با ساحل درمورد رابطه دوستی قدیمی اش با مهدیه حرف میزدیم. می گفت مهمترین حلقه وصلشون توی این سال ها (که تاکید میکرد اینو فقط مهدیه و طلیعه داشتن) این بوده که مهدیه کلا هیچیو سخت نمیگیره یعنی میشه که مدتها از هم بی خبر باشن بعد که بهم میرسن سروته قضیه با یه عذر خواهی ساده تموم بشه یا حتی بدون این کارا. من اما گفتم فک نمیکنم اینو بشه گفت سخت نگرفتن! بنظرم تو دوستی این یه جور بی تفاوتی به حساب میاد. گفت نه اتفاقا بنظر من حسن بزرگیه و دقیقا مشکلیه که من با تو دارم و نمیتونم توقعاتتو برطرف کنم چون تو این موارد خیلی حساسی... حرفامون ادامه پیدا کرد و سعی کردیم هرکدوم از دید خودش بگه چرا این خوب یا بده و اصلا ریشه ش کجاست. فارغ از این حرفا من به ساحل گفتم موافق نیستم که این شما رو کنار هم‌ نگه داشته باشه؛ بنظرم برخلاف ظاهر متفاوتتون، شما دو نفر از نظر اعتقادات و طرز فکر خیلی بهم شبیهین واسه همینم دوس داری دوستت بمونه و به شدت هم ازش تاثیر میگیری( تاثیر پذیری ازشونو که دیگه به کل رد میکنه همیشه اما من میبینم که مدل لجبازی برای رد کردن هرچیزی از بیخ و بن که مخصوص مهدیه ست و مدل ناامیدی از جهان و خدا و همه چی که مال طلیعه ست چطور بعد از حتی یه چت کوتاه باهاشون برای مدتها تو رفتارش دیده میشه). 

گفتم این مدل رفتار و خبر نگرفتن و کلا از هم ناراحت نشدن یه جور بی احساس بودنه. گفت بنظر من که نیست. من اینو بیشتر میپسندم تا اینکه از نظر احساسی به کسی وابسته بشم. ترجیح میدم احساساتم از افراد مختلف تامین بشه و اینجوری خیلی راضیم. گفتم نمیتونی اینجور بمونی. این که میگی ایده اله ولی معمولا جریان زندگی طوریه که ادم یکی تو زندگیش خیلی موثرتر و پررنگ تره چه بخواد و چه نخواد. گفتم درسته که اون خبرم نگیری ناراحت نمیشه اما تو موقعیت های حساس زندگیت یا اونجاها که به کمک نیاز داری هم اونقدری نمیتونی روش حساب کنی. گفت خب خودم رابطه مو باهاش خواستم در این حد نگه دارم. اما بنظر من که حتی اگه سطح رابطه شون هم نزدیک تر میشد مثل دوران مدرسه شون، باز از جهت درد و دل و تاثیرات گرفتن در زمینه های مختلف جلو میرفت نه ظرفیت کمک گرفتن و همدل بودن عملی تو شرایط سخت. 

خیلی به نتیجه خاصی نرسیدیم مثل همیشه! گفت بیا درمورد چیزی که هیچ وقت درموردش به تفاهم نمیرسیم حرف نزنیم. چیزی نگفتم. خیلی بهم احترام گذاشته بود که این جمله رو گفته بود و بحثو تموم کرده بود. یا شایدم چون تو اتاقش بودم راه دیگه ای نداشت... نمیتونست وسط حرفام بلند شه بره یا اگه ناراحت شدم یا اشکم در اومد بگه نمیفهمم علت این کاراتو بنظرم که اصلا جای دلخوری نداشت و حرکتت خیلی مسخره بود:/

درکل بنظرم دوستی یک رابطه سطحی تا عمیق دو طرفس. یه جورایی شاید بشه گفت نگه داشتن یک رابطه به اندازه اهمیت و کارایی اون رابطه سخته. ما آدما برامون سخته که مسئولیت مسائل رو قبول کنیم اما این واقعیت داره که اصولا آدمی که نزدیک تر باشه یا لااقل خیال کنه که نزدیک تره و همه جوره تو هر موقعیتی کنارته، احتمال دلخور شدنش و موقعیت های بالقوه برای ناراحت شدنش هم بیشتر میشه ممکنه توقعاتش هم بیشتر باشه _البته با نامعقولاش کار ندارم _ ولی اونکه ساعت ها بهت مشاوره خواستگاری و ازدواج میده و اونقدری نظرا و حرفاش بهت نزدیک و قابل استفاده هست که بازم ازش بخوای بگه؛ طبیعتا میتونه انتظار داشته باشه در جریان رد یا تایید خواستگارت باشه و اگه بعدش بری حاجی حاجی مکه خب بهش بربخوره! حق نداره؟! یا توقع بالاییه؟ یا کسی که اونقدری دوستته که برنامه کار و زندگیتو میدونه اگه عصری دو ساعت دیرکنی ازت خبر بگیره؛ فک نکنم بشه اسم حساسیت نامعقول روش گذاشت.

بهرحال من فکر میکنم حسن یوسف به همون اندازه که از کاکتوس زیباتر و ظریف تره، نیاز به مراقبت و هرس کردن و خاک و کود دادنش هم بیشتره. و اینو نمیشه گفت توقع و حساسیت آزار دهنده. بله کاکتوس هفته به هفته بهش سرنزنی آخ نمیگه اگه مدتی ام آفتاب نبینه در نهایت یکم بی حال بشه، آبم ندی براش مهم نیست. اما حسن یوسف ممکنه با هرکدوم از این بی توجهی ها از بین بره. این هزینه ایه که باید برای داشتنش پرداخت و مسئولیتیه که باید قبول کرد. اگه نمیتونید لطفا مقایسه بیجا بینشون نکنید؛ زندگیتونو پر کنید از روابط کاکتوسی و حسن یوسف ها رو به آی سی یو نفرستید! (ارجاع به پست روابط آی سی یو ای)