ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خودزنی» ثبت شده است

102 هم اکنون کتابخونه

خیر سرم اومدم کتابخونه مثلا! اولا که این بچه های علوم پایه ای سال خیلی خیلی پایینی اومدن الکی اینجا رو شلوغ پلوغ کردن دلم میخواد خفشون کنم. یکی نیست بگه مگه خودتون کتابخونه ندارین؟هاااا؟! بعدم اصلا مگه علوم پایه چی چی هست که اینققققد واسش میخونید؟! المپیاد که نیس بابا علوم پایس:| نابودمون کردن یعنی! فکر کنم اون وقتا ما شاید دوهفته بیشتر نخوندیم همه نمره هامونم خوب شد ایششش

یکیشون اومده بود وسایلاشو پخش کرده بود رو میزی که من میشینم: دو سه تا کتاب ده کیلویی و کلی خودکار و مداد با یه عالمه خوراکی! خودشم رفته بود بیرون. منم همه رو بلند کردم کوبوندم رو میز کناری:| دوس داشتم ببرم بندازم تو حیاط زیر بارون.

سمت چپم با فاصله چندتا میز یه پسر دختره هرروز میشینن که طفلیا قصد ازدواج دارن:| روزای دیگه از پچ پچ و خنده هاشون اعصاب نداشتم. بماند که صدای خوراکیاشونم میومد. یه بار گوشیشون میفتاد یه بار چیپس و ماست میخوردن! یه دفعه صدای ریختن پسته هاشون میومد و... اما هردفعه من میخندیدم. امروز اینام زدن به سیم آخر! دعواشون شده هی دارن بحث میکنن. یکی نیس بگه با هم مهربون باشین مثلا ولنتاینه با بقول ساحل ولنتانک:| خو برین بیرون کتابخونه گیس کشی کنین ای خداااااا 

سمت راستم دو نفر دیگه هستن که اونا قصد ازدواج ندارن، "جاست فرند" یا شایدم "سوشال فرند" هستن! ساکتن بچه های خوبین فقط یکم چندش بازی در میارن:/ الانم پسره خوابه وضعیت سفیده:)

پشت سرمم یه پسره میشینه که مثلا داره واسه رزیدنتی میخونه هروقت میبینمش هندزفری تو گوششه البته گاهی هندزفریش عمومی میشه و دوپس دوپس آهنگش ما رو هم به فیض میرسونه! ولی خوبه حداقل میخونه، سال پایینیا کمی ازش حساب میبرن. دخترای سالای بالاترم محوش میشن کمتر سروصدا میکنن! اینم الان اومد خداروشکر

ردیفای جلوتر چند تا پسرای سال پایینی خرخون میشینن که تو جزوه و کتاباشون زندگی میکنن تا حالا صدایی ازشون شنیده نشده.اینقد میخونن که بیهوش میفتن رو کتاب بعد از چند دیقه که بهوش اومدن باز میخونن...یه چیزی تو مایه های "به قصد کشت!"

خدا عاقبت ما رو بخیر کنه. اخه کی تو این بارون درس میخونه؟! آدم دوس داره بره زیر بارون قدم بزنه...

خب دو سه تا هم بخشیام همین الان از راه رسیدن گمونم فکر میکنن من خودمو کشتم پای درس! برم لااقل یکم بخونم. این دوتام به نظر میاد آشتی کردن یا دست کم آتش بسه! پسره رفت کلی عطر زد اومد خوراکیم گرفته دارن خرچ خرچ خرچ میخورن:دی

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
آفتابگردون

58 ایستگاه BRT

یکی از عنایات ویژه الهی به من این است که مجبور نیستم هر روز از BRT استفاده کنم.
آن دو بار در هفته ای که BRT سوار می شوم اغلب سردرد می گیرم! من بسیار علاقه مندم با طراح متفکر ساخت سکوی ایستگاه ها یه صحبت کوچک داشته باشم. بپرسم مثلا چه فکری کرده که راه ورود و خروج را یکی کرده است؟ که با هر ماشین که می رسد هم آنهایی که پیاده می شوند خفه شوند و هم بندگان خدایی که می خواهند سوار می شوند له شوند. که در بهبوهه زمانی که جمعیت از هر طرف به تو فشار وارد می کند و تقلای می کنی یک جوری خودت را به در ماشین برسانی، تازه آقایان از آن طرف برای خروج به سمتت سرازیر شوند....نه راه پس داشته باشی و نه پیش و در این شرایط  عزیزان به هر صورتی که شده از بین جمعیت خانم ها عبور کنند.... 

