۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تو» ثبت شده است

149 جای خالی را با آدم "مناسب" پُر کنید...

تو اتاقم جز ظرف پوست میوه های کنار دستم، کیسه پفک خورده شده و کتاب توی دستم خبری نبود! همه چی عین همیشه بود. یه اینترن پست کشیک و ایضا پره کشیک نمیتونست کتابی که چند ساعت پیش خریده زمین بذاره. یه اینترن جدی و شاد و پر انرژی بیمارستان اینجا آدم دیگه ای بود. کار ما مگر غیر از عاشقی بود؟

یه کتاب دیگه از چیستا یثربی میخوندم. چیستا تموم شد و برای اومدن علی داستان، دیر شده بود خیلی دیر. فروشنده گفته بود کنارت دستمال بذار و با انگشتاش قطره ها رو روی گونه هاش شبیه سازی کرده بود. من گریه نکردم. فقط یه غم بزرگ روی دلم چمبره زد.

راستی تو

 چطوری عطر شدی 

    رفتی لای برگ های کتاب...

  • آفتابگردون
  • پنجشنبه ۱۶ فروردين ۹۷

148 تو یه سبک جدید تو شعری

نسیم خنکی خودشو به تختم میرسونه و صورتمو نوازش میکنه. نفس عمیقی میکشم و لبخند میزنم رومو برمیگردونم به سمت پنجره. آسمون شب از لای پنجره نیمه باز اتاق سرک میکشه. حتی شاید ستاره هاشو پیش کش کنه. دلم برای آسمون تهران تنگ شده بود اونقدری که یه وقتایی یادم می رفت پشت این سقف دود و غبار، یه دنیای بی نهایت بالای سرمونه. تو خیابونم. انگار یکی آسمونو برامون ریسه بسته. من غرق لذت این تابلوی هنری ام و زمزمه میکنم: مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب/ در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست... پام پیچ میخوره و دارم میخورم زمین که یکی کمرمو میگیره برمیگرم از ناجی تشکر کنم که یهو با چشمای تو روبرو میشم. به زحمت سعی می کنی اخم کنی میگی ای دختر سر به هوا! آخه آدم وسط خیابون ستاره میچینه و شعر میخونه؟! من همچنان مات توام... هیچی نمیگم پلک هم نمیزنم. نگران میپرسی جاییت درد گرفت؟ به کندی سر تکون می دم که نه! دوباره میپرسی خوبی؟! حرفی نمیزنم چشم دوختم به ستاره ها که همه اومدن تو چشمای تو. اصلا انگار از اول همینجا بودن. آسمون فقط انعکاسی از چشمهای تو بوده... سرتو میاری پایین...نزدیک تر. حالا هررم نفس هات میخوره به صورتم. زمزمه میکنی: با دوتا چشم قهوه قاجاریت/ می کشی، اعتراض هم داری؟/ اسلحه خیلی وقته ممنوعه/ واسه چشمات جواز هم داری؟!  نزدیک تر میام: تو یه سبک جدید تو شعری... و نمیذاری بقیشو بخونم میخوای فاصله رو کمتر کنی...دستتو میخونم و فرار میکنم به طرف دیگه ی خیابون. اما مگه از مدار عشق تو راه گریزی هست؟ میگی ای بد جنس و می دوی دنبال من. خیابون از قهقمه ما پر میشه. آسمون ستاره هاشو رو سرمون میریزه و نسیم اونا رو دور و برمون به رقص در میاره. دستمو میگیری میذاری تو جیبت! منم سرخوشم که بازم حقتو کف دستت گذاشتم!! همیشه می گفتی دستهای تو حق منه... 

شهر گیج و خوابالوده. حرف میزنی و من فکر می کنم کاش میشد صداتو بوسید. به دستم فشار کوچیکی میدی: خسته شدی؟ عین جوجه ها مظلوم میشم. گردن کج می کنم و سرمارو بهونه میکنم. از چشمات شیطنت میباره میگی لباسمو نمیدم! درسمو از حفظم. لب و لوچه مو آوریزون میکنم. دستاتو باز می کنی. مثل ماهی که از آب بیرون افتاده میپرم تو بغلت. چشمامو میبندم و زمزمه می کنم: جغرافیای کوچک من بازوان توست/ ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من... سکوتت وادارم میکنه چشمامو باز کنم. دو آسمون پر از ریسه های دوس داشتنی نه! دو کهکشان ستاره به من خیره شدن و هر لحظه فاصله کمتر میشه این بار راه فرار نیست... هیچ وقت نبوده... 

