ما خانه به دوشیم و جهان خانه ما نیست

«نوشتن» چراغ فکر من است

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بار امانت» ثبت شده است

132 اربعین

یه چیزی داره اتفاق میفته نمیدونم چقدر حسش می کنی. تو هر کاری که هستی هرچقدر که سرت شلوغه، قطعا متوجه شدی و حرفهای زیادی راجع بهش شنیدی. اطرافیان هر نظری که دارن: چه نگاه مثبت و زیارتی به پیاده روی اربعین و چه نگاه منفی و تفریحی یا حتی امل پندارانه (ترکیبشو خودم اختراع نمودم!) در کل هر نگاه و تحلیلی، حتی تحلیل های افراد خشکه مقدس!! یا از اونور اونایی که نگران اسراف ها و هزینه های سرسام اور احتمالی هستن (بهرحال نگرانن خب لابد) همه رو خواستی بشنو و تحلیل کن ببین کی راس میگه ولی من میگم همه رو بریز دور! یه لحظه دل بده ببین خودت چی حس میکنی.هوم؟ یه چی داره تو محاسبات عالم تغییر میکنه. قرار نبود اینوری بریم که! پیش بینی کرده بودن با همون فرمون قرن 19و 20بریم سمت برهنگی و بی دینی و عیاشی و هیچی برامون مهم نباشه نه اینکه تو پنج سال توی نونوایی داغ نیویورک عرق بریزی و پولاتو جمع کنی که بیای این سر دنیا با یه کوله و یه جفت کتونی و یه بچه تو بغل چند ده کیلومتر پیاده بری. و دیگری شبیه تو از یه کشور دیگه و یه نفر دیگه همین دور و برا تو خونه خشتی قدیمیش پس انداز چند ماهشو برای زوار غذا بپزه و به فکر ماساژ زائرا هرروزشو به شب برسونه. چی شده؟ چی داره عوض میشه؟بیست میلیون آدم تو این بیابون چی میگن؟ مگه دیوونه شدن از خواب و زندگی راحتشون گذشتن؟

یکی به من بگه مگه اصلا این کارو اگه کسی نکنه جهنم میبرنش؟! پس چرا اینطوری شدن مردم؟! جریان چیه؟

من نرفتم. من هیچی نمیدونم. هرچی که فک میکنم درسته، نتیجه افکار خودمه پس هیچی نمیگم چون شما قطعا بهتر از من میتونین فکر کنین.فقط طبق چیزایی که از آدمای رفته شنیدم، مدل زندگی که از زمان ظهور واسه ما تصویر کردن مثل روابط اجتماعی و ایثار مردم نسبت به هم (که صدالبته رومانتیک و فانتزی به نظر میومد) انگار اونجا واقعا اتفاق میفته.

و این جریان هرروز داره بیشتر پیش میره فاطمه ی من! و اونها که یار امام حسین شدن از مدتها قبل مراقب خودشون و اعمالشون بودن...و تو هر صبح فکر کن اربعینه. و تو هر لحظه تصور کن تو مسیر پیاده روی هستی. و هرآدمی که کارش بهت میفته هرآدمی که اطرافت میبینی از عشاق امام حسینه... ببینم چه میکنی. مبادا از این حرکت جهانی جا بمونی عزیزم....

# به_رهبری_حسین

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
آفتابگردون

131 کوچه باغ ما

 ماه اول اینترنی بیش از اینکه برای من شادی داشته باشه استرس و بهم ریختگی برنامه ای به بار اورده. با روانپزشکی شروع کردم که معروفه به سخت گیری اساتید و کنده شدن پوست اینترنای بیچاره:)

