مدل موی مصری را مامان برایمان می زد. مهری همیشه می گفت این که قارچی است! اکرم میگفت نخیر مصری است! آخرش هم نفهمیدیم کدام درست بود اما این مدل به موهای لخت هر دویمان می آمد.من موهایم پرکلاغی بود تو اما خرمایی روشن...یادت هست حتما که همه موهای تو را بیشتر دوست داشتند و موطلایی صدایت می کردند. مامان می گفت پریروز هم آرایشگرت پرسیده موهایت را رنگ کرده ای؟! او هم عاشق موهایت شده به گمانم! 

تو ریزه میزه بودی بغلت میکردند من صورت تپل و لپ های نرمی داشتم که دائما می کشیدند! می دویدیم توی اتاق و جای بوس ها را از صورتمان پاک می کردیم! مامان لباسهایمان را دقیقا مشابه می دوخت که با مدل موهای یکسانمان باعث می شد خیلی ها در نگاه اول بگویند دوقلویید؟ من شیطنتم گل کند که بگویم آری و تو دستم را بخوانی و زود بگویی نه من یک سال کوچکترم!

خاله بازی هایمان همیشه تا شب طول می کشید. با دقت همه اسباب بازی ها را تقسیم می کردیم و عروسک هایمان را می چیدیم. چادر سر می کردیم و همسایه دیوار به دیوار می شدیم...

مامان تعریف می کرد اولین سالی که من به مدرسه رفتم تو از صبح زود بیدار می شدی و ساعت به ساعت می پرسیدی که چقدر تا آمدن من مانده؟

تو لوس بودی همیشه خودت را میچپاندی توی بغل بابا و من خوددار و مغرور می ایستادم تا بغلم کنند!

آخ که سال های بعد چقدر سریع گذشتند...چه شب ها تا صبح حرف زدیم و خندیدیم و چه دعواها و قهر و آشتی ها که هرروز نکردیم! صورتمان عوض شده بود حالا به سختی می شد فهمید که خواهریم! تو همیشه از مدرسه ات بدت می آمد می گفتی همه معلم هایت میگویند خواهر فلانی هستی؟ او که خیلی درسش خوب است ببینیم تو چه میکنی!!می گفتی حالم بهم می خورد از اینکه برای علاقه نداشتنم به ادبیات هم باید معلمها با تو قیاسم کنند...

من دانشجو شدم و مثل همه افراد زندگی ام از تو هم کمی دورتر. حالا تو ...خواهر کوچولوی لوس من عروس شده ای! فکر نکردی من از این به بعد باید غرغرها و قهر و دعواهایم را چه کار کنم؟ حالا به که بگویم که اصلا دیگر به من زنگ نزن حوصله ات را ندارم؟!! چه کسی وقتی غمگینم سراغم را میگیرد و از تمام انرژی اش برای لبخند زدنم مایه می گذارد؟دلم که برایت تنگ شد چه کنم؟با جای خالی ات چطور کنار بیایم؟...

چقدر با لباس عروست زیبا شده بودی.دیشب خواهرشوهرت می گفت تمام فامیل آنها هم گفته اند تو از همه عروس ها زیباتری! برایت کل کشیدم از همه بیشتر! و دعا کردم خوشبخت شوی... وقتی موقع شروع مراسم آن طور استرس گرفته بودی و آرامت کردم می دانستی خودم به کناری رفتم و گریستم؟ نمی توانستم حتی اندکی هم مضطرب ببینمت تمام تلاشم را کردم تا مراسمت به بهترین شکل ممکن برگزار شود... اما فکر رفتنت دائما مثل خوره مرا میخورد...تو واقعا می روی...خوشبخت باشی خواهر کوچولوی لوسم...راستی!گفته بودم چقدر دوستت دارم؟