پابه پای عرق ریختن های جسورانه مان

زمین خوردن های چند باره و یاعلی گفتن های هربارمان

دویدن ها و دویدن ها...و  دویدن ها

و نرسیدن هایمان...

با اندوه اتفاق های بد و شادی های ماسیده روی لب های مردم سرزمینمان

چنگ بغض های جا خوش کرده از حال نوجوانانمان

با جوشش غرور جوانهای غیورمان از پارس سگ های دور و نزدیک، به یک تار موی گربه مان

چشمان خیس از گل های پرپر شده ی باغچه های هم نوعانمان

ما را به مُسکن دعوت میکنند... به آرام بخشی برای خواب!

انگشتر سلیمان نیست چشم های تو

که اهریمن را یارای دزدیدنش باشد

آرامش چشم های تو را مگر میشود وام داد به جامیّ و چشم جهانی را به آن بست؟!

خواب می خواهند برایمان تا بدرند و بدزند و بکشند و غارت کنند...

حضرت عشق!

ای نبض زمین!

قلب آسمان!

ای مرهم درد ها...  آشنای دیرینه جان ها!

 غمخوار رنج های ما

ای نگاهت مهربانتر از مادر...

گرمای روشن چهاردهمین ستاره در دنیای به تاراج رفته از سوز غم


جهانی در عطش جام چشمان توست...


به دعوت الی جان و با فراخوان رادیوبلاگی ها نوشتم.

از اساره عزیز، خاتون جان و ساحل خوبم و همه خوانندگان این پست دعوت می کنم توی این چالش شرکت کنن.