۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بغض» ثبت شده است

101 مثل گنجشکی که طوفان لانه اش را برده است

امروز هم مثل روزهای قبل تا پاسی از شب تو کتابخونه بیمارستان موندم. حس خیلی خوبی بهم میده هم به خاطر اینکه به وظیفم دارم عمل میکنم و خیالم راحت میشه که بالاخره یه موجود مفیدم و هم اینکه تو این مدت کمتر افکار مزاحم سراغم میاد. همین چند ساعت پیش هم که آشپزی میکردم حس میکردم خوشبخت ترین موجود روی زمینم... همینطور اهدافمو تو ذهنم مرور میکردم درس و دکتر خوب بودن و کنارشون فرزند خوبی بودن، در مرتبه سوم و چهارم قرار میگیرن. من هنوز توی اولی و دومی پیشرفت خوبی نداشتم. حالم خوب بود به خودم گفتم نه فاطمه! مثبت فکر کن حتما میتونی اصلا از اول دوباره تلاش میکنی هرجور شده از پسش برمیای :) با یه لبخند آشپزیمو ادامه دادم.

چه جوری یک نفر میتونه تموم حال خوب آدمو تبدیل به دلهره و ترس وتردید کنه؟ داره دیوونم میکنه. هه! همین آدم بود که یه روزی به پلک زدنش هم ایمان داشتم به لبخندش، به تک تک کلماتش...آه خدایا... یه کاری کن که خوب تموم شه. نمی خوام بازم اشتباه کنم؛ من تو رو قسم داده بودم ...

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

60 ما راز غمت به کس نگوییم، اگر... بوی جگر سوخته رسوا نکند

چقدر مرگ نزدیک است... و چقدر ما با تمام دبدبه و کبکبه مان تنهاییم!

موارد قابل ذکر EKG من:

Heart rate: 50

Sinus arrhythmia

و عصر هم تجربه شیرینbrain MRI . تمام مدت توی تونل لذت می بردم. چقدر قشنگ است این رویا که یک روز من هم بتوانم چنین وسیله تشخیصی خوبی را اختراع کنم.


خدایا مرا پاک به حضور بخواه!

مرا از خود رها کردی و بال پرزدن دادی

اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان

+حلالم کنین.

  • آفتابگردون
  • جمعه ۱۴ خرداد ۹۵

57 تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان

زندگی سخت شده یا من دل نازک و رنجور؟ نمی دانم! فقط می دانم شرایط برای ادامه زندگی دشوار است...

امروز صبح در شرایطی که فقط 5 دقیقه تا مورنینگ باقی بودتا خیابان دویدم که خودم را به یک تاکسی برسانم! ...که خدا خواست و قبل از تاکسی گرفتن،یادم آمد کارت بانکی ام دیروز توی جیب روپوش سفیدم در بیمارستان جا مانده بود،و کیف پولم خالی است. پنچر شدم و عنر عنر برگشتم! در تمام طول مسیر به ساحل زنگ می زدم که پول را بیاورد پایین بلکه کمتر معطل شوم که او هم به خیال اینکه زنگ های من آلارمی برای بیدار کردنش است، هی ریجکت می کرد!! خلاصه که بلاخره با دربست و پول های بی زبانی که به فنا دادم یک رب دیرتر از شروع کلاس رسیدم. سرم در شرف ترکیدن بود. به به چه روزی شود امروز!

دکتر شریعت همینوطور چپ چپ نگاهم می کرد، فکر می کنم یعنی توی نمره ها از خجالتت در می آیم خانم دکتر! بعد از کلاس استاد نداشتیم و راند تشکیل نمی شد،  رفتم دو خط درس بخوانم که دیدم سرم حسابی سنگین شده و درد می کند. گفتم عیبی ندارد روزه بوده ام کمی فشار آمده... یک ساعت که در نماز خانه بخوابم حل می شود. بستن چشمهایم همانا وآمدن و داد و فریاد کردن یک جماعت بی فکر و بی ملاحضه همانا! فکر کنم حالم را می توانید اندکی تصور کنید.