ما آدما عاشق قانون اینرسی هستیم. هیشکی دوس نداره از آرامش زندگیش کم شه حالا واسه من اینم اضافه کن که حتی اگه برای مرتبه بالاتری باشه :/ ورود از دوره استاژری به اینترنی مشمول این جریان میشه. اما این اصلا خوب نیس. نه! خوب نیس مفهوم رو نمیرسونه در واقع باید بگم افتضاحه پس سعی میکنم عوضش کنم :) فرق تو با بقیه موجودات اینه که میتونی همه چیو تو مشتت بگیری پس اراده کن! فرق تو با درخت اینه که میتونی بری یه جای بهتر پس پاشو( البته به استثنای بعضی درختا که حتی قابلیت وبلاگ نویسی هم دارن و از همین تریبون بهشون عرض سلام و ارادت با سری افکنده و رویی شرم انگیزناک داریم:دی) از امروز میرم به همون کتابخونه گرونی که یکمم از خونمون دوره. عوضش حسابی باسواد میشم و مهمتر از اون احساس مفید بودن رو دارم بعدها. تو کشیکای نصف شبی، وقتی همراه بیمار تموم امیدش به توئه که کاری کنی وقتی مریضت بدحاله وقتی کسی نیس بهت حتی مشاوره بده، باید یه چیزی بلد باشی که روت بشه بگی خدایا کمکم کن وگرنه که گمونم فرشته ها دسته جمعی میگن خاااااعک برسرت :/

یکی منو پنجشنبه ببره اینجایی که تو این عکس نشون داده!

یه ماه پیش حنانه بهم گفتش حیف صدای توئه که نشنیده بمونه. هرجور شده میبرمت رادیو:) حالا یه روز درمیون از ساحل میپرسم اگه من پی گویندگیو نگیرم بعدها حسرتشو میخورم بنظرت؟! اونم همش میگه نمیدونم فاطمه درسات نمیذارن که، نمیرسی آخه:| 

+دوستان عزیزم! ازاینکه نمیرسم مطالبتون رو بخونم عذرمیخوام و از اینکه کامنت ها با تاخیر نمایش داده میشه بیشتر! بذارید به حساب انهدام دوران اینترنی و ببخشید که بخشش از بزرگان است با سپاس قبلی:)

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
آفتابگردون

128 به دنیای سلامت خوش اومدی❤

نتایج کنکور اومد؛دخترا و پسرای زیادی باید از حالا نقش های جدیدی توی زندگیشون بازی کنن؛پزشک، دندونپزشک و داروساز، پرستار، ماما و خیلی رشته‌های دیگه که میدونیم در آخر همگی همکارن و دغدغه ای جز "سلامت" دیگران ندارن!

راستش اینکه از امشب "تو" حامل چه نقشی هستی،مهم نیست.مهم اینه که توی هر لباسی که بودی و هر لقبی که داشتی، سعی کنی "انسان" بهتری باشی،دنیای بهتری بسازی و در نقش خودت "خوش بدرخشی"!

ما همکارانِ تو،ورودت به دنیای "سلامت" رو تبریک میگیم!

خوش اومدی❤️😉


+باورتون نمیشه اگه بگم امروز تو وبلاگ الی چشمم افتاد به یه کامنت با نام شاتوتی! منم که عاشق شاتوت و بستنیاش! رفتم وبلاگش، دیدم یه دخمل شهریوریه و عاشق این ماه و و و!! و اینکه پزشکی هم قبول شده بود😍فک کنم شهریوریا همه عاشق پزشکی و گویندگی و اجرا هستن (هرچند به طالع بینی و این چیزا کلا اعتقادی ندارم ولی خب یهو دلم خواست بیخودی اظهار فضل کنم، به قول دکتر فروتن 😄😄😂 جاش خالی چارتا بارم کنه😅)

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آفتابگردون

111 همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

دل دیوانگی ام هست و سرِ ناباکی

که نه کاریست شکیبایی و اندوهناکی


+ برگشتم خونه:)

