بعضی کارها را نمی شود توضیح داد! تا درموقعیت من نباشی هرگز حالم را درک نخواهی کرد و این قضیه احتمالا در مورد خود تو هم صدق می کند!

نمی خواهم توجیه کنم اما گاهی پس از عبور از شرایط سخت زندگی، چیزی شبیه اسکار تا ابد روی قلبم باقی می ماند.

رنج ها می گذرند اما گاهی به خودم می آیم، می بینم اخیرا چقدر زود عصبی می شوم، چه راحت هرچیزکوچکی مرا بهم می ریزد! داد می کشم و از سردرد تا ساعت ها به خودم می پیچم و تو به جرم نزدیک تر بودن هربار بیشترو بیشتر تحملم می کنی....

رفتارهای نامتعارف در همین جا متوقف نمی شود شاید بشود گفت دیدن پشت سر هم و دیوانه وار قسمت های  یک سریال، و برایش تا سرحد مرگ بیدار ماندن و از دنیای خارج بریدن هم، یک جور خودآزاری احمقانه است...

نمی توانم بگویم کی تمام می شوند از این دست کارها و واکنش هایم! اما می دانم که خلا یا دردی دروجودم هست از جنس همان اسکارها که گفتم که انگار مرا وادار می کنند به کارهایی ک نباید؛ اگر خوب شود...

بابت بودن هایت و تحملت و مهرت ....کلمه ای پیدا نمی کنم....

آن شب ها و روزها من هم مقصر بودم...امیدوارم تکرار نشوند