مثل حس دل درد و اسپاسم شدید روده ها بعد از خوردن چار تا دونه پسته بادوم؛ یا شبیه وقتایی که یه غذای لذیذ خوردی اما دل و رودت بهم ریخته و همه رو بالا آوردی زار و نزار افتادی گوشه تختت؛ یا مثل زمانی که بعد از مدتها رفتی تو طبیعت نفس عمیق بکشی و یه دل سیر رقص رنگها رو نگاه کنی اما یه زنگ تلفن دنیا رو روسرت خراب میکنه؛ یا شبیه دختر بچه ای با پیرهن توری صورتی که دور بوته های گل سرخ لی لی کنان میچرخه و شعر میخونه و باد تو موهای بلندش دست میکشه و... و یهو به خودش میاد میبینه خارها تموم پاشو زخم و زیلی کردن، میشینه به های های گریه کردن؛ 

مثل توصیف مهدیه لطیفی عزیز که یه گله گرگ وحشی پشت سر و یه دره پیش رو، پریدن مرگ و نپریدن زندگی...


همیشه از دهن افتاده بود!

قرار نبود این باشه زندگی...