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
آفتابگردون

101 مثل گنجشکی که طوفان لانه اش را برده است

امروز هم مثل روزهای قبل تا پاسی از شب تو کتابخونه بیمارستان موندم. حس خیلی خوبی بهم میده هم به خاطر اینکه به وظیفم دارم عمل میکنم و خیالم راحت میشه که بالاخره یه موجود مفیدم و هم اینکه تو این مدت کمتر افکار مزاحم سراغم میاد. همین چند ساعت پیش هم که آشپزی میکردم حس میکردم خوشبخت ترین موجود روی زمینم... همینطور اهدافمو تو ذهنم مرور میکردم درس و دکتر خوب بودن و کنارشون فرزند خوبی بودن، در مرتبه سوم و چهارم قرار میگیرن. من هنوز توی اولی و دومی پیشرفت خوبی نداشتم. حالم خوب بود به خودم گفتم نه فاطمه! مثبت فکر کن حتما میتونی اصلا از اول دوباره تلاش میکنی هرجور شده از پسش برمیای :) با یه لبخند آشپزیمو ادامه دادم.

چه جوری یک نفر میتونه تموم حال خوب آدمو تبدیل به دلهره و ترس وتردید کنه؟ داره دیوونم میکنه. هه! همین آدم بود که یه روزی به پلک زدنش هم ایمان داشتم به لبخندش، به تک تک کلماتش...آه خدایا... یه کاری کن که خوب تموم شه. نمی خوام بازم اشتباه کنم؛ من تو رو قسم داده بودم ...

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آفتابگردون

86 زنان و زایمان

بخش شیرین معجزه ها تموم شد. خیلی سنگین بود، جونمون بالا اومد؛ اما میرزید!

علاوه بر فراگیری مطالب علمی کاربردی و عمیق وصد البته بسیار فراوان در بخش، من خودمو خیلی بهتر شناختم!

من تازه برای نوشتن عزم کردم؛ شاید اگه از روز اول بخش امکان نوشتن داشتم الان وبلاگ سرشار از اتفاقات تلخ و شیرین خوندنی بود.اما الان فقط میتونم از بعضیاشون که عکس دارم بنویسم چون نه خودم دقیق یادم مونده نه شما حوصله خوندن مطالب طولانی رو دارید!

روزای اول بخش مقارن شده بود با دهه اول محرم که نه میشد قید درسو زد نه میتونستم به مراسم نرفتن فکر کنم! ناچار اذون مغرب که خسته و کوفته از راه می رسیدم، تند و تند یه چیزی میخوردم و دفترچه نوت هامو برمیداشتم و میرفتم مسجد!توی مسیر یکم میخوندم موقع پذیرایی باز وقت میشد بقیشو بخونم و موقع خارج شدن از مسجد و توراه برگشت هم، معطلی زیاد بود و میرسیدم ادامشو بخونم!! بعضی وقتا وسط سخنرانی یهو  موضوع عوض می شد که متوجه میشدم برای دقایقی خوابم برده!! خداروشکر صبح های بعد از نمازم کمی وقت بود واسه درس خوندن...اما درکل واقعا خدا کمک میکرد و خوب پیش میرفتم.

یکی از روزا یه خانم حامله گرولال با مادرش اومده بود واسه مراقبت های معمول بارداری و متوجه شدیم جنین نسبت به سنش کوچیکتره و با توجه به اندیکاسیون ها و سایر موارد مریض برای سزارین اورژانس ارجاع داده شد موقع تولد فهمیدیم بندناف هم دور گردنش پیچیده بود ولی خب خدا خواسته بود زنده بمونه...این جوجوئه

اینام نینیای دوقلوی ناز بودن که اوایل آبان به دنیا اومدن!

این یکی از نینیای زایمان طبیعیه که روزای آخر دیدم:)

یه روز توی درمونگاه یه خانومه اومد که به سختی فارسی صحبت می کرد ماه آخر حاملگیش بود و خداروشکر همه چی مرتب بود. پرسیدم اهل کجایید گفت یمن. و من یاد اون حرف دردناک افتادم که کسی می گفت از وقتی جنگ توی یمن شروع شده نود درصد خانم های حامله سقط کردن...

