رمضان تمام شد... بغض امانم را می برد....

 کسی چون من، هرگز نمی تواند ادعا کند رمضان را درک کرده در همین حد می فهمم که گرمای نگاه عاشقانه ات روح سرد و یخ زده مرا آرامشی بی اندازه بخشید. لحظه هایی که تو را با زبان روزه صدا می کردم آخ که چقدر ناز می خریدی ...آغوش مهربانی تو هر افطار مامن من بود و امید به رحمت و مغفرتت هر سحر، مایه آرامش جانم.

 آه ای بهترین ماه خدا، آه ای دربردارنده ی بی نظیرترین لحظات سال، چه زود گذشتی. چه دنیای حسرت بی نهایتی در قلبم نهادی...با این همه نداشتنت چه کنم؟ با بغض عمیق دوریت که جانم را به آتش می کشد چگونه سر کنم؟ این روح شکسته و بی مقدار را دگر چه کسی خریدار خواهد بود؟؟؟ ای خدای رمضان ای خدای ماه عشق! مرا دریاب! اینجا بدون نگاه مهربان تو من سرگشته و پریشانم. در من کمی عشق بدم، بگذار تمام سالم از جنس ماه عشق باشد...می خواهم عاشقانه بندگی کردن را بیاموزم.