آدم در دوران نوجوانی تصور می کند زندگی یک کارخانه برآورده کننده آرزوهاست...رنگی و دوست داشتنی. راه می رود خیال های سفید و صورتی می بافد گاهی بلند بلند فکر می کند و لی لی راه می رود...گل ها را با عشق می بوید برای یاکریمان دانه می ریزد و با آنها حرف میزند. موهایش را می بافد به لب هایش رژ می زند و می رقصد و فکر می کند که تا رسیدن به هرکدام از آرزوهایش چند قدم  بیشتر باقی نمانده...

و ناگهان بزرگ می شود و با چهره واقعی زندگی روبرو می شود...مقاومت می کند و جلو می رود به بعضی از ارزوهایش هم می رسد اما نه آرزوهای سفید و صورتی ها! آرزوهایی مثل شغل و کار و موقعیت اجتماعی خیلی دور نیستند اما بقیه شان کم کم می میرند و می ماسد تمام شوق ها و لبخند ها روی لبهای دخترک قصه ما...

به قول فاضل نظری کور و کریم! حوصله شرح قصه نیست...