عصر یک روز معمولی بود. کشیک خلوت بود. عطر بارانت از لای پنجره ی نیمه باز دویده بود توی اتاق و هوش از همه می ربود. پنجره را باز کرد. با همه ی توان هوا را می بلعید. اگر توری پنجره نبود شاید باران را گرم در آغوش می فشرد. اینترن قلب، روان، زنان، خلاصه به همه سپرده بود که یادتان نرود دعا کنید! نگاهش که نمناک شد باران تندتر بارید بغض می کرد و آسمان می غرید. زیر لب می گفت جان دلم... و بلافاصله لب هایش را گاز می گرفت. سرش را پایین انداخته بود صورتش گرم شده بود بی صدا می بارید. به خوش نهیب می زد مبادا چیزی بگوید...نسیم خنکایش را مرهم کرده بود...کامش تلخ ِ تلخ بود؛ آسمانت نقل سفید می ریخت. کسی صدا زد اینترن داخلی! بیاد تریاژ مریض اومده. خودش را جمع و جور کرد...پرنده ای که بال هایش شکسته؛ پرهایش سوخته بود...دور از تو...