نمی دونم تا حالا شده خوره چیزی داشته باشید؟! من از وقتی خودمو شناختم خوره رادیو تو جونم بود! از وقتی یادم میاد با زود خوابیدن مشکل داشتم و شبا تا دیر وقت و حتی دم صبح بیدار بودم. همراه همیشگی من یه رادیوی کوچولوی مشکی با هدفون بود که منو میبرد به یه دنیای دیگه...

من کم کم بدون اینکه بخوام عاشق گویندگی شدم و رویاش مثل پیچک در لحظه لحظه ی زندگی با من رشد کرد. نه تنها موقع خواب که خنکای صبح و گرمای ظهر من هم طعم رادیو داشت. حتی موقع درس خوندنم باید صدای رادیو میومد! برنامه های اینجا شب نیست، هفت ترانه، راه شب و... یادش بخیر

سال سوم دانشگاه وقتی برای اولین بار دوستم و شوهرش پیشنهاد تست گویندگی رو دادن؛ بال در آوردم! دیدن سعید پورمحمودی گوینده رادیو جوان که همیشه برنامه هاشو شنیده بودم و تجربه ی حضور در استودیو جز خاطرات شیرینم شد. در مرحله اول پذیرفته شدم اما هرگز فرصت نشد ادامه بدم.

دوهفته پیش تو حیاط بیمارستان بنر مسابقه فرهنگی دانشجویان علوم پزشکی رو دیدم! برای اولین بار گویندگی هم جزء رشته ها بود. خیلی خوشحال شدم و پیگیری کردم.چند روزی سایتشون و کانالشون میرفتم بلکه چیزی دستگیرم بشه و بفهمم چی به چیه اما خب خیلیم این خوشحالی طول نکشید...مسئولین برگزار کننده خسته بودن و گفتن اثرتون رو تهیه کنین بفرستین ما داوری میکنیم! تازه منظورمون از گویندگی، اجرای تلویزیونی بوده نه گویندگی رادیو!! با مدیر کانالشون مثل ادمای بی فرهنگ دعوا کردم! تمام شور و شعفم در یک لحظه مثل حباب ترکید...

بازم دلمو به ضبط متن ها و شعرها و وسواس انتخاب آهنگ پس زمینه خوش می کنم، شاید یه روزی یه جایی...