در دوران بچگی یادم هست که مغازه ها پفک های خیلی بزرگی داشتند. آن وقت ها به پفک خانواده معروف بود. من عاشق پفک بودم و آرزو داشتم یک روز صاحب یک اتاق پر از پفک شوم! بچه های عمویم از ما بزرگتر بودند گاهی که می خواستند ابتکاری به خرج بدهند یکی از آن پفک های بزرگ را می خریدند؛ چند نفری می نشستیم به خوردن. من معمولا بچه پرحرفی بودم. به همین خاطر سرعتم در پفک خوردن خیلی کمتر از بقیه بود و تا به خودم می آمدم چیزی ته ظرف نمانده بود! به اینجا که می رسید آرزو می کردم ای کاش پسرعمو به جای این پفک بزرگ، یک کوچکش را می خرید اما تنها مال خودم  می بود. و گاهی حتی با خودم فکر می کردم اگر قرار نبود پفک کوچک بخرد اصلا ای کاش همین بزرگش را هم نمی خرید که اینطور پفک را مزه نکرده ام تمام شود و من بمانم با طعم آن چند دانه پفک که فقط حریصم کرده اند!

حالا که بزرگتر شده ام باز هم همان آدمم با همان کلی شقی ها! تعطیلات نوروز را همان پفک های کیسه ای بزرگ فرض کنید! همان فرصت زمانی که آدم ماه ها انتظارش را می کشد و برایش هزار جور برنامه استراحت و درس و مال خود بودن دارد. که انگار همه فامیل و دوست و آشنا کورس گذاشته اند بیایند مهمانی! و تا ته نکشد این روزها، دست بردار هم نیستند... و تو می مانی و روز آخر تعطیلات و هزار جور حسرت، کنارظرف خالی تعطیلات پفکی عید!