استعلاجی پشت استعلاجی! شده زندگی این روزای من. کاش میشد به مخ آدمیزاد هم استعلاجی داد. که اینقدر حرص بی خود ترین چیزای عالمو نخوره.

بجای ساعت ۶صبح ساعت ۹ رفتم بیمارستان. این یعنی تقریبا باید خودمو مرده بدونم! یا به دست دکتر ع یا دکتر ف! دکتر ع قیافمو که میبینه یادش میره دعوام کنه که امروز چرا سر ویزیت مریضات نبودی فقط همینجور مات نگام میکنه میگم دکتر حالم خوب نبود باز نگام میکنه میگم اومدم که برم اورژانس باز نگام میکنه با یه لحن دلسوزانه و همون چشمای نگران میگه حالا چیز بدی نباشه خانم دکتر... خودمو جمع و جور می کنم می خندم که یکم خیالش راحت شه می گم نه بابا چیزیم نیس که:) 

بعدش میرم پاویون هی تو آینه به قیافه خودم نگاه میکنم ببینم چی مانع شد دکتر بهم بگه من دیگه اینترن نمیخوام اصن تو چه اینترنی هستی که نوت مریضاتم نذاشتی یا اینکه تجدید دورت میکنم:/ چرا نگفت؟ اینا که روتینش بود:/

حالا واقعا هم چیزیم نیستااا؛)

فقط چند وقته ارگانهای مختلف به ترتیب ارور میدن بیخودی!