جمعه را مهمان حضرت معصومه بودم؛ احساس میکنم روح تازه ای در من دمیده شده...

شنبه صبح زود به بیمارستان رفتم که اگر مریض جدید دارم ببینم؛ که دکتر «ف» الم شنگه ای تازه به راه نیندازد مثل هفته ی پیش، که بیمارستان بودم و نفهمیدم کی ظاهر شد و غیبت مرا زد و رفت!!

داشتم می گفتم صبح خوب و قشنگی به نظر می رسید! اول به لنژری بیمارستان رفتم که روپوشم را تحویل بگیرم...چشمتان روز بد نبیند!گفتند نیست پیدایش نمیکنیم اصلا مطمئنی اینجا تحویل داده ای؟!زمان میگذشت من در حال بحث کردن و حرص خوردن بودم.وقت زیادی تا مورنینگ نمانده بود. بعد از پافشاری من و گشتن چندین باره، تازه گفتند: «شاید دوستتون باهاتون شوخی کردن روپوشو گرفتن خانم دکتر، اصن شاید تو کمدتونه!!» حرفهایم را نمی شنیدند انگار!! به حرفهای احتمالی دکتر «ف» و امروز به فنا رفته ام فکر میکردم...گریه ام گرفته بود. بالاخره با هزار زور، پیش راییسشان رفتم و یک روپوش موقتی گرفتم...

وقتی رسیدم مورنینگ شروع شده بود...دکتر سوال سختی مطرح کرده بود و گفته بود هرکس بگوید نیم نمره دارد. نرسیده بودم چیزی برای امروز بخوانم اما باید جواب می دادم بلکه استاد دلش نرم شود و غیبت نزد؛ اما ریسک بالایی هم داشت!اگر چرت و پرت می گفتم چه بسا می توانست اثر معکوس داشته باشد! کسی جواب نداد. استاد نمره را بالاتر برد: «هرکس بگه یک نمره خالص بهش میدم» ترم آخری ها ساکت بودند این یعنی با سوادی در حد آنها هم جواب دادن سخت است ریسک نکن فاطمه تو که هنوز چیزی نخوانده ای، اعتماد به سقف جان! یک لحظه به یاد دکتر «ف.خ.ف» و حرفهایش افتادم...یاد تمام جواب های درستی که برای سوال هایش به ذهنم می آمد و نمی گفتم بعد حسرتش می ماند و قول هایی که به خودم می دادم برای تکرار نشدن ماجرا! یاد حرف پر از معنایش که میگفت برای شعورتان 5 درصد ارزش قائل باشید!!!

تصمیم گرفتم به ارزش گذاری 5 درصدی:) دلم را به دریا زدم و گفتم.استاد اول حرفم را قطع کرد: «صبح بخیر دکتر:| » اما بعد که تمام و کمال جواب را گفتم، گل از گلش شکفت.خدا را شکر موتورم گرم شده بود و تا آخر مورنینگ همینطور خدا می رساند :)

به محض تمام شدن مورنینگ تا طبقه سه بیمارستان دویدم!!مدام میگفتم خدایا رحم کن،خدایا رحم کن...ده دقیقه تا راند مانده بود شرح حالم را سرهم بندی کردم:| که دکتر «ر» رسید...مریض ها را یکی یکی می دید و راند می کرد. امیدوار بودم وقت تمام شود و به مریض من نرسد اما چیزی که در حال وقوع بود متفاوت به نظر می رسید! به قول بچه ها همه را یک دور شست!! به مریض من رسید.آماده شست و شو بودم،خواستم شرح حالش را بگویم که خودش شروع کرد به توصیف بیمار و احوالپرسی از او...و بعد هم گفت بروید به امان خدا:)

لازم نیست هرروز آسمان به زمین برسد

لا به لای معجزه ی همین نفس های معمولی

زمانی که فکرش را نمیکنی

آن جا که فقط تویی و تنهایی

نوری می درخشد

برتاریکی تمام دلهره ها و غصه هایت

کسی با مهر و اقتدار خدایی می کند...همیشه