دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است.

پنچر شدم! به محض اینکه از راه رسیدم با عجله لباسم را عوض کردم و از گوشواره و تک پوشم عکس گرفتم که تو ببینی و بگویی چقدر ظریف تر شده ای! اصلا هرکس هرچه بگوید مهم نیست تو باید از من تعریف کنی! میدانم که تو در بند تعارف و قربان صدقه های الکی نیستی.

اما تو نبودی، نیستی...آری من هم نیستم...

دیشب به مامان می گفتم چرا ما اینجوری هستیم؟! دلم برایش زود به زود و زیاد تنگ میشود اما تا حرف میزند حرصم در می آید و دعوایش می کنم! چرا واقعا؟! مشکل کجاست؟ مثلا همین دیروز رفته بودی برای تزئینات تولد نازنین. من اما حرص می خوردم که به تو چه ربطی دارد این کارها؟ چرا باید امروز و این ساعت بروی اصلا؟ مگر تابستان نیست و تو خانه نیستی، پس چرا هروقت دو جمله حرف میزنی عذری می آوری و می روی؟ لعنتی چقدر مرا حرص می دهی؟! میدانی که لعنتی بودن دقیقا برای من یعنی چه؟! میخواستی لعنتی نباشی!!