باد پنجره رو تکون میده. سرد شده. پتو رو دور خودم می پیچم. لعنت به دلتنگی... لبهامو مزه میکنم...از مدار تو گریزی نیست...

  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۱۳ فروردين ۹۷

147 کز تماشای تو خلقی به تماشای منند

چشم ها مهمترین عضو بشر هستن. کافیه اونی رو که باید، ببینن... فقط چند لحظه لازمه تا مشتتو وا کنن و تمام. حرفها و احساساتی که به هزار زحمت تو صندوقچه هفت در اسرار دلت قایم کردی: شکوه و گله، ذوق و اشتیاق، عشق و دلتنگی ...و دلتنگی و دلتنگی...و امان از دلتنگی

خودت میدونی من به مستی آغوش و گم شدن تو حریر صدات و هرررم نفسهات همیشه مومن بودم! اصلا هرچیزی که به نحوی به تو ارتباط پیدا کنه (مثلا گل ها و گلدونایی که دوسشون داری و نوازششون میکنی یا حتی میز اتاقت که ساعتها در نزدیک ترین فاصله ممکن با توئه و خودکاری که چند ساعت متوای گرمای دستاتو مال خودش میکنه و حتی ممکنه موقع فکر کردن برای چند لحظه لب هاتو تجربه کنه) رو دوس دارم البته از تو چه پنهون که قاطی حسم بهشون کمی هم حسادت هست! عطر لباس هات وقتی نیستی...این یکی خیلی بی رحمه. همیشه ی خدا دلتنگی و عطر که بهم برسن، بغض هم نفر سومیه که خودشو میرسونه... . داشتم از ایمانم میگفتم خب همه این ها یک طرف چشم هات یه طرف دیگه!به گمونم در مراحل کمال، سطحی برای عشق، مرتبه ای بالاتر برای جنون و بالاترین سطح برای غرق شدن دیوانه وار در چشم هات هست؛ و من در مراحل عشق به نهایت رسیدم.

بیا حرفهای قشنگ بزنیم سال جدیده! بیا یه اتفاق عاشقانه خلق کنیم چای با من ...تو فقط چشم هات...

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۱۲ فروردين ۹۷

141 All of me

در ادامه ی پست "اولین برف"؛ شما هم مثل من بشنوید و حظ ببرید:)

all of me

دانلود


+متن و ترجمه فارسی در ادامه مطلب...

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۸ بهمن ۹۶

140 اولین برف

 امروز اولین برف که رسید ناخودآگاه دوس داشتم کلیییی لباس گرم بپوشم کلاهمو بذارم، شال گردنمو بردارم و باعجله مثل همه دختر و پسرای سئول بریم سمت برج نامسان! اما شهرمون برج نامسان نداشت تو هم که نبودی من ولی لباسامو تن کردم و رفتم زیر برف... بیا بریم رامن بخوریم! قفل های عشق توی برج نامسان بزنیم و... اصلا بیا بریم یه جای دیگه، یه شهری که هنوز اولین برف نیومده باشه و خاطرات رو از نو طرح بزنیم هوم؟ چاییامون سرد میشه دیر نکنیا...

زینب میگه بذار کنار اون گوشی رو بیا فال بگیریم

میگم باشه اومدم

چند دیقه بعد میبینم داره فرش رو گاز میزنه، میگه نمیخواد اصن فال بگیریم حافظ اعصاب نداره😂😅😰😷ببین چی اومده: الا ای آهوی وحشی کجایی؟!😅 غیر مستقیم میخواسته بگه کثافت بیشعور خبرت هرجا هستی گورتو گم کن بیا بیرون...😅


+بعضیا بودن اما دیگه رفتن. باید بگم بودنتون و دنبال کردن این وبلاگ افتخار من بود هرچند فرصت برای قدر دانی و بیانش کم بود.سلامت و موفق باشید.

