بعضی می گویند از سستی ایمان است

بعضی از دوستانم می گویند دوقطبی مانیا داری شاید!!

اما هیچ کدام به جای من نیستند..."نه کفش های مرا پوشیده اند، نه چند قدم با آن راه رفته اند"

نمی دانم چه باید کرد...

برای مرگ و سوال جواب هایش ابدا آماده نیستم...من اما برای زندگی کردن هم بهانه ای ندارم.............

"زندگی خالی نیست

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست..."

زمزمه شعرها بی اثر شده...فغان از روزی که شعرها روح مرا تازه نکنند...فریاد از امروز

احساس پیری و فرتوتی که به جان آدم بیفتد کار تمام است!مثل پیرزن ها می خوابم و استخوان هایم حتی به قیژ قیژ افتاده اند! حس می کنم ....هه حتی حوصله توصیف حالت هایم را ندارم

در آستانه در دنیایم، نشسته ام بی هیچ فکر و ایده تازه ای! با نگاهی بی تفاوت شبیه نگاه"گاو"، به اطرافم مین نگرم ...نه صبر کنید ننننننه!!!اطرافم...اطرافیانم اینگونه به من نگاه می کنند؛ آن هم فقط گاهی........

چه می گفتم؟! آها....که نشسته ام و همه می آیند و می روند با نگاه های گاوی شان...وخبر رسیده سالی دیگر در راه است!!!

دوست دارم بخوابم و بخوابم و بخوابم و هرگز بیدار نشوم...