تا همین پارسال هر شب اگر نمی شد، لااقل یک شب درمیان حافظ می خواندم.هفته ای یک بار هم برای بچه ها به نوبت غزلخوانی داشتم...آه عجب دورانی بود. صدیقه می گفت قبل از اینکه شعر خوندنتو ببینم فک میکردم چقد آدم شوتی هستی! ولی یه بار که داشتی حافظ می خوندی نظرم عوض شد!!

گفتم واقعا ممنون!اینقد یعنی شوت میزنم؟!

گفت نه!منظورم از این آدماییه که جز درس خوندن کار دیگه ای نمیکنن.خیلی قشنگ میخونی:)

آخی...چه دورانی بود.یادت هست ساحل؟

کی فکرش را می کرد من به جایی برسم که ماه به ماه هم سراغ حافظ نروم؟ نکند مرده ام خبر ندارم؟

امشب به یاد آن شب ها حافظ خواندم...آمد:

 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم/      مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم

زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست/    بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم

هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت/    تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم /   کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار/این موهبت رسید ز میراث فطرتم

من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش /   در عشق دیدن تو هواخواه غربتم

دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف/    ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم

دورم به صورت از در دولتسرای تو /   لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم

حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان/    در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم