آخر هفته گذشته رو چگونه گذراندم؟ خب! به نام خدا! به خفه کردن خودم با فیلمای مختلف و خوابیدن و حال مزخرف.

یک این هفته اما کولاک بود:) بعضی وقتا اینکه اطرافیان ادم به زوووور اونو از لاک تنهایی بکشن بیرون واقعا نعمتیه. دوشنبه بعد از کشیک با زبون روزه بی جون (ریا نباشه :دی) افتاده بودم رو تخت که ز جون زنگ زده میگه حالم خوب نیس بیا بریم بیرون! همون اول یه گلدون ناز بهم هدیه داد. از ذوق زیادی همش میپرسیدم "واااااااااااای نگوووو واسه منه؟" و دائم تکرار میکردم "خیلی خوشگله...من همیشه دلم میخواست بهم گلدون هدیه بدن". قرار بود اون خرید کنه حالش جا بیاد اما من بودم که از هر مغازه یه چیز برداشتم:) بعدم که اذونو گفتن و منم همون بیرون یه افطار حسابی کردم( البته با زور دوست جان وگرنه که ما اشتها نداشتیم:دی). این دیدار صمیمانه ساده رو برای حال من یه چیزی در مایه های اوور دوز رو در نظر بگیرین. طفلی از دهنش پرید گفت امشب ساعت 10 ما میخوایم بریم سینما فیلم جشنواره ... منم معطلش نکردم گفتم میخواید منم باهاتون بیام؟! استقبال کرد و تازه دعوتم کرد تا قبل از فیلم یه سر بریم خونشون. من که روز عادیش با هزار جور برنامه قبلی یک در هزار میرفتم خونشون، چشم وا کردم دیدم که تو خونه ام و با یه انرژی خوب مخ زن و شوهرو کار گرفتم:) سینما و تحیل های کال قبل از فیلم هم چسبید. فیلمش خوب بود، حتی اگه خوب هم نبود مهم نبود چون حال ما اون شب خوب بود و مهم همین حس خوب دور هم بودن بود که روزهای متمادی اثرش غصه های زندگی رو کمرنگ کرده. بعد از فیلم پیاده روی توی خیابونای تهران اونم ساعت 12 شب لطف دیگه ای داشت. راستی چه چیزای کوچیکی حالمون رو خوب میکنه و از خودمون دریغ میکنیم...

دو برای امروز از دو هفته پیش برنامه چیده بودم که برم دیدن زری طلا و نینی نازش. بعد امروز صبح، ش جونم بعد مدتها زنگ زده میگه من تهرانم بیا ببینمت:| هیچی دیگه بدو بدو رفتم شمال شرقی ترین قسمت تهران،بعد از دو ماه، دو ساعت سرسری دیدمشون و زود برگشتم که برسم به دیدن ش جون :( مگه ادم تو دو ساعت کلا میرسه چند بار ببوسه و بغل کنه؟ :((

سه بدو بدو اومدم این سر شهر دیدن ش جونم. بازم یه عالمه از انارای باغشون رو از یزد تا اینجا واسم آورده بعلاوه ترشیا و نونای محلی خوشمزه شون. (میدونه من عاشق انارم زمستون هم یه بار دیگه برام یه کیسه بزرگ انار فرستاده بود) یکم حرف زدیم حوالی ولیعصر قدم زدیم... شام خوردیم آتیش بازیا رو نگاه کردم ومسخره بازی درآوردیم. قرار بود امشب رو پیشم بمونه اما نشد و مجبور شد بره جای دیگه...



احساس میکنم؛

قسمتی از روحم توی قدم زدن های نصفه شبی بعد از سینما،

قسمت دیگری در حال بغل کردن زری جون و ماهان جیگرم

و بخشی هم در حال ذوق مرگ شدن از آتیش بازی با ش عزیزم جا مونده،

شبیه باقی موندن حس زندگی توی عکس های دسته جمعی که هروقت بهشون نگاه میکنی جون میگیری. هر موقع به اون لحظه ها فکر میکنم احساس میکنم عشق تو رگ های من در جریانه:)