+راستی... اولین بار است نوشته هایی دارم که تو آن ها را تایپ کرده ای، برای من...هروقت که طبق توصیه هایت موفق می شوم، برای سلامتیت صلوات می فرستم و دعا می کنم خدا هوای دلت را داشته باشد.گمانم چیزی شبیه اتفاق خارق العاده سریال سرنوشت باید بیفتد تا بگویم چقدر.... همین که حس می کنم در این حوالی نفس می کشی، آن لبخند های گاه و بیگاه و نگاه های نافذت گاهی برای من است، زندگی برایم خواستی تر می شود...
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون

57 تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان

زندگی سخت شده یا من دل نازک و رنجور؟ نمی دانم! فقط می دانم شرایط برای ادامه زندگی دشوار است...

امروز صبح در شرایطی که فقط 5 دقیقه تا مورنینگ باقی بودتا خیابان دویدم که خودم را به یک تاکسی برسانم! ...که خدا خواست و قبل از تاکسی گرفتن،یادم آمد کارت بانکی ام دیروز توی جیب روپوش سفیدم در بیمارستان جا مانده بود،و کیف پولم خالی است. پنچر شدم و عنر عنر برگشتم! در تمام طول مسیر به ساحل زنگ می زدم که پول را بیاورد پایین بلکه کمتر معطل شوم که او هم به خیال اینکه زنگ های من آلارمی برای بیدار کردنش است، هی ریجکت می کرد!! خلاصه که بلاخره با دربست و پول های بی زبانی که به فنا دادم یک رب دیرتر از شروع کلاس رسیدم. سرم در شرف ترکیدن بود. به به چه روزی شود امروز!

دکتر شریعت همینوطور چپ چپ نگاهم می کرد، فکر می کنم یعنی توی نمره ها از خجالتت در می آیم خانم دکتر! بعد از کلاس استاد نداشتیم و راند تشکیل نمی شد،  رفتم دو خط درس بخوانم که دیدم سرم حسابی سنگین شده و درد می کند. گفتم عیبی ندارد روزه بوده ام کمی فشار آمده... یک ساعت که در نماز خانه بخوابم حل می شود. بستن چشمهایم همانا وآمدن و داد و فریاد کردن یک جماعت بی فکر و بی ملاحضه همانا! فکر کنم حالم را می توانید اندکی تصور کنید.

بعد از آن سعی کردم کمی از شرح حال مریض هایم را بنویسم که خب هفت تایی می شوند و فردا گراند راند است.تا حالا فقط از 5 نفرشان شرح حال گرفته ام که آن هم پاک نویس نشده. فکر کن هر مریض حداقل 6 صفحه شرح حال دقیق می خواهد که در مجموع هفت نفری شان 42 صفحه می شود!! نوشتن 42 صفحه مشق بی دقت هم کلی زمان و حوصله از آدم می گیرد چه رسد به شرح حالی که هر خطش باید نتیجه یک معاینه دقیقت باشد و برای هر جمله ات هشتاد من دلیل علمی از حضرت هاریسون و سیسیل اعظم داشته باشی! به هر حال داشتم شروع می کردم به نوشتن که دسته دسته بچه های سال پایینی با ظروف غذایشان به نمازخانه روانه شدند و نشستند به صرف ناهار و گپ دوستانه! همینطور جمعیت و سرو صدا اضافه می شد و بوی غذا بود که می پیچید . یهو به خودم آمدم دیدم تا نیم متری من دوستان ساکن اند! بساط را جمع کردیم و سرسنگین رفتیم توی حیاط. زهرا قبل از ما کتابخانه را تجربه کرده بود که خود محفل گرمی برای درد دل و صحبت های دوستان به حساب می آمد!