بعد از آن سعی کردم کمی از شرح حال مریض هایم را بنویسم که خب هفت تایی می شوند و فردا گراند راند است.تا حالا فقط از 5 نفرشان شرح حال گرفته ام که آن هم پاک نویس نشده. فکر کن هر مریض حداقل 6 صفحه شرح حال دقیق می خواهد که در مجموع هفت نفری شان 42 صفحه می شود!! نوشتن 42 صفحه مشق بی دقت هم کلی زمان و حوصله از آدم می گیرد چه رسد به شرح حالی که هر خطش باید نتیجه یک معاینه دقیقت باشد و برای هر جمله ات هشتاد من دلیل علمی از حضرت هاریسون و سیسیل اعظم داشته باشی! به هر حال داشتم شروع می کردم به نوشتن که دسته دسته بچه های سال پایینی با ظروف غذایشان به نمازخانه روانه شدند و نشستند به صرف ناهار و گپ دوستانه! همینطور جمعیت و سرو صدا اضافه می شد و بوی غذا بود که می پیچید . یهو به خودم آمدم دیدم تا نیم متری من دوستان ساکن اند! بساط را جمع کردیم و سرسنگین رفتیم توی حیاط. زهرا قبل از ما کتابخانه را تجربه کرده بود که خود محفل گرمی برای درد دل و صحبت های دوستان به حساب می آمد!

دو ساعتی از ظهر گذشته بود که برای تکمیل شرح حال ها و دیدن آزمایشات مریض هایم مجبور شدم دوباره به بخش بروم. گوشی ساحل را به عوض گوشی خودم که باتری اش در حال خواب رفتن بود برداشتم. باتری گوشی ساحل عزیز هم البته مدتی می شود که ترکیده و بعضا دستور ری استارت های مکرر می دهد! از آزمایشات عکس اول و دوم را که گرفتم بازی اش شروع شد! حالا هی مدارا کن هی باتری را در بیاور دوباره جابینداز، پوووووف فایده نداشت که نداشت!

دست از پا درازتر خواستم بروم که یادم آمد برگه شرح حال کم آمده از پرستار های محترم طلب کردم که بلانسبت شما بی محلم کردند و کلا جوابم را ندادند! یاد حرف های اشرف سادات افتادم که می گفت پزشکان خودشان را مقابل ما پرستار ها می گیرند!! من که بارها به پرستارهای عزیز سلام کرده و جوابی نگرفته بودم... در جواب حرف هایم هم کلا عکس العمل خاصی نشان نمی دادند.....اصلا حقشان همان رفتارهای بقیه بود. هرچه آدم تر باشی بیشتر لهت می کنند اینجا. سعی کردم برای مطرح کردن موضع با رئیس بیمارستان آن را به خاطر بسپارم.

راه افتادم به سمت بخش ارو که لااقل از آنجا برگه بردارم. بسیار دیده بودم که دانشجویان عزیز از این برگه ها به عنوان چرک نویس یا برگه نوت استفاده می کنند و حرص فراوان هم خورده بودم. شاید بخاطر همین حساسیت بیت المالم بود که علی رغم کم بودن برگه ها دو بار آنها را شمردم و بعد برداشتمشان. صدایی موقع ترک آنجا گفت خانوم دکتر این همه برگه شرح حالو کجا میبری؟ برگشتم. صاحب صدا یکی از پرسنل بخش بود. گفتم خب مریض دارم باید شرح حال بذارم. انگار دزد گرفته باشد، گفت: نه میگم شما اصن الان کدوم بخشی؟ خون خونم را می خورد. آن از بخش قبلی و رفتار پرستار هایش این هم از بخش ارو و چرندیات این آقای نسبتا محترم! با حرص گفتم: ببینید من الان داخلی ام و بیماران سایر بخش ها که مربوطن به داخلی با منه! اصلا از حرفم سر در نمی آورد همین کلافه ترم می کرد. گفتم: من همین بخش الان 4 تا فقط مریض دارم! گفت آخه اوووون همه برگه برداشتین اصن شما کدوم بخشین؟! گفتم: ببینید آقا شما اصلا در جایگاهی نیستین که اینجوری با من صحبت کنین. و راهم را کشیدم و رفتم. در مسیر خروج صدایش را می شنیدم که میگفت من مسئول بخشم خانوم دکتر اسمتون چیه شما؟ دلم می خواست برگردم و حالیش کنم اما عصبی بودم و ممکن بود کار اشتباهی بکنم فقط در دلم گفتم برو گمشو بابا! و رفتم. سعی کردم در خاطرم بماند که با دکتر ف.خ.ف مطرح کنم این یکی را سرجایش بنشاند!

