جوانی مزخرف ترین دوره زندگی است. یا در اوجی یا ته ته لجن و مردابی! عموما حد وسط نداره. و من جزء دسته دومم بی شک
فقط یک آدم احمق از یک سوراخ صدها بار گزیده می شود و باز هم و باز هم و باز هم... حس کودکی را دارم که یک اسباب بازی شیک و زیبا و گران قیمت به او داده اند اما نگفته اند چطور با آن بازی کن یا اگر گفته اند به او یاد نداده اند و یک گفتن ِ صرف هم برایش فایده ای نداشته است. هر بار که می خواهد بازی کند یک جای اسباب بازی می شکند و قسمتی از بدنش به شدت آسیب می بیند...می نشیند به گریه و زاری و چند وقت بعد باز تکرار همان اتفاق...
احساس من، همان اسباب بازی زیباست. من ابدا از این دسته آدمهایی نیستم که در زندگی شان با افراد مختلفی داستانهای عاطفی و با سوزو گداز داشته اند یا منتظرند شاهزاده شان از راه برسد و هر کس عبور می کند را وارسی می کنند که مبادا شاهزاده ناغافل رد شود ....نه! من هرگز داستان عاشقانه با کسی نساخته ام یا به قول آن دخترک روسی که شهید مطهری می گفت خود کشی کرده، من نیز تا کنون هیچ پسری را نبوسیده ام!! اما به من سهم بزرگی از آن اسباب بازی زیبای گران قیمت را داده اند...
اینکه در جمع ها بعضی حرف هایی را که برای اولین بار به من گفته ای راحت و آزاد بیان می کنی چه معنی می تواند داشته باشد؟ من حس خوبی ندارم به این خیل جمعیتی که تو را دوست دارند و رنگ نگاهت را آرامش می پندارند. اشتباه نشود من می دانم که بین من و تو هیچ صنمی نیست و قرار هم نیست باشد اما خب این احساس هم از نظر من آزاد است که تو را دوست بدارد به هزار و یک دلیل و هیچ ابایی ندارم از اینکه تو بدانی دوستت دارم. اما تو بی گمان "مسئول گلت هستی"... هرچند گهگاه فراموش کنی! و اینجا اندکی با سیاره شازده کوچولو متفاوت است...شاید اگر کمی درنگ کنی دیگر اثری از گلت نیابی... 
و آن وقت اگر هزاران هزار مزرعه گل سرخ وجود داشته باشد باز هم دنیای تو چیزی کم خواهد داشت...
 
مزه مزه کنید آهنگ را