دو سال پیش ازدواج کرد. روند آشنایی شان را دوست نداشتم. همیشه ازدواج با هم دانشکده ای را یک احساسات آتشین و یک شتاب زدگی می پنداشتم، مگر اینکه خلافش ثابت شود.
در مورد او مطمئن نبودم چند درصد تصمیمش عقل بوده و چقدر احساس. از وقتی شناختمش بنظرم دختر عاقل و مستقلی می رسید که به خاطر شرایط شغلی پدر و مادرش کمی از سنش هم بزرگتر بود. یک سال قبل از ازدواجش یک روز که با دوستان دور هم جمع شده بودیم معیارهایش را برای ازدواج گفت و پزشک بودن را برجسته کرد. گذشت تا خبرعقدش را داد، تا شناسنامه اش را ندیدم باور نکردم آخر این کجا و آن کجا؟! اما خب کنگره ها و رفت و آمدها کار خودشان را کرده بودند. می گفت من که پزشک می خواستم ایشان هم که پزشک بودند...انگار پزشک بودن او، تمام خواسته های دیگرش را از یادش برده بود....
آدم از بیرون که نگاه کند ممکن است فکر کند چقدر عجله داشت یا چقدر دکتر ندیده بود! اما من به خوبی می دانم، برای دختری با موقعیت او، پزشک یک آدم معمولی به حساب می آمد اما اینکه چه می شود آدم یک باره بعضی معیارها را گم می کند نمی دانم...برای من هم در ابعاد کوچکتر پیش آمده.مثلا در دوران مدرسه دختری یک ویژگی برجسته ی مورد پسند مرا اگر داشت هرطور شده طرح دوستی با او می ریختم بی آنکه حواسم به بقیه خصلت هایش باشد و عموما بعد از چند روز می دیدم زمین تا آسمان با تصویر ذهنی من متفاوت است...
پارسال برای اولین بار از اختلاف های عمیقشان حرف زد و گفت می خواهم جدا شوم. در عین ناباوری سعی کردم کنترل خودم را از دست ندهم و با آرامش گفتم ای بابا همه اول زندگی همینن مامانم گفته تا دختر و پسر چم و خم همدیگه رو یاد بگیرن چند سال طول می کشه! او که انگار حرف های مرا نشنیده باشد از عمر تباه شده اش گفت و از سکوتی طولانی و تلخ.
شنیده های اطرافیان و حرف های ناپسند شوهرش در هر مکان نامربوطی خشم همه را شعله ور تر می کرد. ماه ها رفت و آمد، دادگاه و دعوا، هرگز باعث نشد اعصاب خوردی ها و غصه هایش را ببینم. آرام بود و ساکت. چند ماهی بود که خبر داشتم کلاس کوه نوردی و صخره نوردی می رود. امتحاناتش را هم مثل همیشه خوب می داد حتی نمره پره اینترنی اش هم خوب شد. از دوست صمیمی اش چند ماهی کاملا فاصله گرفته بود.انگار در سکوت و تنهایی می خواست خودش را فارغ از همه پیدا کند. شاید اگر من جای او بودم زندگی را  درس را و اطرافیانم را له می کردم و با همه یکجا خداحافظی می کردم. اما او عید را در اردوی جهادی مشغول طبابت بود.چند روز پیش خبر طلاقش را شنیدم... به روی خودش نمی آورد اما منی که یکسال تمام با او بودم می فهمم وقتی موهایش را شانه نمی زند، وقتی پرحرفی ها و هیجان های تعریف کردن اتفاقاتش به سکوتی عمیق رسیده اند، وقتی هرشب دیگر خبری از غرغر کردن ها و مرطوب کننده زدن هایش نیست، وقتی سعی دارد خودش را پشت رژ پررنگ ترش مخفی کند....یعنی خوب نیست....
این روزها یکی را همین نزدیکی می بینم که دقیقا دارد همان راه را می رود.و شاید به زودی خبر عقدی دیگر...