بقول استادمون ای سی یو یعنی ته دنیا. آدمایی که اونجا می بینی عموما تو حالتی هستن بین مرگ و زندگی...نه میشه بهشون گفت مرده نه علائمی از آدم زنده دارن که تو دنیاس و در ارتباط با آدما. با زود ونتیلاتور نفس می کشه با کشمکش سی پی آر قلب بیچارش پک سل های اهدایی رو پمپاژ میکنه...ان جی تیوپ از بینی تا معده غذا رو به نحو احسن میرسونه. مانیتور و پالس اکسی متر هر لحظه وضعیت رو اعلام میکنن. حتی سوند فولی هم به خوبی ادرار رو تخلیه میکنه. پزشکا و کادر درمان حسابی مراقب و گوش به زنگ کمترین تغییرات ازمایشات و جی سی اس هستن که اوردر مناسب رو فی الفور بذارن. 

اون ادم شاید واسه عزیزاش زنده بنظر برسه و ته مونده امیدی داشته باشن البته که همیشه هم ادمیزاد باید به خدا توکل کنه و به معجزه ایمان داشته باشه اما قصد من توضیح چیز دیگه ای برحسب این چارچوب هستش! 

بعضی روابط رفتن تو این فاز! فاز آی سیو ای... هیچ جوره هم با هیچ تلاشی بیرون نیومدن‌‌. روابطی که شاید یه روز گرم و صمیمانه بودن اونقدری که فکر نمیکردیم تا دنیا دنیاست کمرنگ شن؛ البته شایدم از نوع روابطی باشن که از اولشم زودکی واردش شدیم هی خواستیم خودمونو تو دل کسی جا کنیم یا طرف خودشو خفه کرد که بشه و تا حدودی ام شد اما همیشه نگه داشتن رابطه سخت تر از شروعشه، اینه که باید دوطرف بخوان که بشه حفظش کرد از سوء تفاهم ها و دلخوری ها و سردی های مسیر و زور یک نفر به تنهایی فقط خاک برسر خودش میکنه و بس! 

اینکه خدا به آدم احساسات زیادی داده باشه خب صد البته نعمته اما نعمت اضافه همیشه هم خوشبختی نمیاره. درست مثل کسی که ضریب هوشی خیلی بالاتری از بقیه داره و طبیعتا از سرگرمی ها و درس های متداول حالش بهم میخوره تا وقتی بره یه فکری به حال این اضافات هوشش بکنه! احساسات زیادی، حافظه زیادی، دقت بالا و نکته سنجی در ظاهر نکات مثبتی هستن که شاید صاحبشون بتونه بهشون مفتخر هم باشه اما درواقع شمشیر های نامرئی آخته ای هستن که هر آن توانایی کشتن صاحبشون رو دارن...


نه می‌توانیم بمیریم، نه می‌توانیم زندگی  کنیم

نه می‌توانیم همدیگر را ببینیم، نه می‌توانیم همدیگر را ترک کنیم

به تنگنای عجیبی افتاده‌ایم

ژان پل سارتر