دو ساعتی از ظهر گذشته بود که برای تکمیل شرح حال ها و دیدن آزمایشات مریض هایم مجبور شدم دوباره به بخش بروم. گوشی ساحل را به عوض گوشی خودم که باتری اش در حال خواب رفتن بود برداشتم. باتری گوشی ساحل عزیز هم البته مدتی می شود که ترکیده و بعضا دستور ری استارت های مکرر می دهد! از آزمایشات عکس اول و دوم را که گرفتم بازی اش شروع شد! حالا هی مدارا کن هی باتری را در بیاور دوباره جابینداز، پوووووف فایده نداشت که نداشت!

دست از پا درازتر خواستم بروم که یادم آمد برگه شرح حال کم آمده از پرستار های محترم طلب کردم که بلانسبت شما بی محلم کردند و کلا جوابم را ندادند! یاد حرف های اشرف سادات افتادم که می گفت پزشکان خودشان را مقابل ما پرستار ها می گیرند!! من که بارها به پرستارهای عزیز سلام کرده و جوابی نگرفته بودم... در جواب حرف هایم هم کلا عکس العمل خاصی نشان نمی دادند.....اصلا حقشان همان رفتارهای بقیه بود. هرچه آدم تر باشی بیشتر لهت می کنند اینجا. سعی کردم برای مطرح کردن موضع با رئیس بیمارستان آن را به خاطر بسپارم.

راه افتادم به سمت بخش ارو که لااقل از آنجا برگه بردارم. بسیار دیده بودم که دانشجویان عزیز از این برگه ها به عنوان چرک نویس یا برگه نوت استفاده می کنند و حرص فراوان هم خورده بودم. شاید بخاطر همین حساسیت بیت المالم بود که علی رغم کم بودن برگه ها دو بار آنها را شمردم و بعد برداشتمشان. صدایی موقع ترک آنجا گفت خانوم دکتر این همه برگه شرح حالو کجا میبری؟ برگشتم. صاحب صدا یکی از پرسنل بخش بود. گفتم خب مریض دارم باید شرح حال بذارم. انگار دزد گرفته باشد، گفت: نه میگم شما اصن الان کدوم بخشی؟ خون خونم را می خورد. آن از بخش قبلی و رفتار پرستار هایش این هم از بخش ارو و چرندیات این آقای نسبتا محترم! با حرص گفتم: ببینید من الان داخلی ام و بیماران سایر بخش ها که مربوطن به داخلی با منه! اصلا از حرفم سر در نمی آورد همین کلافه ترم می کرد. گفتم: من همین بخش الان 4 تا فقط مریض دارم! گفت آخه اوووون همه برگه برداشتین اصن شما کدوم بخشین؟! گفتم: ببینید آقا شما اصلا در جایگاهی نیستین که اینجوری با من صحبت کنین. و راهم را کشیدم و رفتم. در مسیر خروج صدایش را می شنیدم که میگفت من مسئول بخشم خانوم دکتر اسمتون چیه شما؟ دلم می خواست برگردم و حالیش کنم اما عصبی بودم و ممکن بود کار اشتباهی بکنم فقط در دلم گفتم برو گمشو بابا! و رفتم. سعی کردم در خاطرم بماند که با دکتر ف.خ.ف مطرح کنم این یکی را سرجایش بنشاند!

عصر با ساحل برای تحویل گرفتن بن کتاب به بانک رفتیم. خدا هدایتشان کند که نمایشگاه را برده اند انداخته اند آن سر دنیا. از هفته پیش هرجور برنامه هایم را می چینم می بینم نمی رسم. دو ساعت برای رفت و دو ساعت برگشت و احتمالا دو ساعت هم آنجا، جمعا شش ساعت خالی را در هیچ روزی ندارم:| اما کتب مقدس!! پزشکی با آن قیمت های جنون آورشان را تنها باید با تخفیف نمایشگاه خرید از این رو عصر فردای نازنینم که با هزار بدبختی برای درس های نیمه کاره جور شده بود قرار است در راه نمایشگاه به فنا برود.

