به خاطر داده ها و نداده هایت...

برای نگاه پرمهرت، به بنده ای که فراموش کرده بود تو را دارد و مثل گنجشکانی که از آشیانه خویش دور گشته اند زیر شلاق طوفان غیر تو، پروبالش شکسته بود...

عزیزترینم!

می لرزیدم از ترس و اضطراب، آنقدر که پاهایم را دیگر توانی برای ایستادن نبود، دست های بی روح و سردم، تن بی رمق مرا به میز تکیه داده بود.پلک نمیزدم مبادا اشک هایم راهی به بیرون بیابند؛ می دانم آن روز تو چشمهایش را قاصد آرامشت کردی و برزبانش جای کردی: به خدا توکل کن... آه راست می گفت؛ خدای من! شاه کلیدم را گم کرده بودم...

تو اما هرگز بنده ات را فراموش نمیکنی،هرگز! همیشه غافلگیرم میکنی...گاهی با چشمهایی که قلم زده ای گاهی با مهری که نشانده ای به دل بنده هایت گاهی ...گاهی...گاهی...همیشه ی من!خدای بی همتای من اگر اینان بندگان تو هستند و تنها جلوه ای ز تو...پس تو کیستی.....ای تمام زیبایی..تمام حسن...تمام مهر...تمام اقتدار...تمام عشق و عشق تمام.....راه نشانم بده،به سوی تو و تنها برای تو