عصر با ساحل برای تحویل گرفتن بن کتاب به بانک رفتیم. خدا هدایتشان کند که نمایشگاه را برده اند انداخته اند آن سر دنیا. از هفته پیش هرجور برنامه هایم را می چینم می بینم نمی رسم. دو ساعت برای رفت و دو ساعت برگشت و احتمالا دو ساعت هم آنجا، جمعا شش ساعت خالی را در هیچ روزی ندارم:| اما کتب مقدس!! پزشکی با آن قیمت های جنون آورشان را تنها باید با تخفیف نمایشگاه خرید از این رو عصر فردای نازنینم که با هزار بدبختی برای درس های نیمه کاره جور شده بود قرار است در راه نمایشگاه به فنا برود.

به بانک که رسیدیم یادم آمد کارت دانشجوییم را نیاورده ام و تنها کارت ملی را همراه دارم. کارمند بانک گفت نمی دهم! گفتم آقا جون احراز صلاحیت و اثبات دانشجویی من توی سایت یه بار انجام شده الانم که میبینی کارت به اسمم اومده اینم خب کارت ملیمه عکسمم روشه بده بریم دیگه ! حرف هایم را نشنیده گرفت و گفت نه! کارت ملی + کارت دانشجویی! گفتم اذیت نکنین دیگه من باز باید برم و بیام واقعا برام سخته. با لبخندی مسخره حرف های قبلش را تکرار کرد. نگاهی به ساحل انداخت و گفت: تو قراره دندونپزشک بشی میدونی حقوقت چقدره؟130 میلیونه ماهی! و لبخند مسخره دیگری تحویلمان داد انگار ارث بابای گرامیش را بالا کشیده باشیم. به من نگاهی کرد و گفت تو هم دندون پزشکی؟ گفتم نه پزشکی :| خلاصه که هرچه حرف می زدم لبخندش حال بهم زن تر می شد و حس می کرد کل دنیا از آن اوست! گفتم: خعلی خب باشه! ندین..اشکالی نداره شمام بلاخره کارتون به ما میفته دیگه نه؟! جبران می کنم! و مثل خودش لبخندی احمقانه تحویلش دادم....

دلم نمی خواهد اختلاس ها و وام های میلیاری بلاعوض را مرور کنم و به این فکر کنم که من با آن بن کارت دانشجویی نمایشگاهم چقدر می توانستم از بیت المال  اختلاس کنم، تنها دوست دارم فکر کنم قرار است از همین امروز همه قانون را رعایت کنند و دیگر هیچ خبر بدی سوت مغزمان را در نیاورد!

خب گمانم بهتر است من بروم سراغ شرح حال ها و مریض هایم، چیزی تا صبح نمانده...دعا کنید فردا به خیر بگذرد.

  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۵

52 ...

 پیش چشم همه از خویش یلی ساخته ام

پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام ...


  • آفتابگردون
  • جمعه ۱۰ ارديبهشت ۹۵

50 من آسمان پر از ابر های دلگیرم


من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من،من از خودم سیرم

من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم
که هرچه زهر به خود می دهم نمیمیرم

من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

به دام زلف بلندت دچار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم

درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من،من از خودم سیرم



  • آفتابگردون
  • سه شنبه ۷ ارديبهشت ۹۵

48 اتوبوس

در اتوبوس می نویسم. با نتی نصفه و نیمه و اعصابی آش و لاش:|

چند سالی با هواپیما رفت و آمد می کردم که البته آدم های فرودگاه هم نوع خاصی از ادا و اصول های مسخره و چندش آور را داشتند اما خب باز هم چون زمانش بسی کوتاهتر بود، می شد تحملش کرد.اما حالا که قیمت ها را به نرخ خون پدرشان بالا برده اند و رفت و آمد های من هم بیشتر شده ناگزیرم به اسکانیا و vip.