به بانک که رسیدیم یادم آمد کارت دانشجوییم را نیاورده ام و تنها کارت ملی را همراه دارم. کارمند بانک گفت نمی دهم! گفتم آقا جون احراز صلاحیت و اثبات دانشجویی من توی سایت یه بار انجام شده الانم که میبینی کارت به اسمم اومده اینم خب کارت ملیمه عکسمم روشه بده بریم دیگه ! حرف هایم را نشنیده گرفت و گفت نه! کارت ملی + کارت دانشجویی! گفتم اذیت نکنین دیگه من باز باید برم و بیام واقعا برام سخته. با لبخندی مسخره حرف های قبلش را تکرار کرد. نگاهی به ساحل انداخت و گفت: تو قراره دندونپزشک بشی میدونی حقوقت چقدره؟130 میلیونه ماهی! و لبخند مسخره دیگری تحویلمان داد انگار ارث بابای گرامیش را بالا کشیده باشیم. به من نگاهی کرد و گفت تو هم دندون پزشکی؟ گفتم نه پزشکی :| خلاصه که هرچه حرف می زدم لبخندش حال بهم زن تر می شد و حس می کرد کل دنیا از آن اوست! گفتم: خعلی خب باشه! ندین..اشکالی نداره شمام بلاخره کارتون به ما میفته دیگه نه؟! جبران می کنم! و مثل خودش لبخندی احمقانه تحویلش دادم....

دلم نمی خواهد اختلاس ها و وام های میلیاری بلاعوض را مرور کنم و به این فکر کنم که من با آن بن کارت دانشجویی نمایشگاهم چقدر می توانستم از بیت المال  اختلاس کنم، تنها دوست دارم فکر کنم قرار است از همین امروز همه قانون را رعایت کنند و دیگر هیچ خبر بدی سوت مغزمان را در نیاورد!

خب گمانم بهتر است من بروم سراغ شرح حال ها و مریض هایم، چیزی تا صبح نمانده...دعا کنید فردا به خیر بگذرد.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آفتابگردون

51 اجتماع غربت

یک بار نوشتم پستم پرید! نه حوصله دارم دوباره بنویسم و نه یادم می آید اصلا چطور نوشته بودمش!
همین قدر بگویم که خوش بحال عنکبوت که محکوم نیست به زندگی جمعی! آنجا که دنیای آدم ها هزاران فرسخ از هم فاصله دارد و باااید کنار هم زندگی کنند؛ هرکس کارهای هزار خروار خودش را دارد و حال و حوصله دیگری را هم ندارد، مکانی که اگر نیاز به وجود کسی داشته باشی هیچ کس دلش نمی خواهد تو را ببیند، نام اجتماع، یک طنز تلخ است.
از تمام زندگی های خوابگاهی و شبه خوابگاهی حالم بهم می خورد.
نه امتحان داخلی را درست خوانده ام و نه اطلاعات خودم را لااقل دوره کرده ام،در حالیکه تا امتحان دوشنبه راهی نیست.باید تا فردا مطالب ارائه ام را به دکتر ف.خ.ف برسانم در حالیکه هنوز ساعتها کار می طلبد.فردا تازه دکتر رجبی تخت راند ccu را مشخص می کند که اگر خدا رحم کند و این یکی نصیب من نشود جا دارد از خوشحالی بال در بیاورم! البته به شرطی که سردرد مرا نکشد و چشمانم را سوراخ نفرماید!
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

46 کس جز تو خبر ندارد از من

نمی دانم این یک جور تفاوت محسوب می شود یا یک نقص؟! اینکه دختری ذوق و شوقی برای ازدواج نداشته باشد و شنیدن نام هیچ کس دلش را نلرزاند. هم سن و سال های من دست کم منتظر کسی با معیارهای خاص خودشان هستند و اگر کسی بیاید به امیدی بررسی اش می کنند من اما آرزو می کنم هرگز تمنای وصل را در وجود هیچ کس شعله ور نسازم...

