خدا روشکر که خوشبختی...خداروشکر که همسرت و دوست داری و دو تا بچه خوشگل و ناز داری که دنیاتو قشنگ تر کردن.

میدونی...یه وقتایی فک میکنم تقدیر روزگار این بوده که من سال ها بعد اتفاقی بفهمم که تو چقققققدر دوستم داشتی که چقدر همه جوره خواستگاری اومدی، که چقدر بد باهات برخورد شده....که چقدر نجابت به خرج دادی تو همه برخوردهات با من.

شاید هر دختر دیگه ای بود خیلی زود متوجه می شد اما من توی اون سال ها فقط و فقط به قبولی دانشگاه فکر می کردم.قطعا کمترین حق تو این بود که من درخواستتو بفهمم و یه "نه" خشک و خالی تحویلت بدم...نمیدونم آه خدایا نمیدونم چرا اون موقع اینقدر بی فکر (و شاید خودخواه) بودم که از پدر و مادرم خواستم با من در این موارد صحبت نکنن. و بدشانسی تو به اوج رسید وقتی درعین بی گناهی به دلایل نامعلومی بدترین برخوردها رو دیدی...

بعد ها که فهمیدم تا چند ماه شوکه بودم...نمیتونستم هضمش کنم که چقدر نادونی من دنیای کسیو خراب کرده باشه....اوایل ازدواجت وقتی سردی زندگیتو می دیدم جیگرم می سوخت. وقتی یکی دوبار بچه تون و بغل می کردم و اونجوری باحسرت بهم نگاه می کردی...تموم این سال ها حالم بد بود،خیلی بد...

اما حالا انگار بهتری......و من از ته قلبم خوشحالم.برای تو و خوشبختیت دعا میکنم...

حالا بعد از 8-9سال می تونم جایی بیرون از خودم از تو بگم. تا ابد حالم بد میشه از فکر کردن به دلی که ناخواسته شکستم ...هر دفعه میبینمت نفسم میگیره...بغض می کنم...دلم میخواد یه روزی برسه اونقدر خوشبخت باشی که اسم منو هم یادت نیاد....منو می بخشی؟