اتوبوس یکی از بدترین مناطق دنیاست گمانم گرد خود جهنم در آن پاشیده اند! از خدا می خواهم هرگز مجبور نشوید به صورت متناوب این شکنجه را تحمل کنید.

اتوبوس برای من یعنی بوی عرق و بوی پا و بوی آروغ های پی در پی. یا برای بعضی از رونشنفکران عزیزی که نمی فهمند فضای بسته یعنی چه، جایگذین اینها بوی ادکلن...اووووق

اتوبوس یعنی محل نمایش مو و بدن برای بعضی ها. جای دیدن فیلم های آنچنانی. مکان دست درازی بعضی احمق های حیوان. یعنی محل دیدن دختران و پسران جوان با رفتار رقت انگیزی که تاکنون ندیدی...اتوبوس یعنی راننده گوگوش و هایده و مهستی و کوفت و زهر مار با صدای بلند تا خود صبح پخش کند و هیچ کس هم صدایش در نیاید و بلکه از خدایشان هم باشد. یعنی ردیف اول برای زنان ممنوع باشد و هربار که سوار می شوی بلیط های جلو را به زنان فروخته باشند و با چشمان خودت ببینی راننده تا مقصد چشم چرانی می کند! یعنی جای شنیدن فحش های رکیک و دعوا های چاله میدانی...اتوبوس یعنی راننده ای یکبار برای نماز صبح بایستد و حتی یک نفر هم برای نماز خواندن نباشد. اتوبوس یعنی تهوع اتوبوس یعنی مرررررگ...اتوبوس یعنی گریه و بغض تا مقصد.....

+الی می گفت: و خدا خواجه امیری را برای روزهای سخت آفرید! دارم "درد عمیق" و "بغض" خواجه امیری را می شنوم....

  • آفتابگردون
  • جمعه ۳ ارديبهشت ۹۵

40 روزگار نامردی آدم ها

1 موقع ردشدن از خیابان مثل همیشه صبر کردم چراغ قرمز شود و با آرامش رد شوم. اما از آنجا که در کشور ما انگار موتورها از همه قوانین راهنمایی مستثنی هستند! چند موتوی داشتند می آمد! یکی دقیقا به سمت من می آمد راهم را ادامه دادم، دیدم انگار نه انگار یک موجود شصت و اندی کیلویی سر راهش هست و احتمالا موتورش آسیب خواهد دید!! باز هم داشت می آمد. کمی مکث کردم تا رد شود. حین عبور  با لحن چاله میدانی اش گفت هووووی خانوووووم کجا؟!!! مخم داشت سوت می کشید و در عین حال کارد میزدی خونم در نمی آمد، در آن دو ثانیه فقط توانستم بگویم آقا چراغ قرمزه هااااا! برای لحظاتی دلم می خواست همان جا می ایستادم و یک دیه حسابی روی دستش می گذاشتم ببینم باز برایم کری می خواند؟! اسم خودشان را هم می گذارند مررررد!
2 این اتفاق حدودا 4-5 ماه پیش هم افتاده بود با این تفاوت که آنجا نه تنها چراغ قرمز بود بلکه موتوری در خلاف جهت با سرعت می آمد! درست کنار پای من متوقف شد و دو جوان سوار بر آن شروع کردند به داد و هوار! که خانوم کوری؟! نفس نفس می زدم و شوکه بودم که له نشده ام! به سختی گفتم آقا دارین برعکس میاین فک کنما! مردان جوان صدایشان را بالاتر بردند و حرف های نامربوط بیشتری زدند! همزمان یک ماشین ایستاد که راننده اش یک پسر جوان بود: نگاهی کرد و گفت خانم برو باهاشون بحث نکن! داشتم فکر میکردم چه بحثی دارم با اینها بکنم؟ که موتورشان حرکت کرد و حین عبور چند فحش رکیک نثارم کردند... نفهمیدم کی برگشتم گفتم: ان شاء الله خدا براتون جبران کنه!....بغض کرده بودم تمام روز را...بغضی به سنگینی مظلومیت تمام هم جنسانم....
3 کسی امروز به پاس سکوت چند ماهه مقابل نامردی ها و پست فطرتی هایش، مرا حرف های نیش دار و زخم زبان مهمان کرد...مثل خودش به رویش لبخند زدم! بگذار لبخندم را حماقت و ساده دلی تعبیر کند چه اهمیت دارد در نظر چون اویی من چگونه باشم؟ اما دلم..."دل که می گیرد تمام سحر و جادو ها کم است"
از زبان بزرگی خواندم دلت را که شکستند پیش هیچ کس گلایه نکن...مستقیم برو پیش خدا و برایشان دعا کن هدایت شود... اینطور که پیش بروی بعد از مدتی دلت از هیچ چیز نمی گیرد...و هیچ چیز در این دنیا توان غمگین کردنت را نخواهد داشت.
زیباست ولی سخت است!
  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۲۲ فروردين ۹۵