این هم عکس یک هیسترکتومی (برداشتن کامل رحم وضمائم). اون چیزی که شبیه یه تیکه گوشته و سمت چپ میبینید یکی از تخمدان هاست که چون خونی شده اینجوریه وگرنه کاملا سفیده.

گفتم من خودمو بهتر شناختم،فهمیدم توی این 6 سال آموزش یه تغییراتی در اخلاقم هم شکل گرفته یه جورایی اگه بگم دوشخصیتی شدم بی راه نگفتم! شخصیت اول که از قبل هم با من بوده یه آدم رقیق القلب و احساساتیه که وقتی دردهای زایمانی به اوج خودش میرسه، باید قربون صدقه مریضش بره و در جواب جیغ ها «جانم» و «قربونت برم» بگه.هنوزم با دیدن زایمان طبیعی اشک شوق توی چشماش جمع میشه . موقع کورتاژ و سقط و حتی واژینیت خودش هم قدم به قدم درد رو با مریض تحمل میکنه و رنج رو با تک تک سلولاش می فهمه...

شخصیت دوم در اوج داستان شخصیت اول شکل میگیره اونجا که من برای دردهای مریضم بغض می کنم و خداروشکر میکنم کارهایی بلدم که میتونه بهش کمک کنه. اینجا دیگه یه ادم تازه میبینید! یه فاطمه دقیق و پر از احساس مسئولیته که سعی میکنه مریضشو به دقت مانیتورینگ کنه، اکسی توسین رو سر وقت و به میزان دقیق بزنه حتی اگه جیغ های مریض بیشتر شد و فاطمه اول دلش ریش شد باید بازم حواسش به کارش باشه مبادا قدمی رو فراموش کنه مبادا ضربان قلب جنین افت کنه. موقع معاینه عاجزانه از فاطمه اول سکوت می خواد و تمرکز میکنه روی ضایعه احتمالی و سعی میکنه تموم چیزایی که یاد گرفته رو به یاد بیاره و مو به مو اجرا کنه...

برای ادامه آموزشم سخت نیازمند دعای خیرتونم.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱
آفتابگردون

83 یا رب نظر تو برنگردد/ برگشتن روزگار سهل است

ساحل میگوید نفرینشان نکن! گریه ام شدیدتر می شود می گویم مگر جز این کار، مقابل این از خدا بی خبرها چیزی از من برمی آید؟ می گویند قانون اجازه نمی دهد! آخر کدام قانون؟ همان قانونی که خودشان گذاشته اند و اصلا تفاوت فاحشش با بقیه دانشگاه ها را نمیفهمند! نه البته می فهمند ولی خودشان را به نفهمی زده اند...به پهنای صورتم اشک میریزم و ناله میکنم خدایا جوابشان را بده و ملتفتشان کن دنیا دست کیست!

ساحل سعی می کند آرامم کند. مثل همیشه آنقدر چرت و پرت می گوید که مرا میخنداند :)

خوشحالم که فردا و پس فردا دارمش و می توانم به اندازه این یک ماه دوری، در آغوش بفشارمش :)

+در آخرین حرف هایت عذر خواهی میکنی و غیر مستقیم می گویی نمی خواهی مرا از دست بدهی...کاش می فهمیدی بیش از اینکه از حرفهایت رنجیده باشم از درماندگی حالت و از سرگشتگی روح بندگی ات پریشان خاطرم. می دانم که چه اندازه شرایط تو مشکل است اما دلم می خواهد کمی چشم هایت را ببندی...صدایی عاشقانه تو را می خواند.......و من اینجا صمیمانه دعا می کنم که آن اتفاق خوب زودتر برایت بیفتد

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آفتابگردون

78 عید عاشقی

رمضان تمام شد... بغض امانم را می برد....

