۱۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بار امانت» ثبت شده است

146 رسم خوشایندی نبود

مثل حس دل درد و اسپاسم شدید روده ها بعد از خوردن چار تا دونه پسته بادوم؛ یا شبیه وقتایی که یه غذای لذیذ خوردی اما دل و رودت بهم ریخته و همه رو بالا آوردی زار و نزار افتادی گوشه تختت؛ یا مثل زمانی که بعد از مدتها رفتی تو طبیعت نفس عمیق بکشی و یه دل سیر رقص رنگها رو نگاه کنی اما یه زنگ تلفن دنیا رو روسرت خراب میکنه؛ یا شبیه دختر بچه ای با پیرهن توری صورتی که دور بوته های گل سرخ لی لی کنان میچرخه و شعر میخونه و باد تو موهای بلندش دست میکشه و... و یهو به خودش میاد میبینه خارها تموم پاشو زخم و زیلی کردن، میشینه به های های گریه کردن؛ 

مثل توصیف مهدیه لطیفی عزیز که یه گله گرگ وحشی پشت سر و یه دره پیش رو، پریدن مرگ و نپریدن زندگی...


همیشه از دهن افتاده بود!

قرار نبود این باشه زندگی...

  • آفتابگردون
  • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷

138 نگاه آدم های بزرگ

چند وقتی میشه که خانم دکتر شین.ه جزء آدم های بزرگ زندگی من شده. شاید خودش ندونه چقدر دوسش دارم(هرچند با اصرار من توی رفتارام تقریبا محاله) اما این واقعیت رو نمیشه انکار کرد که مریضاشم خیلی دوسش دارن. قبلا شنیده بودم وقتی کسی عزیز دل خدا میشه، خدا محبتشو تو دل همه میندازه اما الان واقعا دیدم. خب پزشک خوب کم نداریم خدا حفظشون کنه ولی اینکه تموم شبانه روز کسی خودشو وقف خدا کنه کمتر دیده بودم. باید روحتو خیلی بزرگ کرده باشی که تو هر لحظه با هر مریض فقط و فقط به صلاح و بهترین انتخاب مریض فکر کنی و مسائل مالی برات بی اهمیت باشه، بالاتر از این: برای مریض حتی توی اتاق عمل وقت ویژه بذاری باهاش صحبت کنی آرومش کنی و بازم بالاتر... شب و نصفه شب بیدارت کنن بدخواب بشی و کمترین گله ای نداشته باشی و نگاهت این باشه که خوشحالم کار مریضا رو میتونم انجام بدم. موارد زیادی هست دیگه دونه دونه نمیگم. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

کشیک دیشبم یه اتفاقاتی افتاد که دلخور شدم میخواستم امروز شکایتمو پیش استاد شین.ه ببرم. تو درمونگاه مریضاشو که بعد از پنج ساعت تموم کردیم خواستم مقدمه چینی کنم با لبخند و خجالت گفتم من شرمنده ام استاد دیشب هی مجبور شدم زنگ بزنم. بعدم که دستامو جلو صورتم گرفتم و گفتم من شطرنجی! خندید... گفت نه عیبی نداره تازه فقط هم شما نبودین که! گفتم وای بازم بود؟! و سرمو باز با خجالت و لبخند پشت دوست اینترنم قایم کردم گفتم سه بارش که من بودم!! عمیق تر خندید. باهام حرف زد از مریض دیروزش گفت از جراحیا از اینکه دیر رسیده بود خونه و شب هم که شخص شخیص خودم سه بار بهشون زنگ زده بودم و بیدارشون کرده بودم و سی سی یو و بخش هم که قربونشون برم بارها؛ از اینکه بد خواب شده بود نتونسته بود دیگه بخوابه و از اینکه میگفت حتی یک بار هم نشده این سال ها، بگم "چرا زنگ زدن! وای!" خجالت کشیده بودم از استاد از ظرفیت خودم و شکایتی که میخواستم پیشش ببرم. گفتم رشته زنان از نظر دنیوی با این همه استرسش اصلاااا نمیرزه مگر اینکه کسی دیدش اخروی باشه و بخواد خدمت کنه. نگام میکرد. ادامه دادم البته من تو بخش های مختلف سعی کردم نگاهم خدمت باشه و تا حدودی ام موفق شدم اما شب و نصفه شب که مریضام میان گاهی یادم میره! ویاد اون حالت منگی نصف شبام افتادم نتونستم جلو خندمو بگیرم. خندید...شیرین و خواستنی.با خودم فک کردم همین یک نگاه خدمت عاشقانه رو اگه ازش یاد بگیرم واسه دوعالمم کافیه.


