سرم درد می کند. چشمهایم خیلی میسوزد. از صبح صدایم در نیامده اما دیگر نمیتوانم تحمل کنم!
چرا بعضی وقتها هیچ شعری حرف دلت را نمیزند؟! عکس ها اما نگفته های عمیقی را فریاد می زنند. علاوه بر شاعران، امشب فهمیدم عکاس ها را هم دوست دارم! سرم درد می کند...کاش می شد فکر نکرد، اشتباه نکرد یا لااقل می شد اشتباهات را فراموش کرد و کاری کرد هرگز تکرار نشوند. چشمهایم آنقدر درد می کند که نه میشود باز نگهشان داشت نه میتوانم ببندم!
کاش هر بلایی که قرار است سر عزیزانم بیاید روی سر من خراب شود.
دیروز با ستاره ام رفته بودیم خرید. بعد از مدتها از خرید کردن لذت بردم شاید چون او خوشحال بود، خوشبخت بود و دنیایش رنگ گرفته بود...
بچه تر که بودم گاهی فکر میکردم اگر نباشم چه اتفاقی می افتد. واقعا به نظر می آمد دنیای بدون من تا مدت های زیادی لااقل برای نزدیکانم سخت باشد. اما حالا اوممممم آنقدرها اتفاق خاصی نمی افتد ...شاید برای خودم هم بهتر باشد که بیش از این فرو نروم...
آآآآخ...سردرد و درد چشم به قول بچه سوسول ها خر است! و گاو هم! و همه چیز دیگر!!!