 کسی چون من، هرگز نمی تواند ادعا کند رمضان را درک کرده در همین حد می فهمم که گرمای نگاه عاشقانه ات روح سرد و یخ زده مرا آرامشی بی اندازه بخشید. لحظه هایی که تو را با زبان روزه صدا می کردم آخ که چقدر ناز می خریدی ...آغوش مهربانی تو هر افطار مامن من بود و امید به رحمت و مغفرتت هر سحر، مایه آرامش جانم.

 آه ای بهترین ماه خدا، آه ای دربردارنده ی بی نظیرترین لحظات سال، چه زود گذشتی. چه دنیای حسرت بی نهایتی در قلبم نهادی...با این همه نداشتنت چه کنم؟ با بغض عمیق دوریت که جانم را به آتش می کشد چگونه سر کنم؟ این روح شکسته و بی مقدار را دگر چه کسی خریدار خواهد بود؟؟؟ ای خدای رمضان ای خدای ماه عشق! مرا دریاب! اینجا بدون نگاه مهربان تو من سرگشته و پریشانم. در من کمی عشق بدم، بگذار تمام سالم از جنس ماه عشق باشد...می خواهم عاشقانه بندگی کردن را بیاموزم.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
آفتابگردون

61 حال همه ما خوب است!

معذرت می خوام اگه نگرانتون کردم. حالم خوبه خدا رو شکر. پیگیر مشکلات قلبی و MRI مغزم هستم.

فعلا برای کاهش ضربان قلب و بهم ریختن ریتم قلبیم دلیل پزشکی خاصی مشخص نیست.

MRI ام به جز لوب فرونتال که چین و شکنج های بیش از حد داره!!! بقیش خوبه! تشخیص همون میگرنه فعلا! از تومور خبری نیست:)

و دیگه اینکه دارم به palpitation عادت می کنم، بچه خوبیه کم پیش میاد تنهام بذاره:) کلا وفاداره!

از اون عزیزانی که خواستن برم وبشون معذرت می خوام که نمیتونم تک تک سر بزنم. از اون دوست گرامی هم که گفته بود "نترس نمیمیری من دوبار آنژیو شدم" متشکرم!! جناب شما ان شاء الله سلامت و زنده باشید هزار سال و منم از مشکل قلبی نمیرم!! اما سن منم با خودتون یه کوچولو مقایسه کنین، فک کنم یکم زوده برام!!

+ میگن این روزا مهربونتر از همیشه ای! بوی مرگ هر سرکشی رو رام میکنه...

خوشحالم...نه! این کلمه خیلی برای حس من کمه... توی قلبم دختر بچه بی قراری داره بال درمیاره از اینکه خدا بهش اجازه چشیدن ِ یه ماه رمضون دیگه رو داده.


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آفتابگردون

57 تو که در فکر منی مرگ مرا سر برسان

زندگی سخت شده یا من دل نازک و رنجور؟ نمی دانم! فقط می دانم شرایط برای ادامه زندگی دشوار است...

امروز صبح در شرایطی که فقط 5 دقیقه تا مورنینگ باقی بودتا خیابان دویدم که خودم را به یک تاکسی برسانم! ...که خدا خواست و قبل از تاکسی گرفتن،یادم آمد کارت بانکی ام دیروز توی جیب روپوش سفیدم در بیمارستان جا مانده بود،و کیف پولم خالی است. پنچر شدم و عنر عنر برگشتم! در تمام طول مسیر به ساحل زنگ می زدم که پول را بیاورد پایین بلکه کمتر معطل شوم که او هم به خیال اینکه زنگ های من آلارمی برای بیدار کردنش است، هی ریجکت می کرد!! خلاصه که بلاخره با دربست و پول های بی زبانی که به فنا دادم یک رب دیرتر از شروع کلاس رسیدم. سرم در شرف ترکیدن بود. به به چه روزی شود امروز!

