ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حسرت» ثبت شده است

66 تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه


 گاهی خوابای زجر آور می بینم!که مثلا هی می خوام یه کاریو انجام بدم هی کش میاد و نمیشه! خلاصه دق مرگ میشم تا آخرش...
امشب اما بیدار بودم. با دکتر غلامی صحبت کرده بودم که آقا جون من بستری بودم و فلان و بهمان که رضایت داده بود سایتو باز کنن من امتحانمو بدم. امشب وقتی وارد سایت شدم باروم نمیشد اینقد زیاد وقت داشته باشه . ذوق مرگ بودم. گمونم حدود دوساعت وقت داشت. با وسواس و فکر کردن زیاد جوابا رو نوشتم تقریبا یک ساعت و نیم گذشته بود داشتم برای آخرین بار میخوندم که چیزی از قلم نیفتاده باشه، که لپ تاپم ارور داد باتریم داره تموم میشه!! استرس گرفتم  گفتم نورشو کم کنم تا شارژرشو میارم....که جای fn+f5 چی زدم؟! خدای من ctrl+f5.....
 مونده بودم خودزنی کنم؟ لپ تاپمو بزنم؟ بشینم گریه کنم؟ دقیقا تو این نیم ساعت چه غلطی بکنم! سردرد لعنتیم باز شروع شده بود نشستم با اشک و اه به تایپ کردن. از 14 تا 10 تا رو تونستم سرسریو نیمه و نصفه یه چی بنویسم. مخم قفل کرده بود...
حذف می شم به همین راحتی!

+عنوان از اشعار فریدون مشیری...شعرش قشنگه
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
آفتابگردون

50 من آسمان پر از ابر های دلگیرم


من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من،من از خودم سیرم

من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم
که هرچه زهر به خود می دهم نمیمیرم

من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

به دام زلف بلندت دچار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم

درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من،من از خودم سیرم



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

45 مشهدالرضا


کلّ بهشت، گوشه‌ای از مشهدالرضا (علیه السلام) ست...



از عمق جان می نویسم؛ با چشمانی تر...
و دلی مالامال از حسرت:

 آقای مهربانی ها سلام!
دلـــم بسی تنگ است
می شود آیا به حرم بخوانی مرا؟...

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آفتابگردون

35 تعطیلات پفکی!

 در دوران بچگی یادم هست که مغازه ها پفک های خیلی بزرگی داشتند. آن وقت ها به پفک خانواده معروف بود. من عاشق پفک بودم و آرزو داشتم یک روز صاحب یک اتاق پر از پفک شوم! بچه های عمویم از ما بزرگتر بودند گاهی که می خواستند ابتکاری به خرج بدهند یکی از آن پفک های بزرگ را می خریدند؛ چند نفری می نشستیم به خوردن. من معمولا بچه پرحرفی بودم. به همین خاطر سرعتم در پفک خوردن خیلی کمتر از بقیه بود و تا به خودم می آمدم چیزی ته ظرف نمانده بود! به اینجا که می رسید آرزو می کردم ای کاش پسرعمو به جای این پفک بزرگ، یک کوچکش را می خرید اما تنها مال خودم  می بود. و گاهی حتی با خودم فکر می کردم اگر قرار نبود پفک کوچک بخرد اصلا ای کاش همین بزرگش را هم نمی خرید که اینطور پفک را مزه نکرده ام تمام شود و من بمانم با طعم آن چند دانه پفک که فقط حریصم کرده اند!

حالا که بزرگتر شده ام باز هم همان آدمم با همان کلی شقی ها! تعطیلات نوروز را همان پفک های کیسه ای بزرگ فرض کنید! همان فرصت زمانی که آدم ماه ها انتظارش را می کشد و برایش هزار جور برنامه استراحت و درس و مال خود بودن دارد. که انگار همه فامیل و دوست و آشنا کورس گذاشته اند بیایند مهمانی! و تا ته نکشد این روزها، دست بردار هم نیستند... و تو می مانی و روز آخر تعطیلات و هزار جور حسرت، کنارظرف خالی تعطیلات پفکی عید!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون