شماره یک:دوران راهنمایی که بودم، پدرم هر هفته روزنامه یالثارات می خرید.یک ستونش را همیشه می خواندم: ستونی به نام چشم! ستون شعر بود...در توضیح نام ِ ستون نوشته بودند: چشم کلید راز گشای درون آدمی ست... (بقیه اش را یادم نمی آید!!)

شماره دو:سعی کردم در دوره استاژری، آخرین حد تلاشم را برای یاد گرفتن ابه کار گیرم.درسم را بخوانم و در حضور استاد علمم را نشان بدهم و بخواهم که بیشتر به من یاد دهد!تا حالا موفق شدم. اما بخش تازه ی من ارولوژی است...ارولوژی که به سختی درس و سخت گیری استادانش شهره دانشکده شده..برنامه ام با درس ها و استادن خوب پیش می رود اما با آقای دکتر" خ" عزیز نه! سعی میکنم علمم را بالا ببرم و تلاشم را بیشتر کنم اما بی فایده است :| استاد که سوال می کند تا می خواهم جواب بدهم چشمهایش... چشمهایش نمی گذارند! نمیتوانم فکر کنم، حرف بزنم، و یا حتی عکس العمل معقولی نشان بدهم!! چشمهایش حالت عجیبی دارند ... از آن چشم هایی که هم توجه شان را دوست داری هم آنقدر نافذ اند که نگاه خیره شان دلت را هرری می ریزد پایین!چرایش را نمی دانم...اما برایم خیلی خاص هستند!دو تیله ای که دقیقا نمی دانی چه رنگی اند! یک رنگی بین عسلی، آبی و طوسی!!!نه می شود خیره اش نشوی و نه می توانی ممتد نگاهش کنی...اما خدا را شکر!خدا را شکر که دکتر "خ" جزو افرادی ست که انگار خداوند سهم ویژه ای از هوش و درک را به آنان بخشیده، عجیب است اما میفهمد که جواب همه سوال هایش را می دانم و از میان همان جواب های گنگ و تکه پاره ام یک دلیل می یابد برای اثبات علمی که چشم هایش از زبانم ربوده اند! 
گاهی فکر میکنم اگر پدرم می شناختش حتما دوستان خوبی برای هم می شدند....نگاهش مرا یاد قهوه ی مست کننده چشم های پدرم می اندازد.
شعارش این است: تو پزشکی! نباید هر چیزی را بپذیری اصلا به جز قرآن که نور واقعی است تو همه چیز را رد کن، از بیخ و بن! و بعد راه بیفت به دنبال اثباتش!خیلی از قانون های علمی دنیا غلط است...یک نفری در یک زمانی فکر کرده، وبرای زمان خودش هم فکر خوبی بوده اما برای زمان ما نه! بعد از آن دیگر کسی پی اش را نگرفته.
چند اختراع دارد.شیوه درس دادنش کاملا متفاوت و جذاب است و به همان اندازه توجه کردنش هم با بقیه استادان فرق می کند...انگار با همه ی وجودش دارد زندگی میکند... 
برای میزان کنجکاوی ها و دقتمان روی مسائل و تحلیل  های دائمی ارزش بالایی قائل است و کمتر نکته ای از چشمان نافذ اش دور می ماند...تشویق هایش برای من با کنجکاوی های دردسر سازم و تحلیل های همیشگی ام  گنجی بزرگ است:) من هم دلم میخواهد با همه وجودم زندگی کنم.

شماره سه:امروز یکی از مریض ها باید سوندش را می کشید.آقای 60 ساله ای به نظر می سید.دکتر "خ" مرا فراخواند! گفت: می کشی؟! و چشم هایش منتظر جواب، خیره...فکر کردم: تا حالا سوند نکشیده ام.اما این یکی آقاست.فکر کردم طرحم را چه خواهم کرد؟! گفتم: مشکلی نیست، میکشم. گفت: پس مثل یه مررررد بکش بعد مکثی کرد ونگاهی عمیق تر: یا شایدم مثل یک زن...
در دلم گفتم اره مثل یه شیر زن کرد!دکتر "الف" را فرستاد اگر کمک خواستم دست تنها نباشم.می دانستم که کار سختی نیست و این کار استاد فقط برای حمایت بیشتر است...سخت بود کنترل شرم دخترانه ام و سخت تر از آن رعایت مسائل اخلاقی. از خدا کمک خواستم و جواب داد مثل همیشه:)  رضایت در چشمهایش می درخشید...

شماره چهار:برای بخش ارو نگرانم دعا کنید خوب پیش برود،علمم، مسئولیت سنگینم...شوخی برنمیدارد جان آدم ها.

شماره پنجم:فردا امتحان آمار پزشکی....این یکی بگذرد یک بار عظیم از دوشم برداشته شده!!