  • آفتابگردون
  • شنبه ۷ بهمن ۹۶

137یلدای الکی خوش های قاچاقی زنده

به نظرم ماه مهر همین دیروز بود که با استرس دکتر ق وبخش روانپزشکی بیدار می شدم؛ دیشب وسط کشیک یهو یلدا رسید! یکی زندگیمو داره میزنه جلو گمونم! بعضی وقتا اونقدر سریع میشه که حتی حس میکنم از قطار زندگی اویزوونم :))

پر از احساسات متناقضم، پر از تردید، پر از ترس و دلهره، پر از انرژی محصور شده جوونی... راستی جدی جدی بهترین سالای عمرم داره تموم میشه. دیشب ماجده میگفت بچه ها ما دیگه الان ته ته جوونی حساب میشیمااا بعد کم کم میریم تو میانسالی! البته ماجده یکم اغراق کرد ولی واقعیت اینه که انرژی آدم کم کم فروکش میکنه. یلدا به بیمارستان هم سرک کشیده بود. سعی کردیم ازش استقبال کنیم: الکی بخندیم، مسخره بازی کنیم و کیک سفارش بدیم، هرچند اومدن مریضای جدید، جمعمون رو بارها از هم بپاشه؛ ندیده بگیریم خطر زلزله رو، سعی کنیم فراموش کنیم دوری عزیزانمونو برای سال های پیاپی و بیخیال گذر عمر وتموم لحظات خوبی بشیم که همسن و سالای ما دارن تجربه میکنن...

اینترن زنان بودن خودش یه جور احترام میاره واسه آدم:دی همه میدونن چقدر مریضات زیادن به هرنحو شده بود توی جشنشون جای نشستن و استراحت حتی شده کوتاه واسه من جور می کردن. بچه ها رو نمیگمااااا اساتید رو میگم:)

همه لحظات در کنار هم بودنتون، همه بهونه های مهربونی کردن و احساسات خوبتون، همه شب های طولانی عاشقانتون مثل یلدا بلند :)

 

دیشب

طولانی ترین شب سال بود

مثل تمام این شب ها که نیستی

دیشب اما

قلب همه ی انار ها می تپید

باد در پی بوی تو شهر را می دوید

زمین می لرزید

آسمان میغرید و به صورت تبدارش آب می پاشید

قیامتی بود

و باز هم نیامدی
گفته اند زمین هنوز نا آرام است
خیلی چیزها گفته اند
همه فدای یلداهای هزاران شبت

رد نامرئی دست هایت
گرمای...
هررررم نفسهای نزدیکت
نگاه لبریز از حرف های ناگفته ات
لحن نوازشگر مهربانت
صدای غزل های نخوانده ات که مدت هاست در گوش پنجره پیچیده
تو ذره ذره در جانم نشسته ای جانا
بگذار ساده بگویم:
اینجا انار ها رو به زوال اند...

دی 96 آفتابگردون، هزار شب یلدا

+پست هایی که صرفا میخوام حرف دلمو جایی بنویسم واینجا برام شبیه دفتر شخصیم باشه(مثل دو پست قبلی) طبیعتا کامنتشون مسدوده. کسی برداشت دیگه ای نکنه.



  • آفتابگردون
  • شنبه ۲ دی ۹۶

136 اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد...

نبودنت ذره ذره جانم را می گیرد یعنی

من تدریجی جان بدهم تو ذره ای غیرتی نمی شوی؟


+ چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم

چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده ست...

  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۲۷ آذر ۹۶

135 شب تو

پوگوشمیدا!

به هرزبان که بخونی... از هرجا! دور با نزدیک. آزار دهنده شدن، ادعاهاشون چندش آوره، وقتی سعی میکنن شبیه تو باشن به طرز وحشتناکی تهوع آور میشن...

بیا یک بار دیگه باهم حساب کنیم! سال هزار و سیصد و نود و شش داره نفسای آخرشو میکشه ...جانا 

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۱۲ آذر ۹۶

133 بحران نوشیدن چای بدون تو...


من بی تو در غریب ترین شهر عالمم

بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟

  • آفتابگردون
  • جمعه ۱۰ آذر ۹۶