گاهی در دنیای ساده ی بچه ها، اتفاقات بامزه ای می افتد که در نگاه اول مخاطب را می خنداند اما با نگاهی عمیق تر مفاهیمی را یادآوری می کند که شاید این روزها در دنیای ما بزرگترها به فراموشی سپرده شده است.
این اتفاق مربوط می شود به زمانی که دوقلوها حدودا 2-3ساله بودند. یک روز به حیاط رفته بودیم تا هم بچه ها کمی بازی کنند و هم پرنده ها را به آنها نشان دهم؛ اتفاقی دیدم سوسکی از گوشه حیاط رد می شود. بی معطلی بچه ها را صدا زدم که بیایید اینجا حشره ببینید! دویدند و با ذوق آمدند. شاید بعد از اسباب بازی هایشان این اولین چیز متحرکی بود که کاملا در دسترس به نظر می رسید اولین موجود زنده ی قابل لمس! من غرق این افکار بودم که حسین بی مقدمه پایش را روی سوسک بیچاره کوبید و له و لورده اش کرد! گفتم: عه!!! چرا این کارو کردی گناه داشت؟! کشتیش که!
هردو انگار اصلا معنی حرف های مرا نفهمیده باشند با تعجب به عکس العمل من خیره شده بودند! بعد نشستند و با هم سوسک نگون بخت را بررسی کردند و دیدند نه! انگار هیچ جوره حرکت نمی کند. با نگاهی پر از خواهش به سمت من برگشتند و گفتند: "آجی سوسکه چرا دیگه راه نمیره؟! درستش کن دوباره!"  نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. مانده بودم چطور برایشان مرگ و تفاوت موجود زنده با غیر زنده را بگویم. گفتم : بچه ها این مرده دیگه! درست نمیشه نباید لهش می کردی:| بچه ها نمیفهمیدند... هی خواهش می کردند: آجی سوسکه خراب شده برامون درستش کن...عه زود باش دیگه!
و منتظر بودند که سوسک بیچاره زنده شود و راه بیفتد...
شاید این کمدی دردناک توی زندگی ما آدم بزرگ ها هم اتفاق بیفتد؛ آنجا که دلی را می شکنیم و انتظار داریم که درست شود...