دکتر شریعت همینوطور چپ چپ نگاهم می کرد، فکر می کنم یعنی توی نمره ها از خجالتت در می آیم خانم دکتر! بعد از کلاس استاد نداشتیم و راند تشکیل نمی شد،  رفتم دو خط درس بخوانم که دیدم سرم حسابی سنگین شده و درد می کند. گفتم عیبی ندارد روزه بوده ام کمی فشار آمده... یک ساعت که در نماز خانه بخوابم حل می شود. بستن چشمهایم همانا وآمدن و داد و فریاد کردن یک جماعت بی فکر و بی ملاحضه همانا! فکر کنم حالم را می توانید اندکی تصور کنید.

بعد از آن سعی کردم کمی از شرح حال مریض هایم را بنویسم که خب هفت تایی می شوند و فردا گراند راند است.تا حالا فقط از 5 نفرشان شرح حال گرفته ام که آن هم پاک نویس نشده. فکر کن هر مریض حداقل 6 صفحه شرح حال دقیق می خواهد که در مجموع هفت نفری شان 42 صفحه می شود!! نوشتن 42 صفحه مشق بی دقت هم کلی زمان و حوصله از آدم می گیرد چه رسد به شرح حالی که هر خطش باید نتیجه یک معاینه دقیقت باشد و برای هر جمله ات هشتاد من دلیل علمی از حضرت هاریسون و سیسیل اعظم داشته باشی! به هر حال داشتم شروع می کردم به نوشتن که دسته دسته بچه های سال پایینی با ظروف غذایشان به نمازخانه روانه شدند و نشستند به صرف ناهار و گپ دوستانه! همینطور جمعیت و سرو صدا اضافه می شد و بوی غذا بود که می پیچید . یهو به خودم آمدم دیدم تا نیم متری من دوستان ساکن اند! بساط را جمع کردیم و سرسنگین رفتیم توی حیاط. زهرا قبل از ما کتابخانه را تجربه کرده بود که خود محفل گرمی برای درد دل و صحبت های دوستان به حساب می آمد!

دو ساعتی از ظهر گذشته بود که برای تکمیل شرح حال ها و دیدن آزمایشات مریض هایم مجبور شدم دوباره به بخش بروم. گوشی ساحل را به عوض گوشی خودم که باتری اش در حال خواب رفتن بود برداشتم. باتری گوشی ساحل عزیز هم البته مدتی می شود که ترکیده و بعضا دستور ری استارت های مکرر می دهد! از آزمایشات عکس اول و دوم را که گرفتم بازی اش شروع شد! حالا هی مدارا کن هی باتری را در بیاور دوباره جابینداز، پوووووف فایده نداشت که نداشت!

دست از پا درازتر خواستم بروم که یادم آمد برگه شرح حال کم آمده از پرستار های محترم طلب کردم که بلانسبت شما بی محلم کردند و کلا جوابم را ندادند! یاد حرف های اشرف سادات افتادم که می گفت پزشکان خودشان را مقابل ما پرستار ها می گیرند!! من که بارها به پرستارهای عزیز سلام کرده و جوابی نگرفته بودم... در جواب حرف هایم هم کلا عکس العمل خاصی نشان نمی دادند.....اصلا حقشان همان رفتارهای بقیه بود. هرچه آدم تر باشی بیشتر لهت می کنند اینجا. سعی کردم برای مطرح کردن موضع با رئیس بیمارستان آن را به خاطر بسپارم.