33 زن بودن

تو که نگاهم نکنی من باز هم می شوم همان دختر لجباز نق نقو!

تو را که نداشته باشم برای درد سروگردن و شانه یا حتی یخ کردن هم اشکم در می آید.

تو را کم داشتن نابودی ست...اگر زن باشی بیشتر!

حتی نمی شود در فضای مجازی هم بی محابا حرف زد... نمی شود مثلا از سفیدی غم انگیز موهایت ناله کنی، نمی شود حتی آه بکشی...چون زنی و هر حرفت ممکن است برای کسی عاقبتی ناخوش داشته باشد.

همین حرف های معمولی، همین زنانگی های ساده، همین نازک طبعی های دم دستی را هم باید در پستویی خفه کرد مبادا نسیمی نا به هنگام  آوایی از آن را به گوش کسی برساند!

نمی دانم در پتروماستویید من چه میخی کوفته اند که با روسری و چادری نازک اینگونه مغزم را خراش می دهد! یا این SCM بزرگوار همیشه منقبض، چه طلب دارد از من؟! یا آن انگشتان عزیز که انگار همیشه در قطب جنوب ساکن اند و هیچ جوره گرم نمی شوند موقع خواب...و من ساعتها باید بیدار بمانم و آخر با گریه و خودزنی بیهوش شوم!

می دانم که شاید باز هم زیادی از خودم گفته باشم ...می دانی! زن بودن سخت ترین کار دنیاست.

  • آفتابگردون
  • چهارشنبه ۱۱ فروردين ۹۵

23 حال همه ما خوب است

بعضی می گویند از سستی ایمان است

بعضی از دوستانم می گویند دوقطبی مانیا داری شاید!!

اما هیچ کدام به جای من نیستند..."نه کفش های مرا پوشیده اند، نه چند قدم با آن راه رفته اند"

نمی دانم چه باید کرد...

برای مرگ و سوال جواب هایش ابدا آماده نیستم...من اما برای زندگی کردن هم بهانه ای ندارم.............

"زندگی خالی نیست

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست..."

زمزمه شعرها بی اثر شده...فغان از روزی که شعرها روح مرا تازه نکنند...فریاد از امروز

احساس پیری و فرتوتی که به جان آدم بیفتد کار تمام است!مثل پیرزن ها می خوابم و استخوان هایم حتی به قیژ قیژ افتاده اند! حس می کنم ....هه حتی حوصله توصیف حالت هایم را ندارم

در آستانه در دنیایم، نشسته ام بی هیچ فکر و ایده تازه ای! با نگاهی بی تفاوت شبیه نگاه"گاو"، به اطرافم مین نگرم ...نه صبر کنید ننننننه!!!اطرافم...اطرافیانم اینگونه به من نگاه می کنند؛ آن هم فقط گاهی........

چه می گفتم؟! آها....که نشسته ام و همه می آیند و می روند با نگاه های گاوی شان...وخبر رسیده سالی دیگر در راه است!!!

دوست دارم بخوابم و بخوابم و بخوابم و هرگز بیدار نشوم...

  • آفتابگردون
  • شنبه ۲۹ اسفند ۹۴