جایی شنیدم: توبرنامه زندگیتون حتما زمانی برای تفریحات سالم بذارید، وگرنه عقده میشه و یه جایی به صورت تفریح ناسالم، خارج از اختیارتون خودشو نشون میده! اینکه تفریح از زندگی من حذف شده لزوما معنیش این نیست که خیلی درس دارم، کار دارم یا خیلی آدم مهمی شدم!! نخیر اصلا ربطی نداره این نشون میده من اصلا به خودم احترام نمیذارم به عنوان یه آدمیزاد! والا!

گاهی برای فرار از افکار و زندگی واقعی چند روزی فقط فیلم میبینم. ساحل میگه تو بی جنبه ای. بی راهم نمیگه! مثلا از چهارشنبه که امتحانمو دادم، دو روزه فقط سریال دیدم! نه درست و حسابی غذا خوردم نه مثل آدم خوابیدم نه درس خوندم نه حتی کارای شخصیمو انجام دادم فقط و فقط و فقط فیلم دیدم به قصد کشت:| اونقدر که پاک مخم از کار افتاده! یکیو تو تلگرام با کسی اشتباه گرفتم و اونقدر سوتی دادم که طرف غش کرده بود از خنده. مخ یه بنده خدای دیگه رو هم اینجا ترکوندم این یکیو دیگه نمیدونم چی تو دلش بهم بگه! 

بهرحال تا یک هفته دیگه که بقیه بیان با خل بازی خودمو نکشم خیلیه.


+این هفته امتحان فرهنگ و تمدن اسلامی داشتم! اینم آش جدید وزارت بهداشت بود واسه بچه های بدبخت سالای آخر... کلا حس میکردم قسمت علوم انسانی مخم آتروفی شده! هی میخوندم هی میگفتم این که همش داره یه چیزو میگه!! خلاصه که حاضر بودم ده بار ارو و ارتو بگذرونم ولی این امتحان رو ندم. تا اونجا که رسید به دانشمندان. وای محشر بود. فکرشو بکن قبل از غربیای عقب مونده ی اون روزگار، دانشمندای ما جراحی میکردن، تشریح داشتن، مفهوم نبض و جراحی زیبایی و سزارین و درمان سنگ کلیه و اووو هزار تا چیز دیگه رو میدونستن. تازه این تو قسمت پزشکیش بود؛ ریاضی و مکانیک و نجوم هم فوق العاده بودن. اونجا بود که من عاشق ابن هیثم شدم لامصب چی بوده این! اکتشافاتشو خوندم مخم سوت میکشید یکی دوتا نبود که...اونم چه چیزایی! به ساحل گفتم میخوام با ابن هیثم ازدواج کنم. اول خودشو کنترل کرد بعد منفجر شد از خنده. من همینجور نگاش میکردم و نمیتونستم از فکر ابن هیثم بیرون بیام. خودشو جمع کرد گفت بمیرم فاطمه خیلی بهت فشار اومده!

باور کنید هنوزم بهش فکر میکنم مگه یه ادم چقدر میتونه نبوغ داشته باشه...الی درسته بی معرفتی دیگه نمینویسی اما یادمه که تو هم میخواستی بری خواستگاری سعدی!! فک کنم تو میفهمی من چی میگم!