همیشه فکر می کردم خوب می نویسم! این شاید تقصیر پدرم باشه شایدم مقصر معلمای انشای مدرسه باشن یا شایدم دوستام که هیچ کدوم رشته های انسانی نمیخونن. بهرحال سال های مدرسه پدرم هرگز بهم انشا نمیگفت و اعتقاد داشت باید خودم فکر کنم و ابتکار به خرج بدم فقط یه خط مشی کلی بهم میداد که خیلیم پرت و پلا ننویسم. اوایل بچه های مدرسه به دلیل نوشتن مو به موی اظهارات والدینشون به عنوان انشای خود، نمرات بهتری می گرفتن اما رفته رفته این من بودم که خلاقیتم می چربید و معلما ازم تعریف می کردن. خلاصه دوران شیرینی بود. دلم حسابی برای کتاب ادبیات فارسی و کلاسای شیرینش تنگ شده. توی دانشگاه به جز سه واحد عمومی ادبیات که سال سه پاس کردیم و استادشم از این بپیجونا بود، دیگه هیچ بویی از ادبیات نبوده... به حدی تشنه شعر و متن های ادبی ام که گهگاه دستم به کتابای مدرسه خواهرم میرسه با ولع بو میکنم و تو بغلم فشارشون میدم... خریدن کتابای ادبی و یا حتی بیماری وبگردی و رفتن به وبلاگای قوی، مثل همین اعترافات یک درخت که صبح پیداش کردم، هیچ کدوم عطش منو کم نمیکنه. دلم کلاس درس ادبیات می خواد...
یادمه موقع انتخاب رشته هیچ کس باورش نمی شد من تجربی رو انتخاب کنم. علاقه به ادبیات سرجاش اما من از اون آدما بودم که روزی 4-5بار اخبار گوش میکنن و به همه مسائل سیاسی اشراف دارن. همیشه هم توی بحثای سیاسی مهمونیا حضور فعال داشتم و بجای جمع های زنونه قاطی مردا داشتم نطق می کردم! کسیم نمیتونست جمعم کنه:)
خلاصه اومدیم دانشگاه و به کل از اون فضاها جدا شدیم. مثل روبات هرروز میریم دانشکده و بیمارستان و درس میخونیم و صد البته غر میزنیم! خب من از بچگی جز اون دسته بودم که خیلی مریض می شن! نصف خاطرات کودکیم مربوط به بستری بیمارستانه و البته بزرگتر هم شدم چیزی عوض نشده کلا بلا ملا زیاد سرم میاد. اینم بگم که فکر نکنین از اون آدمام که دماغشونو بگیری جونشون در میاداااا نه ابدا! اتفاقا هرکی سمت کردستان و کرمانشاه و کلا کرد زبان هارفته باشه میفهمه دخترای کرد خیلیم قوی و جون دار هستن! اما تقدیر منم این شکلیه دیگه... می خوام غرغرامو به این مسائل ربط بدم و یه جوری رفع و رجوع کنم! داشتم از استعدادم توی ادبیات می گفتم! خلاصه ما اومدیم دانشگاه و به کل از اون فضاها و آموزش ادبی جدا شدیم اما توهم خوب نوشتن با ما موند! امروز داشتم پستامو یه نگاه اجمالی می کردم، متوجه شدم توی 80درصدشون جز خودم که حال اون زمانم رو میدونم کسی دقیقا متوجه منظور متن نمیتونه بشه و به جاش نوعی آشفتگی و بی ربطی مطالب آزارش میده و احتمالا با خودش فک میکنه اصلا معلوم نشد چی گفت و با کی بود! 
راستش حق میدم بهتون. 30درصدشو خودم نمیخوام مخاطبم مشخص باشه و کسی جز خودم متوجه بشه اما بقیش دیگه خارج از هنر قلم منه:دی
بعلاوه اینکه خودم میدونم بسیار آدم غرغرو و طلبکاری هستم و این در 90درصد پستام مشهوده :| در دنیای واقعی به این غیر قابل تحملی نیستم چون در هرحال فک کنم انگشت شمار خصوصیات خوبیم داشته باشم که در کنار هم، قابل تحملم کنن اما خب اینجا اینجوریم دیگه چه میشه کرد؟!
قلم من و غرغرامو تحمل کنین بهرحال منم یک موجود زنده ام که امید به بهبودم هست خدا رو چه دیدین!!!