  • آفتابگردون
  • سه شنبه ۵ دی ۹۶

132 اربعین

یه چیزی داره اتفاق میفته نمیدونم چقدر حسش می کنی. تو هر کاری که هستی هرچقدر که سرت شلوغه، قطعا متوجه شدی و حرفهای زیادی راجع بهش شنیدی. اطرافیان هر نظری که دارن: چه نگاه مثبت و زیارتی به پیاده روی اربعین و چه نگاه منفی و تفریحی یا حتی امل پندارانه (ترکیبشو خودم اختراع نمودم!) در کل هر نگاه و تحلیلی، حتی تحلیل های افراد خشکه مقدس!! یا از اونور اونایی که نگران اسراف ها و هزینه های سرسام اور احتمالی هستن (بهرحال نگرانن خب لابد) همه رو خواستی بشنو و تحلیل کن ببین کی راس میگه ولی من میگم همه رو بریز دور! یه لحظه دل بده ببین خودت چی حس میکنی.هوم؟ یه چی داره تو محاسبات عالم تغییر میکنه. قرار نبود اینوری بریم که! پیش بینی کرده بودن با همون فرمون قرن 19و 20بریم سمت برهنگی و بی دینی و عیاشی و هیچی برامون مهم نباشه نه اینکه تو پنج سال توی نونوایی داغ نیویورک عرق بریزی و پولاتو جمع کنی که بیای این سر دنیا با یه کوله و یه جفت کتونی و یه بچه تو بغل چند ده کیلومتر پیاده بری. و دیگری شبیه تو از یه کشور دیگه و یه نفر دیگه همین دور و برا تو خونه خشتی قدیمیش پس انداز چند ماهشو برای زوار غذا بپزه و به فکر ماساژ زائرا هرروزشو به شب برسونه. چی شده؟ چی داره عوض میشه؟بیست میلیون آدم تو این بیابون چی میگن؟ مگه دیوونه شدن از خواب و زندگی راحتشون گذشتن؟

یکی به من بگه مگه اصلا این کارو اگه کسی نکنه جهنم میبرنش؟! پس چرا اینطوری شدن مردم؟! جریان چیه؟

من نرفتم. من هیچی نمیدونم. هرچی که فک میکنم درسته، نتیجه افکار خودمه پس هیچی نمیگم چون شما قطعا بهتر از من میتونین فکر کنین.فقط طبق چیزایی که از آدمای رفته شنیدم، مدل زندگی که از زمان ظهور واسه ما تصویر کردن مثل روابط اجتماعی و ایثار مردم نسبت به هم (که صدالبته رومانتیک و فانتزی به نظر میومد) انگار اونجا واقعا اتفاق میفته.

و این جریان هرروز داره بیشتر پیش میره فاطمه ی من! و اونها که یار امام حسین شدن از مدتها قبل مراقب خودشون و اعمالشون بودن...و تو هر صبح فکر کن اربعینه. و تو هر لحظه تصور کن تو مسیر پیاده روی هستی. و هرآدمی که کارش بهت میفته هرآدمی که اطرافت میبینی از عشاق امام حسینه... ببینم چه میکنی. مبادا از این حرکت جهانی جا بمونی عزیزم....

# به_رهبری_حسین

  • آفتابگردون
  • شنبه ۲۰ آبان ۹۶

131 کوچه باغ ما

 ماه اول اینترنی بیش از اینکه برای من شادی داشته باشه استرس و بهم ریختگی برنامه ای به بار اورده. با روانپزشکی شروع کردم که معروفه به سخت گیری اساتید و کنده شدن پوست اینترنای بیچاره:)

ما آدما عاشق قانون اینرسی هستیم. هیشکی دوس نداره از آرامش زندگیش کم شه حالا واسه من اینم اضافه کن که حتی اگه برای مرتبه بالاتری باشه :/ ورود از دوره استاژری به اینترنی مشمول این جریان میشه. اما این اصلا خوب نیس. نه! خوب نیس مفهوم رو نمیرسونه در واقع باید بگم افتضاحه پس سعی میکنم عوضش کنم :) فرق تو با بقیه موجودات اینه که میتونی همه چیو تو مشتت بگیری پس اراده کن! فرق تو با درخت اینه که میتونی بری یه جای بهتر پس پاشو( البته به استثنای بعضی درختا که حتی قابلیت وبلاگ نویسی هم دارن و از همین تریبون بهشون عرض سلام و ارادت با سری افکنده و رویی شرم انگیزناک داریم:دی) از امروز میرم به همون کتابخونه گرونی که یکمم از خونمون دوره. عوضش حسابی باسواد میشم و مهمتر از اون احساس مفید بودن رو دارم بعدها. تو کشیکای نصف شبی، وقتی همراه بیمار تموم امیدش به توئه که کاری کنی وقتی مریضت بدحاله وقتی کسی نیس بهت حتی مشاوره بده، باید یه چیزی بلد باشی که روت بشه بگی خدایا کمکم کن وگرنه که گمونم فرشته ها دسته جمعی میگن خاااااعک برسرت :/

یکی منو پنجشنبه ببره اینجایی که تو این عکس نشون داده!

یه ماه پیش حنانه بهم گفتش حیف صدای توئه که نشنیده بمونه. هرجور شده میبرمت رادیو:) حالا یه روز درمیون از ساحل میپرسم اگه من پی گویندگیو نگیرم بعدها حسرتشو میخورم بنظرت؟! اونم همش میگه نمیدونم فاطمه درسات نمیذارن که، نمیرسی آخه:| 

+دوستان عزیزم! ازاینکه نمیرسم مطالبتون رو بخونم عذرمیخوام و از اینکه کامنت ها با تاخیر نمایش داده میشه بیشتر! بذارید به حساب انهدام دوران اینترنی و ببخشید که بخشش از بزرگان است با سپاس قبلی:)

  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۱۷ مهر ۹۶

128 به دنیای سلامت خوش اومدی❤

نتایج کنکور اومد؛دخترا و پسرای زیادی باید از حالا نقش های جدیدی توی زندگیشون بازی کنن؛پزشک، دندونپزشک و داروساز، پرستار، ماما و خیلی رشته‌های دیگه که میدونیم در آخر همگی همکارن و دغدغه ای جز "سلامت" دیگران ندارن!

راستش اینکه از امشب "تو" حامل چه نقشی هستی،مهم نیست.مهم اینه که توی هر لباسی که بودی و هر لقبی که داشتی، سعی کنی "انسان" بهتری باشی،دنیای بهتری بسازی و در نقش خودت "خوش بدرخشی"!

ما همکارانِ تو،ورودت به دنیای "سلامت" رو تبریک میگیم!

خوش اومدی❤️😉


+باورتون نمیشه اگه بگم امروز تو وبلاگ الی چشمم افتاد به یه کامنت با نام شاتوتی! منم که عاشق شاتوت و بستنیاش! رفتم وبلاگش، دیدم یه دخمل شهریوریه و عاشق این ماه و و و!! و اینکه پزشکی هم قبول شده بود😍فک کنم شهریوریا همه عاشق پزشکی و گویندگی و اجرا هستن (هرچند به طالع بینی و این چیزا کلا اعتقادی ندارم ولی خب یهو دلم خواست بیخودی اظهار فضل کنم، به قول دکتر فروتن 😄😄😂 جاش خالی چارتا بارم کنه😅)

  • آفتابگردون
  • شنبه ۲۵ شهریور ۹۶

111 همه بر سر زبانند و تو در میان جانی

دل دیوانگی ام هست و سرِ ناباکی

که نه کاریست شکیبایی و اندوهناکی


+ برگشتم خونه:)

  • آفتابگردون
  • چهارشنبه ۲۱ تیر ۹۶

101 مثل گنجشکی که طوفان لانه اش را برده است

امروز هم مثل روزهای قبل تا پاسی از شب تو کتابخونه بیمارستان موندم. حس خیلی خوبی بهم میده هم به خاطر اینکه به وظیفم دارم عمل میکنم و خیالم راحت میشه که بالاخره یه موجود مفیدم و هم اینکه تو این مدت کمتر افکار مزاحم سراغم میاد. همین چند ساعت پیش هم که آشپزی میکردم حس میکردم خوشبخت ترین موجود روی زمینم... همینطور اهدافمو تو ذهنم مرور میکردم درس و دکتر خوب بودن و کنارشون فرزند خوبی بودن، در مرتبه سوم و چهارم قرار میگیرن. من هنوز توی اولی و دومی پیشرفت خوبی نداشتم. حالم خوب بود به خودم گفتم نه فاطمه! مثبت فکر کن حتما میتونی اصلا از اول دوباره تلاش میکنی هرجور شده از پسش برمیای :) با یه لبخند آشپزیمو ادامه دادم.

چه جوری یک نفر میتونه تموم حال خوب آدمو تبدیل به دلهره و ترس وتردید کنه؟ داره دیوونم میکنه. هه! همین آدم بود که یه روزی به پلک زدنش هم ایمان داشتم به لبخندش، به تک تک کلماتش...آه خدایا... یه کاری کن که خوب تموم شه. نمی خوام بازم اشتباه کنم؛ من تو رو قسم داده بودم ...

  • آفتابگردون
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

86 زنان و زایمان

بخش شیرین معجزه ها تموم شد. خیلی سنگین بود، جونمون بالا اومد؛ اما میرزید!

علاوه بر فراگیری مطالب علمی کاربردی و عمیق وصد البته بسیار فراوان در بخش، من خودمو خیلی بهتر شناختم!

من تازه برای نوشتن عزم کردم؛ شاید اگه از روز اول بخش امکان نوشتن داشتم الان وبلاگ سرشار از اتفاقات تلخ و شیرین خوندنی بود.اما الان فقط میتونم از بعضیاشون که عکس دارم بنویسم چون نه خودم دقیق یادم مونده نه شما حوصله خوندن مطالب طولانی رو دارید!

روزای اول بخش مقارن شده بود با دهه اول محرم که نه میشد قید درسو زد نه میتونستم به مراسم نرفتن فکر کنم! ناچار اذون مغرب که خسته و کوفته از راه می رسیدم، تند و تند یه چیزی میخوردم و دفترچه نوت هامو برمیداشتم و میرفتم مسجد!توی مسیر یکم میخوندم موقع پذیرایی باز وقت میشد بقیشو بخونم و موقع خارج شدن از مسجد و توراه برگشت هم، معطلی زیاد بود و میرسیدم ادامشو بخونم!! بعضی وقتا وسط سخنرانی یهو  موضوع عوض می شد که متوجه میشدم برای دقایقی خوابم برده!! خداروشکر صبح های بعد از نمازم کمی وقت بود واسه درس خوندن...اما درکل واقعا خدا کمک میکرد و خوب پیش میرفتم.

یکی از روزا یه خانم حامله گرولال با مادرش اومده بود واسه مراقبت های معمول بارداری و متوجه شدیم جنین نسبت به سنش کوچیکتره و با توجه به اندیکاسیون ها و سایر موارد مریض برای سزارین اورژانس ارجاع داده شد موقع تولد فهمیدیم بندناف هم دور گردنش پیچیده بود ولی خب خدا خواسته بود زنده بمونه...این جوجوئه

اینام نینیای دوقلوی ناز بودن که اوایل آبان به دنیا اومدن!

این یکی از نینیای زایمان طبیعیه که روزای آخر دیدم:)

یه روز توی درمونگاه یه خانومه اومد که به سختی فارسی صحبت می کرد ماه آخر حاملگیش بود و خداروشکر همه چی مرتب بود. پرسیدم اهل کجایید گفت یمن. و من یاد اون حرف دردناک افتادم که کسی می گفت از وقتی جنگ توی یمن شروع شده نود درصد خانم های حامله سقط کردن...

این هم عکس یک هیسترکتومی (برداشتن کامل رحم وضمائم). اون چیزی که شبیه یه تیکه گوشته و سمت چپ میبینید یکی از تخمدان هاست که چون خونی شده اینجوریه وگرنه کاملا سفیده.

گفتم من خودمو بهتر شناختم،فهمیدم توی این 6 سال آموزش یه تغییراتی در اخلاقم هم شکل گرفته یه جورایی اگه بگم دوشخصیتی شدم بی راه نگفتم! شخصیت اول که از قبل هم با من بوده یه آدم رقیق القلب و احساساتیه که وقتی دردهای زایمانی به اوج خودش میرسه، باید قربون صدقه مریضش بره و در جواب جیغ ها «جانم» و «قربونت برم» بگه.هنوزم با دیدن زایمان طبیعی اشک شوق توی چشماش جمع میشه . موقع کورتاژ و سقط و حتی واژینیت خودش هم قدم به قدم درد رو با مریض تحمل میکنه و رنج رو با تک تک سلولاش می فهمه...

