ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات» ثبت شده است

86 زنان و زایمان

بخش شیرین معجزه ها تموم شد. خیلی سنگین بود، جونمون بالا اومد؛ اما میرزید!

علاوه بر فراگیری مطالب علمی کاربردی و عمیق وصد البته بسیار فراوان در بخش، من خودمو خیلی بهتر شناختم!

من تازه برای نوشتن عزم کردم؛ شاید اگه از روز اول بخش امکان نوشتن داشتم الان وبلاگ سرشار از اتفاقات تلخ و شیرین خوندنی بود.اما الان فقط میتونم از بعضیاشون که عکس دارم بنویسم چون نه خودم دقیق یادم مونده نه شما حوصله خوندن مطالب طولانی رو دارید!

روزای اول بخش مقارن شده بود با دهه اول محرم که نه میشد قید درسو زد نه میتونستم به مراسم نرفتن فکر کنم! ناچار اذون مغرب که خسته و کوفته از راه می رسیدم، تند و تند یه چیزی میخوردم و دفترچه نوت هامو برمیداشتم و میرفتم مسجد!توی مسیر یکم میخوندم موقع پذیرایی باز وقت میشد بقیشو بخونم و موقع خارج شدن از مسجد و توراه برگشت هم، معطلی زیاد بود و میرسیدم ادامشو بخونم!! بعضی وقتا وسط سخنرانی یهو  موضوع عوض می شد که متوجه میشدم برای دقایقی خوابم برده!! خداروشکر صبح های بعد از نمازم کمی وقت بود واسه درس خوندن...اما درکل واقعا خدا کمک میکرد و خوب پیش میرفتم.

یکی از روزا یه خانم حامله گرولال با مادرش اومده بود واسه مراقبت های معمول بارداری و متوجه شدیم جنین نسبت به سنش کوچیکتره و با توجه به اندیکاسیون ها و سایر موارد مریض برای سزارین اورژانس ارجاع داده شد موقع تولد فهمیدیم بندناف هم دور گردنش پیچیده بود ولی خب خدا خواسته بود زنده بمونه...این جوجوئه

اینام نینیای دوقلوی ناز بودن که اوایل آبان به دنیا اومدن!

این یکی از نینیای زایمان طبیعیه که روزای آخر دیدم:)

یه روز توی درمونگاه یه خانومه اومد که به سختی فارسی صحبت می کرد ماه آخر حاملگیش بود و خداروشکر همه چی مرتب بود. پرسیدم اهل کجایید گفت یمن. و من یاد اون حرف دردناک افتادم که کسی می گفت از وقتی جنگ توی یمن شروع شده نود درصد خانم های حامله سقط کردن...

این هم عکس یک هیسترکتومی (برداشتن کامل رحم وضمائم). اون چیزی که شبیه یه تیکه گوشته و سمت چپ میبینید یکی از تخمدان هاست که چون خونی شده اینجوریه وگرنه کاملا سفیده.

گفتم من خودمو بهتر شناختم،فهمیدم توی این 6 سال آموزش یه تغییراتی در اخلاقم هم شکل گرفته یه جورایی اگه بگم دوشخصیتی شدم بی راه نگفتم! شخصیت اول که از قبل هم با من بوده یه آدم رقیق القلب و احساساتیه که وقتی دردهای زایمانی به اوج خودش میرسه، باید قربون صدقه مریضش بره و در جواب جیغ ها «جانم» و «قربونت برم» بگه.هنوزم با دیدن زایمان طبیعی اشک شوق توی چشماش جمع میشه . موقع کورتاژ و سقط و حتی واژینیت خودش هم قدم به قدم درد رو با مریض تحمل میکنه و رنج رو با تک تک سلولاش می فهمه...

شخصیت دوم در اوج داستان شخصیت اول شکل میگیره اونجا که من برای دردهای مریضم بغض می کنم و خداروشکر میکنم کارهایی بلدم که میتونه بهش کمک کنه. اینجا دیگه یه ادم تازه میبینید! یه فاطمه دقیق و پر از احساس مسئولیته که سعی میکنه مریضشو به دقت مانیتورینگ کنه، اکسی توسین رو سر وقت و به میزان دقیق بزنه حتی اگه جیغ های مریض بیشتر شد و فاطمه اول دلش ریش شد باید بازم حواسش به کارش باشه مبادا قدمی رو فراموش کنه مبادا ضربان قلب جنین افت کنه. موقع معاینه عاجزانه از فاطمه اول سکوت می خواد و تمرکز میکنه روی ضایعه احتمالی و سعی میکنه تموم چیزایی که یاد گرفته رو به یاد بیاره و مو به مو اجرا کنه...

برای ادامه آموزشم سخت نیازمند دعای خیرتونم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱
آفتابگردون

34 بچه ها

گاهی در دنیای ساده ی بچه ها، اتفاقات بامزه ای می افتد که در نگاه اول مخاطب را می خنداند اما با نگاهی عمیق تر مفاهیمی را یادآوری می کند که شاید این روزها در دنیای ما بزرگترها به فراموشی سپرده شده است.
این اتفاق مربوط می شود به زمانی که دوقلوها حدودا 2-3ساله بودند. یک روز به حیاط رفته بودیم تا هم بچه ها کمی بازی کنند و هم پرنده ها را به آنها نشان دهم؛ اتفاقی دیدم سوسکی از گوشه حیاط رد می شود. بی معطلی بچه ها را صدا زدم که بیایید اینجا حشره ببینید! دویدند و با ذوق آمدند. شاید بعد از اسباب بازی هایشان این اولین چیز متحرکی بود که کاملا در دسترس به نظر می رسید اولین موجود زنده ی قابل لمس! من غرق این افکار بودم که حسین بی مقدمه پایش را روی سوسک بیچاره کوبید و له و لورده اش کرد! گفتم: عه!!! چرا این کارو کردی گناه داشت؟! کشتیش که!
هردو انگار اصلا معنی حرف های مرا نفهمیده باشند با تعجب به عکس العمل من خیره شده بودند! بعد نشستند و با هم سوسک نگون بخت را بررسی کردند و دیدند نه! انگار هیچ جوره حرکت نمی کند. با نگاهی پر از خواهش به سمت من برگشتند و گفتند: "آجی سوسکه چرا دیگه راه نمیره؟! درستش کن دوباره!"  نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. مانده بودم چطور برایشان مرگ و تفاوت موجود زنده با غیر زنده را بگویم. گفتم : بچه ها این مرده دیگه! درست نمیشه نباید لهش می کردی:| بچه ها نمیفهمیدند... هی خواهش می کردند: آجی سوسکه خراب شده برامون درستش کن...عه زود باش دیگه!
و منتظر بودند که سوسک بیچاره زنده شود و راه بیفتد...
شاید این کمدی دردناک توی زندگی ما آدم بزرگ ها هم اتفاق بیفتد؛ آنجا که دلی را می شکنیم و انتظار داریم که درست شود...
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون