تمام دیشب را تا خود صبح بیدار بودم. در واقع باید پس از رفتن به رخت خواب قبل از رسیدن لشکر افکار، بدون کوچکترین تعللی بخوابم و گرنه این می شود!

فکر پشت فکر! نگرانی از آینده خودم و تک تک عزیزانم، یادآوری اتفاقات گذشته و بی خوابی و کلافگی و کلافگی و کلافگی

دیشب پشه ها هم پا به پای من بیدار بودند و مشغول کسب و کار! ویز و ویز و ویززززز

اینها هم که بین صدنفر همیشه مرا مورد عنایت قرار می دهند! شنیده بودم که این موجودات عزیز از شمعدانی و بوی پرتقال متنفراند. شمعدانی که نداشتم مجبور شدم ساعت پنج صبح بروم پرتقال بردارم و روی تشک و پتو بنشینم به پرتقال خورون و پوست پرتقال کشیدن به دست و صورت! البته تا 5دقیقه بیشتر فراقشان طول نکشید و باز ویز و ویزززز

می روم که از امشب شمعدانی در آغوش، بخوابم:|