شخصیت دوم در اوج داستان شخصیت اول شکل میگیره اونجا که من برای دردهای مریضم بغض می کنم و خداروشکر میکنم کارهایی بلدم که میتونه بهش کمک کنه. اینجا دیگه یه ادم تازه میبینید! یه فاطمه دقیق و پر از احساس مسئولیته که سعی میکنه مریضشو به دقت مانیتورینگ کنه، اکسی توسین رو سر وقت و به میزان دقیق بزنه حتی اگه جیغ های مریض بیشتر شد و فاطمه اول دلش ریش شد باید بازم حواسش به کارش باشه مبادا قدمی رو فراموش کنه مبادا ضربان قلب جنین افت کنه. موقع معاینه عاجزانه از فاطمه اول سکوت می خواد و تمرکز میکنه روی ضایعه احتمالی و سعی میکنه تموم چیزایی که یاد گرفته رو به یاد بیاره و مو به مو اجرا کنه...

برای ادامه آموزشم سخت نیازمند دعای خیرتونم.

  • آفتابگردون
  • دوشنبه ۱ آذر ۹۵

83 یا رب نظر تو برنگردد/ برگشتن روزگار سهل است

ساحل میگوید نفرینشان نکن! گریه ام شدیدتر می شود می گویم مگر جز این کار، مقابل این از خدا بی خبرها چیزی از من برمی آید؟ می گویند قانون اجازه نمی دهد! آخر کدام قانون؟ همان قانونی که خودشان گذاشته اند و اصلا تفاوت فاحشش با بقیه دانشگاه ها را نمیفهمند! نه البته می فهمند ولی خودشان را به نفهمی زده اند...به پهنای صورتم اشک میریزم و ناله میکنم خدایا جوابشان را بده و ملتفتشان کن دنیا دست کیست!

ساحل سعی می کند آرامم کند. مثل همیشه آنقدر چرت و پرت می گوید که مرا میخنداند :)

خوشحالم که فردا و پس فردا دارمش و می توانم به اندازه این یک ماه دوری، در آغوش بفشارمش :)

+در آخرین حرف هایت عذر خواهی میکنی و غیر مستقیم می گویی نمی خواهی مرا از دست بدهی...کاش می فهمیدی بیش از اینکه از حرفهایت رنجیده باشم از درماندگی حالت و از سرگشتگی روح بندگی ات پریشان خاطرم. می دانم که چه اندازه شرایط تو مشکل است اما دلم می خواهد کمی چشم هایت را ببندی...صدایی عاشقانه تو را می خواند.......و من اینجا صمیمانه دعا می کنم که آن اتفاق خوب زودتر برایت بیفتد

  • آفتابگردون
  • پنجشنبه ۷ مرداد ۹۵

78 عید عاشقی

رمضان تمام شد... بغض امانم را می برد....

 کسی چون من، هرگز نمی تواند ادعا کند رمضان را درک کرده در همین حد می فهمم که گرمای نگاه عاشقانه ات روح سرد و یخ زده مرا آرامشی بی اندازه بخشید. لحظه هایی که تو را با زبان روزه صدا می کردم آخ که چقدر ناز می خریدی ...آغوش مهربانی تو هر افطار مامن من بود و امید به رحمت و مغفرتت هر سحر، مایه آرامش جانم.

 آه ای بهترین ماه خدا، آه ای دربردارنده ی بی نظیرترین لحظات سال، چه زود گذشتی. چه دنیای حسرت بی نهایتی در قلبم نهادی...با این همه نداشتنت چه کنم؟ با بغض عمیق دوریت که جانم را به آتش می کشد چگونه سر کنم؟ این روح شکسته و بی مقدار را دگر چه کسی خریدار خواهد بود؟؟؟ ای خدای رمضان ای خدای ماه عشق! مرا دریاب! اینجا بدون نگاه مهربان تو من سرگشته و پریشانم. در من کمی عشق بدم، بگذار تمام سالم از جنس ماه عشق باشد...می خواهم عاشقانه بندگی کردن را بیاموزم.

  • آفتابگردون
  • چهارشنبه ۱۶ تیر ۹۵