تو اتاقم جز ظرف پوست میوه های کنار دستم، کیسه پفک خورده شده و کتاب توی دستم خبری نبود! همه چی عین همیشه بود. یه اینترن پست کشیک و ایضا پره کشیک نمیتونست کتابی که چند ساعت پیش خریده زمین بذاره. یه اینترن جدی و شاد و پر انرژی بیمارستان اینجا آدم دیگه ای بود. کار ما مگر غیر از عاشقی بود؟

یه کتاب دیگه از چیستا یثربی میخوندم. چیستا تموم شد و برای اومدن علی داستان، دیر شده بود خیلی دیر. فروشنده گفته بود کنارت دستمال بذار و با انگشتاش قطره ها رو روی گونه هاش شبیه سازی کرده بود. من گریه نکردم. فقط یه غم بزرگ روی دلم چمبره زد.

راستی تو

 چطوری عطر شدی 

    رفتی لای برگ های کتاب...