می گفت پسر خیلی خوبی بوده اما وقتی اومده خواستگاریش که با شوهرش اینا عملا قرار نامزدی گذاشته بودن. خیلی خانم بود. جز خوبی زندگی و شوهرش هم چیزی نمی گفت اینجای صحبتاش که میرسید زل میزدم تو چشاش ببینم ردی از حسرت هست یا نه. اما نبود. میگفت اون خیلی پسر خوبی بود من هرجور فکر میکنم لیاقتشو نداشتم. بعد انگار تردید تو نگاهمو میفهمید میگفت: ببین تو وقتی یک ساعت یا یک روز نه! همه عمرتو با یه آدم خیلی خوب بخوای سپری کنی مجبوری بیشتر مراقب رفتارت باشی و سعی کنی توام بهتر باشی این سعی کردنه واسه من سخته که تو همه ابعاد هی بخواد مراقب باشم واسه همین خودم ترجیحم اینه که با یه آدم در سطح خودم زندگی کنم...

چرا من نمیتونستم مثل اون فک کنم؟ این همه خواستگار رد کردم ککمم نگزید ولی همیشه حرف که به آقای ح میرسید دوس داشتم سرمو بکوبم به دیوار. آخه چرا بیخود و بی جهت ادم به اون خوبی رو رد کردم؟! و چقدرم که تازگیا حرف به آقای ح میرسید تو خونه ما! درواقع بابام بود که حرفو به ایشون میرسوند!! جزء مثالای بارزی بود که واسه الکی رد کردن خواستگارام میزد و نصیحتم میکرد. امروز مامان گفت طرف ازدواج کرده بچه دار شدن. یه نفس از سر آسودگی کشیدم و زیر لب گفتم خدا روشکر بابا بالاخره من دیگه عذاب وجدانم تموم شد. این از این! چندمین خواستگارمه که داره بچه دار میشه رو نمیدونم ولی خیلی میشن:) از تو شروع شد. البته قبلش آقایون ط و الف هم بودن ولی من دوس دارم تو رو نقطه شروع در نظر بگیرم...شاید چون بقیه ازدواج کردن و بچه دار شدن خیالم آسوده شد تو اما همه قواعدمو زیر سوال بردی. زمان هیچی رو تو ذهنم در مورد تو نتونست تغییر بده حتی اون دوتا فرشته کوچولوت هم! دوست داشتن؟نه! هیچ وقت فرصت تجربه همچین حسی رو در موردت نداشتم خودت که بهتر می دونی من از جایی وارد بازی شدم که تو باخته بودی. فقط همینو میدونم اینکه خودم در چه وضعی بودمو هیچ ایده ای درموردش ندارم. بعد از 12-13سال هنوزم یکی میاد و میره و بچه دار میشه یاد تو می افتم. بیخودی! واقعا خودمم نمیدونم چرا... گاهی دوس دارم به مخم بگم خب الان که چی؟! لعنتی حتما تقصیر اون موسسه ایه که سال کنکور وادارمون میکرد موقع درس خوندن مطالب مرتبط از کتابای پیش و پایه، خودمون ارتباطا رو کشف و ضبط کنیم که مخ من هنوز در حال کشف و ضبط ارتباطاته و شباهت بین تو با فرشته هات و آقای ح و بچه شو بهونه کرده...