راه افتادم به سمت بخش ارو که لااقل از آنجا برگه بردارم. بسیار دیده بودم که دانشجویان عزیز از این برگه ها به عنوان چرک نویس یا برگه نوت استفاده می کنند و حرص فراوان هم خورده بودم. شاید بخاطر همین حساسیت بیت المالم بود که علی رغم کم بودن برگه ها دو بار آنها را شمردم و بعد برداشتمشان. صدایی موقع ترک آنجا گفت خانوم دکتر این همه برگه شرح حالو کجا میبری؟ برگشتم. صاحب صدا یکی از پرسنل بخش بود. گفتم خب مریض دارم باید شرح حال بذارم. انگار دزد گرفته باشد، گفت: نه میگم شما اصن الان کدوم بخشی؟ خون خونم را می خورد. آن از بخش قبلی و رفتار پرستار هایش این هم از بخش ارو و چرندیات این آقای نسبتا محترم! با حرص گفتم: ببینید من الان داخلی ام و بیماران سایر بخش ها که مربوطن به داخلی با منه! اصلا از حرفم سر در نمی آورد همین کلافه ترم می کرد. گفتم: من همین بخش الان 4 تا فقط مریض دارم! گفت آخه اوووون همه برگه برداشتین اصن شما کدوم بخشین؟! گفتم: ببینید آقا شما اصلا در جایگاهی نیستین که اینجوری با من صحبت کنین. و راهم را کشیدم و رفتم. در مسیر خروج صدایش را می شنیدم که میگفت من مسئول بخشم خانوم دکتر اسمتون چیه شما؟ دلم می خواست برگردم و حالیش کنم اما عصبی بودم و ممکن بود کار اشتباهی بکنم فقط در دلم گفتم برو گمشو بابا! و رفتم. سعی کردم در خاطرم بماند که با دکتر ف.خ.ف مطرح کنم این یکی را سرجایش بنشاند!

عصر با ساحل برای تحویل گرفتن بن کتاب به بانک رفتیم. خدا هدایتشان کند که نمایشگاه را برده اند انداخته اند آن سر دنیا. از هفته پیش هرجور برنامه هایم را می چینم می بینم نمی رسم. دو ساعت برای رفت و دو ساعت برگشت و احتمالا دو ساعت هم آنجا، جمعا شش ساعت خالی را در هیچ روزی ندارم:| اما کتب مقدس!! پزشکی با آن قیمت های جنون آورشان را تنها باید با تخفیف نمایشگاه خرید از این رو عصر فردای نازنینم که با هزار بدبختی برای درس های نیمه کاره جور شده بود قرار است در راه نمایشگاه به فنا برود.

به بانک که رسیدیم یادم آمد کارت دانشجوییم را نیاورده ام و تنها کارت ملی را همراه دارم. کارمند بانک گفت نمی دهم! گفتم آقا جون احراز صلاحیت و اثبات دانشجویی من توی سایت یه بار انجام شده الانم که میبینی کارت به اسمم اومده اینم خب کارت ملیمه عکسمم روشه بده بریم دیگه ! حرف هایم را نشنیده گرفت و گفت نه! کارت ملی + کارت دانشجویی! گفتم اذیت نکنین دیگه من باز باید برم و بیام واقعا برام سخته. با لبخندی مسخره حرف های قبلش را تکرار کرد. نگاهی به ساحل انداخت و گفت: تو قراره دندونپزشک بشی میدونی حقوقت چقدره؟130 میلیونه ماهی! و لبخند مسخره دیگری تحویلمان داد انگار ارث بابای گرامیش را بالا کشیده باشیم. به من نگاهی کرد و گفت تو هم دندون پزشکی؟ گفتم نه پزشکی :| خلاصه که هرچه حرف می زدم لبخندش حال بهم زن تر می شد و حس می کرد کل دنیا از آن اوست! گفتم: خعلی خب باشه! ندین..اشکالی نداره شمام بلاخره کارتون به ما میفته دیگه نه؟! جبران می کنم! و مثل خودش لبخندی احمقانه تحویلش دادم....

دلم نمی خواهد اختلاس ها و وام های میلیاری بلاعوض را مرور کنم و به این فکر کنم که من با آن بن کارت دانشجویی نمایشگاهم چقدر می توانستم از بیت المال  اختلاس کنم، تنها دوست دارم فکر کنم قرار است از همین امروز همه قانون را رعایت کنند و دیگر هیچ خبر بدی سوت مغزمان را در نیاورد!

خب گمانم بهتر است من بروم سراغ شرح حال ها و مریض هایم، چیزی تا صبح نمانده...دعا کنید فردا به خیر بگذرد.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
آفتابگردون