در اتوبوس می نویسم. با نتی نصفه و نیمه و اعصابی آش و لاش:|

چند سالی با هواپیما رفت و آمد می کردم که البته آدم های فرودگاه هم نوع خاصی از ادا و اصول های مسخره و چندش آور را داشتند اما خب باز هم چون زمانش بسی کوتاهتر بود، می شد تحملش کرد.اما حالا که قیمت ها را به نرخ خون پدرشان بالا برده اند و رفت و آمد های من هم بیشتر شده ناگزیرم به اسکانیا و vip.

اتوبوس یکی از بدترین مناطق دنیاست گمانم گرد خود جهنم در آن پاشیده اند! از خدا می خواهم هرگز مجبور نشوید به صورت متناوب این شکنجه را تحمل کنید.

اتوبوس برای من یعنی بوی عرق و بوی پا و بوی آروغ های پی در پی. یا برای بعضی از رونشنفکران عزیزی که نمی فهمند فضای بسته یعنی چه، جایگذین اینها بوی ادکلن...اووووق

اتوبوس یعنی محل نمایش مو و بدن برای بعضی ها. جای دیدن فیلم های آنچنانی. مکان دست درازی بعضی احمق های حیوان. یعنی محل دیدن دختران و پسران جوان با رفتار رقت انگیزی که تاکنون ندیدی...اتوبوس یعنی راننده گوگوش و هایده و مهستی و کوفت و زهر مار با صدای بلند تا خود صبح پخش کند و هیچ کس هم صدایش در نیاید و بلکه از خدایشان هم باشد. یعنی ردیف اول برای زنان ممنوع باشد و هربار که سوار می شوی بلیط های جلو را به زنان فروخته باشند و با چشمان خودت ببینی راننده تا مقصد چشم چرانی می کند! یعنی جای شنیدن فحش های رکیک و دعوا های چاله میدانی...اتوبوس یعنی راننده ای یکبار برای نماز صبح بایستد و حتی یک نفر هم برای نماز خواندن نباشد. اتوبوس یعنی تهوع اتوبوس یعنی مرررررگ...اتوبوس یعنی گریه و بغض تا مقصد.....

+الی می گفت: و خدا خواجه امیری را برای روزهای سخت آفرید! دارم "درد عمیق" و "بغض" خواجه امیری را می شنوم....