ساحل میگوید نفرینشان نکن! گریه ام شدیدتر می شود می گویم مگر جز این کار، مقابل این از خدا بی خبرها چیزی از من برمی آید؟ می گویند قانون اجازه نمی دهد! آخر کدام قانون؟ همان قانونی که خودشان گذاشته اند و اصلا تفاوت فاحشش با بقیه دانشگاه ها را نمیفهمند! نه البته می فهمند ولی خودشان را به نفهمی زده اند...به پهنای صورتم اشک میریزم و ناله میکنم خدایا جوابشان را بده و ملتفتشان کن دنیا دست کیست!

ساحل سعی می کند آرامم کند. مثل همیشه آنقدر چرت و پرت می گوید که مرا میخنداند :)

خوشحالم که فردا و پس فردا دارمش و می توانم به اندازه این یک ماه دوری، در آغوش بفشارمش :)

+در آخرین حرف هایت عذر خواهی میکنی و غیر مستقیم می گویی نمی خواهی مرا از دست بدهی...کاش می فهمیدی بیش از اینکه از حرفهایت رنجیده باشم از درماندگی حالت و از سرگشتگی روح بندگی ات پریشان خاطرم. می دانم که چه اندازه شرایط تو مشکل است اما دلم می خواهد کمی چشم هایت را ببندی...صدایی عاشقانه تو را می خواند.......و من اینجا صمیمانه دعا می کنم که آن اتفاق خوب زودتر برایت بیفتد