرافیانم را له می کردم و با همه یکجا خداحافظی می کردم. اما او عید را در اردوی جهادی مشغول طبابت بود.چند روز پیش خبر طلاقش را شنیدم... به روی خودش نمی آورد اما منی که یکسال تمام با او بودم می فهمم وقتی موهایش را شانه نمی زند، وقتی پرحرفی ها و هیجان های تعریف کردن اتفاقاتش به سکوتی عمیق رسیده اند، وقتی هرشب دیگر خبری از غرغر کردن ها و مرطوب کننده زدن هایش نیست، وقتی سعی دارد خودش را پشت رژ پررنگ ترش مخفی کند....یعنی خوب نیست....
این روزها یکی را همین نزدیکی می بینم که دقیقا دارد همان راه را می رود.و شاید به زودی خبر عقدی دیگر...
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

40 روزگار نامردی آدم ها

1 موقع ردشدن از خیابان مثل همیشه صبر کردم چراغ قرمز شود و با آرامش رد شوم. اما از آنجا که در کشور ما انگار موتورها از همه قوانین راهنمایی مستثنی هستند! چند موتوی داشتند می آمد! یکی دقیقا به سمت من می آمد راهم را ادامه دادم، دیدم انگار نه انگار یک موجود شصت و اندی کیلویی سر راهش هست و احتمالا موتورش آسیب خواهد دید!! باز هم داشت می آمد. کمی مکث کردم تا رد شود. حین عبور  با لحن چاله میدانی اش گفت هووووی خانوووووم کجا؟!!! مخم داشت سوت می کشید و در عین حال کارد میزدی خونم در نمی آمد، در آن دو ثانیه فقط توانستم بگویم آقا چراغ قرمزه هااااا! برای لحظاتی دلم می خواست همان جا می ایستادم و یک دیه حسابی روی دستش می گذاشتم ببینم باز برایم کری می خواند؟! اسم خودشان را هم می گذارند مررررد!
2 این اتفاق حدودا 4-5 ماه پیش هم افتاده بود با این تفاوت که آنجا نه تنها چراغ قرمز بود بلکه موتوری در خلاف جهت با سرعت می آمد! درست کنار پای من متوقف شد و دو جوان سوار بر آن شروع کردند به داد و هوار! که خانوم کوری؟! نفس نفس می زدم و شوکه بودم که له نشده ام! به سختی گفتم آقا دارین برعکس میاین فک کنما! مردان جوان صدایشان را بالاتر بردند و حرف های نامربوط بیشتری زدند! همزمان یک ماشین ایستاد که راننده اش یک پسر جوان بود: نگاهی کرد و گفت خانم برو باهاشون بحث نکن! داشتم فکر میکردم چه بحثی دارم با اینها بکنم؟ که موتورشان حرکت کرد و حین عبور چند فحش رکیک نثارم کردند... نفهمیدم کی برگشتم گفتم: ان شاء الله خدا براتون جبران کنه!....بغض کرده بودم تمام روز را...بغضی به سنگینی مظلومیت تمام هم جنسانم....
3 کسی امروز به پاس سکوت چند ماهه مقابل نامردی ها و پست فطرتی هایش، مرا حرف های نیش دار و زخم زبان مهمان کرد...مثل خودش به رویش لبخند زدم! بگذار لبخندم را حماقت و ساده دلی تعبیر کند چه اهمیت دارد در نظر چون اویی من چگونه باشم؟ اما دلم..."دل که می گیرد تمام سحر و جادو ها کم است"
از زبان بزرگی خواندم دلت را که شکستند پیش هیچ کس گلایه نکن...مستقیم برو پیش خدا و برایشان دعا کن هدایت شود... اینطور که پیش بروی بعد از مدتی دلت از هیچ چیز نمی گیرد...و هیچ چیز در این دنیا توان غمگین کردنت را نخواهد داشت.
زیباست ولی سخت است!
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون

39 مرگ رنگ

دیرگاهی است که در این تنهایی 

رنگ خاموشی در طرح لب است


بانگی از دور مرا می خواند

لیک پاهایم در قیر شب است 


رخنه ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین 

نقش وهمی است ز بندی رسته


نفس آدم ها 

سر بسر افسرده است 

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا 

هر نشاطی مرده است


دست جادویی شب 

در به روی من و غم می بندد 

می کنم هر چه تلاش‌

او به من می خندد 


نقش هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود 

طرح هایی که فکندم در شب‌

روز پیدا شد و با پنبه زدود


دیرگاهی است که چون من همه را 

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این خاموشی 

دست ها پاها در قیر شب است


سهراب
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

27 حرف هایی از جنس نگفتن

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

از بس که گره بر گره زد حوصله ها را

یک نفر بیاید چشم های مرا تمام و کمال از کاسه دربیاورد.درد می کنند...چیزی برای تماشا ندارد دنیای من

دلم می خواهد سرم را باز کنم و دست ببرم مغز خسته ام را دربیاورم و بگذارمش توی یک جعبه و بعد روی کمد.

آخ گوش هایم...یکی مرا از شر این ها خلاص کند! می خواهم کر باشم و ...

از قرار گرفتن در بسیاری از موقعیت ها، به جایی می رسد آدم، که آرزو می کند کاش پیش ترها مرده بود.


+از لینک دوستانم بروید به جیرو جار حروف و پست دارالمجانین عید را بخوانید!(حوصله گذاشتن لینک مستقیم ندارم، خودتان بروید، می ارزد). به مطالب پستش اضافه میکنم سوالات مسخره ی میهمانان را! که چقدر از درست مونده؟! چرا ازدواج نمی کنی؟! پزشکیه چی میخونی اصلا؟!عمومی چه کوفتیه دیگه!!! ناراحت نشیااا ولی این لباس اصلا بهت نمیاد!عه چقد لاغر شدی تو...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

23 حال همه ما خوب است

بعضی می گویند از سستی ایمان است

بعضی از دوستانم می گویند دوقطبی مانیا داری شاید!!

اما هیچ کدام به جای من نیستند..."نه کفش های مرا پوشیده اند، نه چند قدم با آن راه رفته اند"

نمی دانم چه باید کرد...

برای مرگ و سوال جواب هایش ابدا آماده نیستم...من اما برای زندگی کردن هم بهانه ای ندارم.............

"زندگی خالی نیست

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست..."

زمزمه شعرها بی اثر شده...فغان از روزی که شعرها روح مرا تازه نکنند...فریاد از امروز

احساس پیری و فرتوتی که به جان آدم بیفتد کار تمام است!مثل پیرزن ها می خوابم و استخوان هایم حتی به قیژ قیژ افتاده اند! حس می کنم ....هه حتی حوصله توصیف حالت هایم را ندارم

در آستانه در دنیایم، نشسته ام بی هیچ فکر و ایده تازه ای! با نگاهی بی تفاوت شبیه نگاه"گاو"، به اطرافم مین نگرم ...نه صبر کنید ننننننه!!!اطرافم...اطرافیانم اینگونه به من نگاه می کنند؛ آن هم فقط گاهی........

چه می گفتم؟! آها....که نشسته ام و همه می آیند و می روند با نگاه های گاوی شان...وخبر رسیده سالی دیگر در راه است!!!

دوست دارم بخوابم و بخوابم و بخوابم و هرگز بیدار نشوم...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

10 سکوت...

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون