هرچه به خودم کلنجار رفتم فایده نداشت. سعی کردم توصیه های مادرم را برای خودم تکرار کنم: توی شلوغی دست منو محکمتر بگیر! خوشگل من؛ همه آدما خوب و مهربون نیستن باید مواظب خودت باشی اگه جایی خواستی بری یا کسی باهات کار داشت بهم بگو عزیزدلم اصلا هرچی خواستی به خودم بگو! از مهربانی همیشگی مادر خجالت می کشیدم. همیشه دلم میخواست دختر خوبی باشم اما مگر میشد؟ بارها گفته بود آنجا خطرناک است نباید بروم اما ته دلم قنج میرفت برای رفتن و دیدن دوباره عروسک ها. برای یک چشم بهم زدن از خود بیخود شدم. دست مادرم را رها کردم و خودم را لابلای جمعیت گم کردم. دویدم سمت همان مغازه پرزرق و برق همیشگی! 

....


کودکی گمگشته و حیران

خسته و بی رمق

ترسیده و تنها

با لباس های پاره و کثیف

لب های خونی، دست ها و زانوهای زخم و زیلی

با دلی که هنوز هم، هر آن وسوسه ی زرق و برقها به آن نزدیک است

وسط ناکجا آباد شلوغ از غریبه های بی تفاوت

راهی برای برگشت هست؟