نسیم خنکی خودشو به تختم میرسونه و صورتمو نوازش میکنه. نفس عمیقی میکشم و لبخند میزنم رومو برمیگردونم به سمت پنجره. آسمون شب از لای پنجره نیمه باز اتاق سرک میکشه. حتی شاید ستاره هاشو پیش کش کنه. دلم برای آسمون تهران تنگ شده بود اونقدری که یه وقتایی یادم می رفت پشت این سقف دود و غبار، یه دنیای بی نهایت بالای سرمونه. تو خیابونم. انگار یکی آسمونو برامون ریسه بسته. من غرق لذت این تابلوی هنری ام و زمزمه میکنم: مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب/ در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست... پام پیچ میخوره و دارم میخورم زمین که یکی کمرمو میگیره برمیگرم از ناجی تشکر کنم که یهو با چشمای تو روبرو میشم. به زحمت سعی می کنی اخم کنی میگی ای دختر سر به هوا! آخه آدم وسط خیابون ستاره میچینه و شعر میخونه؟! من همچنان مات توام... هیچی نمیگم پلک هم نمیزنم. نگران میپرسی جاییت درد گرفت؟ به کندی سر تکون می دم که نه! دوباره میپرسی خوبی؟! حرفی نمیزنم چشم دوختم به ستاره ها که همه اومدن تو چشمای تو. اصلا انگار از اول همینجا بودن. آسمون فقط انعکاسی از چشمهای تو بوده... سرتو میاری پایین...نزدیک تر. حالا هررم نفس هات میخوره به صورتم. زمزمه میکنی: با دوتا چشم قهوه قاجاریت/ می کشی، اعتراض هم داری؟/ اسلحه خیلی وقته ممنوعه/ واسه چشمات جواز هم داری؟!  نزدیک تر میام: تو یه سبک جدید تو شعری... و نمیذاری بقیشو بخونم میخوای فاصله رو کمتر کنی...دستتو میخونم و فرار میکنم به طرف دیگه ی خیابون. اما مگه از مدار عشق تو راه گریزی هست؟ میگی ای بد جنس و می دوی دنبال من. خیابون از قهقمه ما پر میشه. آسمون ستاره هاشو رو سرمون میریزه و نسیم اونا رو دور و برمون به رقص در میاره. دستمو میگیری میذاری تو جیبت! منم سرخوشم که بازم حقتو کف دستت گذاشتم!! همیشه می گفتی دستهای تو حق منه... 

شهر گیج و خوابالوده. حرف میزنی و من فکر می کنم کاش میشد صداتو بوسید. به دستم فشار کوچیکی میدی: خسته شدی؟ عین جوجه ها مظلوم میشم. گردن کج می کنم و سرمارو بهونه میکنم. از چشمات شیطنت میباره میگی لباسمو نمیدم! درسمو از حفظم. لب و لوچه مو آوریزون میکنم. دستاتو باز می کنی. مثل ماهی که از آب بیرون افتاده میپرم تو بغلت. چشمامو میبندم و زمزمه می کنم: جغرافیای کوچک من بازوان توست/ ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من... سکوتت وادارم میکنه چشمامو باز کنم. دو آسمون پر از ریسه های دوس داشتنی نه! دو کهکشان ستاره به من خیره شدن و هر لحظه فاصله کمتر میشه این بار راه فرار نیست... هیچ وقت نبوده... 

باد پنجره رو تکون میده. سرد شده. پتو رو دور خودم می پیچم. لعنت به دلتنگی... لبهامو مزه میکنم...از مدار تو گریزی نیست...