سال ها پیش در دوران دبیرستان و اوایل دانشگاه شاید جزء محدود افرادی بودم که برای ریزترین مسائل زندگی آینده اش هم فکر کرده بود و برنامه داشت. آنقدر دقیق که به رمان ها می ماند. دوستانم همیشه مشتاق شنیدن بودند که فلانی تو رو خدا یکم از زندگیت  بگو از خونتون از گلای باغچه از رفتارت  با شوهرت اصلا اون توصیف معروف از قیافه شوهرتو، جون من میشه یه بار فقط یه بار دیگه بگی؟ آخه اون قدر قشنگ به زندگی مشترک نگاه می کنی که آدم هوس می کنه همین الان بره شوهر کنه!! برنامه داشتم برای تمام خوشی ها و ناخوشی ها قهر و آشتی ها...اکثرشان نتیجه کتاب ها و مطالعاتم در این زمینه بود. این بود که برای هرموقعیتی تصور و راه حلی در ذهنم ساخته بودم. خدا را شکر این ها بعد ها به کار آمد و در زندگی دوستانم مورد استفاده قرار گرفت و من تبدیل شده ام به یک مشاور ازدواج و خانواده!شغل جالبی است مخصوصا وقتی راهکارهایم به کار می آید و دوستانم می گویند خدانکشتت آخه تو اینا رو از کجا میدونی!!

اما از یک جایی به بعد آن فکرها و نقشه ها برایم تنها یک رویا شد، دور و دست نیافتنی. شاید چون متوجه شدم آنچه تعریف من از مردانگی است درواقع در دنیای واقعی خیلی وقت است که منسوخ شده. رفته رفته تمام حس من به مقوله ازدواج فروکش کرد. 

امروز همه تبریک می گویند سعی می کنم خوشحال تر از همیشه به نظر برسم مبادا خاله زنک ها حرف های  نامربوط بزنند. اما از نگاه های خیره و ترحم آمیزشان نمی توانم بگریزم. معمولا همه نگاه ها به یک جمله ختم می شوند که ان شاء الله به زودی برای خودت! لبخندی زورکی تحویلشان می دهم و می گویم ممنون. حتی دایی جانم هم از این قاعده مستثنی نیست.او هم انگار عروسش را نگاه کند می گوید چقدر از درست مونده خانم دکتر؟ با خنده ای عصبی جواب می دهم خیلی!! اصلا من تا آخر عمرم میخوام درس بخونم! او هم لبخند می زند و می گوید ان شاء الله به زودی برای خودت! با دایی راحتم اما این بار دیگر چشمهایم را به روی به سن و احترامش می بندم و می گویم نه! زود نه! حالا حالاها نه! دلم می خواهد هرچه زودتر مهمانی تمام شود. جو اینجا بیش از حد سنگین شده....

+لطفا کسی نظر نگذارد که ازدواج خوب است و چنین باید فکر کنی و چنان باید باشی! می خواهم لااقل اینجا راحت باشم. زندگی و تمام خوبی هایش ارزانی دیگران!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

36 خواب

کم خوابی خیلی بد است! مخصوصا اگر با سردرد و چرت های غیرارادی همراه باشد...و تو چرتت پاره شود، به خودت بیایی ببینی جلوی استاد در سی سی یو ایستاده ای و مخاطب سوالش هستی:|

راستی بعضی ها چطور می توانند شبی 5 ساعت بخوابند و تمام روز را با انرژی مضاعف تلاش کنند؟ من اگر شبانه روز7 ساعت نخوابم، کاراییم به صفر میل می کند!

امیرالمؤمنین امام على علیه السّلام: هر گاه خداوند بخواهد بنده خود را اصلاح گرداند، او را سه چیز نصیب مى کند: کم گویى و کم خورى و کم خوابى. میزان الحکمه، جلد ۱، صفحه ۱۰۶

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون