«با عشق» را نمی دانم

اما از اینجا که من ایستاده ام

-زندگی،  «بدون عشق»-

زیبا نیست...

از وقتی یادم می آید همیشه به مادرم میگفتم بزرگ شوم همه پولم را جمع میکنم  و اسب می خرم! می خندید. میگفت ماشین نمیخری؟! می گفتم نه ماشین مزخرف است!یک آهن پاره بیش نیست!!اما اسب...فقط اسب! آخ مامان یعنی می شود من یک روز اسب داشته باشم؟...اسب زنده است، احساس را می فهمد...اهلی می شود،اهلی اش می شوی...

هنوز هم شیهه اسبم در رویا به گوش می رسد...که می دانم یک روز...

بعضی وقت ها نه می شود خوابید، نه می شود بیدار بود، نه می شود حرف زد، نه سکوت را می شود تاب آورد تنها باید تاخت......

امشب را می خواهم بتازم،

                      اسب نازنینم را بیاورید......

+این روزها راستی دوستانم راه به راه خواستگار تازه معرفی می کنند!!هه...خدا را شکر زود قانع می شوند و دست از سرم بر می دارند این دوستان دلسوز!اسب سفید آرزوها را قبول ندارم اما کسی که می آید باید مالک قلبم شود پیش از جسم...و برخلاف طبع نالطیف مردان اولین اصل هم برایش عشق باشد تا ابد...

++عنوان، بخشی از شعر محمد علی بهمنی